کارگاه داستان نویسی

«حُبـــــــــاب»

کارگاه داستان نویسی

«حُبـــــــــاب»

به‌نام خالق قصه‌ها |
عقیده‌ام این است که در هنر انقلاب باید دنبال یک «جَست‌» نو باشیم.[و] باید عرض کنم که هنر نویسندگی و داستان‌نویسی در انقلاب، بدون اینکه ما خواسته باشیم و سرمایه‌گذاری بکنیم، همین الان خودش را نشان داده است. این، از همان جوشش‌های طبیعی است.
[رهبرانقلاب]

فصل هفتم |توصیف داستانی

دوشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۳، ۰۲:۵۷ ق.ظ

بسم‌الله| توصیف در داستان‌نویسی!

اگر داستان‌نویسی یک ساختمان باشد، عناصری مثل «شخصیت»، «پیرنگ (طرح)»، «زاویه‌ی دید»، «موقعیت» و ... حکم سفت‌کاری را دارند و عناصر دیگر مثل «زبان»، «ریتم»،«دیالوگ»، «توصیف» و ... می‌شوند نما و ظاهر این سازه.
اینکه نظم و ترتیب کارگاه‌مان در معرفی این عناصر چیست را فقط خدا می‌داند و احتمالاً دبیرِ خودرأیِ اینجا. به هر رو خواستم بگویم موافق این نیستم که حتماً باید از مراحل سفت‌کاریِ داستان شروع کنیم و آرام آرام برویم سراغ عناصر زینتی و ظاهر داستان! آن منطق فقط مال ساختمان‌سازی‌است،‌ نه داستان‌پردازی.
بنا‌براین،‌ حالا که صحبت‌مان از «شخصیت» و حواشی‌اش(فصل‌های چهار،‌پنج، شش) به ته رسیده، می‌رویم سراغ یک عنصر «زینتی» در داستان.

توصیفِ داستانی چه هست و چه نیست؟
خیلی از ما تا اسم «توصیف» به میان می‌آید، یاد تمثیل شاعرانه می‌افتیم! چیزی که در داستان به رسمیت شناخته نمی‌شود و به شدت باید از آن پرهیز کرد. توصیفِ داستانی را اگر خلاصه کنیم می‌شود این: «بیانِ (روایت) به شیوه‌ای متفاوت»
متفاوت یعنی، ابتدا تلاش می‌کنیم پدیده را نه آن‌گونه که همه می‌بینند ببینیم و بعد این نگاه متفاوت را به مخاطب منتقل کنیم.
پس ما (نویسنده) به جای توضیح دادن مستقیم پدیده‌ها، آن‌ها را «توصیف» می‌کنیم تا خواننده هنگام خواندن متن‌مان مجبور شود تخیلش را کمی به کار بیاندازد و منظور ما را «کشف» کند. و شما که خودتان خواننده بوده‌اید و یقیناً می‌دانید این «کشف» چه لذتی را به خواننده می‌دهد. 
خواننده محتاج «کشف» کردن است و این هنر نویسنده‌است که هم‌زمان نه او را گیج و خسته کند (به مانند تمثیلات شاعرانه که معمولا با ابهام همراه‌اند) و نه لذت کشف را از او بگیرد (اینکه روایت مستقیم و عادی باشد)!
پس:
راوی داستان به جای اینکه مستقیماً توضیح بدهد که «فریدون از اینکه زن همسایه را با مریم اشتباه گرفت و شاخه گلش را به او تعارف کرد خجالت کشید و سرخ شد» ،از تکنیک و ابزار زینتی «توصیف» استفاده می‌کند و می‌گوید:
«فریدون وقتی فهمید گل را اشتباهی به زن همسایه تقدیم کرده، دعا کرد در همان لحظه زلزله‌ای سیلی یا طوفانی بیاید و همه‌ی شهر با آدم‌هایش نابود شود و هیچ اثری از او و شاخه‌گلش باقی نماند»
(دقت کنید که در این مثال حالت خجالت کشیدنِ فریدون با توصیف داستانی همراه شده است)

جمع‌بندی:
ـ این مدل توصیف کردن ممکن است متن عادی ما را طولانی‌تر کند. اشکال ندارد!
ـ به تفاوت چیزی که در داستان به آن می‌گوییم «توصیف» با چیزی که در شعر «تمثیل» نامیده می‌شود دقت کنید! (پیچیدگی بیشتر و محرک احساس بودن تمثیل شعری / معماگونه بودن و قابل کشف بودن توصیف داستانی)
ـ خیلی‌ وقت‌ها برای توصیفِ داستانی از کلمات «مثل»، «مانند» و ... استفاده می‌کنیم. ایرادی ندارد اما خیلی قشنگ نیست!
ـ توصیف، زینت است. ادویه است. نمک است. ناگفته پیداست که مقدارِ لازمِ نمک را حجم و نوع آش مشخص می‌کند. کم یا زیاد شود، آش را باید ریخت دور!
ـ نگاه متفاوت و خلاقانه، لازمه‌ی توصیف داستانی‌است: مثلاً اثر فرورفتگی و کوبیدگی پایه‌‌ی مبل را توی موکت می‌توان یک اتفاق ساده دید و گفت: «موکت از فشار پایه‌ی مبل کوبیده شده بود» اما همین را می‌توان متفاوت دید، به مبل جان بخشید و موکت را تنها یک موکت ساده ندید و این‌طور روایت کرد: «رد پای مبل روی موکت، مثل جای پای مردی تنها در زمینی برفی...»



کارگاه توصیف‌سازی| قدم زدن زیر آسمان توصیف!

خدا بخواهد چند قدم را برای تمرین توصیف با هم (خیلی فشرده و سریع) مرور می‌کنیم.
(فعلا قدم اول را اینجا می‌گذارم و بعد که مشارکت فعال بچه‌ها رویت شد، قدم‌های بعد اضافه می‌شود و پرونده‌ی فصل هفتم و توصیف داستانی را سربلندانه می‌بندیم)

قدم اول:
از هر منبعی که دسترستان بود (کتاب، مجله، PDF، اینترنت ...) یک نمونه برای توصیف داستانی و یک نمونه برای تمثیل شاعرانه پیدا کنید. 


قدم دوم:
ُحالا نوبت خودتان است که توصیف کنید. قبلا گفته شد که توی داستان می‌توان هر چیزی را توصیف کرد. دایره‌ی چیزهای توصیف‌کردنی زیاد است. کمی فسفر سوزاندم و مهم‌ترین مواردی را که قابل توصیف کردن هستند در ضمن سه مورد «توصیف یک شخصیت»، «توصیف یک موقعیت» و «توصیف یک حالت» دسته‌بندی کردم. (یعنی شاید بتوان دسته‌بندی بهتری ارائه کرد. اما به نظرم این تقسیم بدی نباشد)  
پس: سهم هر نفر سه توصیف است. توصیف یک شخصیت، توصیف یک موقعیت، توصیف یک حالت!
اما روش کار:
ابتدا با کامنت «من آماده‌ام» اعلام حضور می‌فرمایید. کلیت شخصیتی که باید در «دو خط» توصیفِ داستانی کنید از طرف دبیر کارگاه اعلام می‌شود. توصیفِ شخصیت که تمام شد، به ترتیب «موقعیت» و «حالت» مورد نظر دبیرکارگاه را هم توصیف می‌فرمایید!



قدم آخر:
توصیف را می‌خواستم توی سه فصل جدا بگویم، اما به رسم «فشرده بودن» دوره، خلاصه شد توی سه قدم در فصل هفتم.
حالا دو قدم از آن سه قدم گذشته. قرار بود سومین قدم بحثی باشد از (توصیف در حرکت)  که چون می‌دانم خسته‌ شده‌اید از توصیف کردن، می‌گذاریمش برای یک وقت دیگر و یک فصل دیگر.
به جایش، برای بچه‌هایی که زود کارشان را تحویل داده‌اند، محض اینکه بی‌کار نمانند و (به سرباز شهاب استرس وارد نکنند) و از لحظه‌های ماه‌رمضان‌شان داستانی‌تر استفاده کنند، آخرین تمرین این فصل را این‌طور رقم می‌زنیم:
«بگردید توی کتاب خدا، از زبان خدا توصیفِ داستانی پیدا کنید» (هست‌ها. خوب بگردین هست. زیادم هست)
 

اگر اشکالی ندارد، جسارت می‌کنم و ازتان می‌خواهم ثواب این تمرین را هدیه کنید به روح «شهید علی هاشمی»

 

 

 

  • ۹۳/۰۴/۰۹
  • دبیر کارگاه

مشارکت  (۱۹۱)

  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام 


     صدای دیلینگ اصابت چکش آقای مدیر به صفحه فلزی سرسرای مدرسه، شروع ... حرکت. حس دیوانه کننده ای توی وجودش رخنه میکند ، همه با تمام توان در حال دویدن اند و صدای تشویق گنگ و مبهم تماشاچی ها مثل ویز ویز مگس مزاحمی سوهان روحش شده است. نفس اش به شمار ه افتاده و عربده ی خرس وحشی گرسنه ای از میان نفس هایش به گوش میرسد. همه آنچه ذخیره کرده بود تا سوخت پاهای پرتوانش شوند هاله ی بخاری شد و رفت هوا! حرکت پای دونده ها مثل فیلم دور تندی از نظرش میگذشت و فکر عبور کردن از لابه لای این همه جت تیز رو ذهن کودنش را خسته کرده بود. سرش را چرخوند هیچ کسی دور رو برش نبود ،به جز اون خنگ تپل که جلوش میدوید. آخرین نفر شده بود . این زمزمه ها توی سرش میچرخید :« من همکار بت منم ، من قرار همکار بت من بشم. باید از این چاقالوی کودن جلو بزنم.» حس میکرد یه دورگه شده. یک تی.رکس با صدای پر ابهت بتمن. صدای حجیم خفه ای [درست مثل وقتی که تخمه ای توی گلویت پریده باشد و انگشت سبابه ات را گذاشته باشی چاک دهانت] از گلویش متساعد کرد و گفت:« هی با توام. اگر همین الان سرجات نایستی با این تفنگ کورت میکنم.» پسر خمیری کودن انگار که کیسه بکسی دیده باشه مشت آهنینی به صورت پسر فرود آورد. رو برگردوند و سریعتر از قبل به دویدن ادامه داد. از ارتعاش حاصل از اون مشت همه سلول هاش توی هم گره خورد حالت منگی خاصی بهش دست داد پاهاش به هم گیر کرد و همه 70 کیلو گوشت و دنبه اش با زمین یکی شد. بغضش ترکید و جاری شدن اشکش تیر خلاصی بود براش.


    شرمنده به خاطر تاخیر. هی نوشتم ولی نشد مثل همین همش یکسری طومار به درد نخور شد. عذر

  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام

    برای توصیف در آیات خدا (البته این دو تای اول تمثیل هستند.)

    آیات 264 تا 266 سوره بقره :

     
    • «ای کسانی که ایمان آورده اید ، همانند آن کس که اموال خود را از روی ریا و خودنمایی انفاق می کند و به خدا و روز قیامت ایمان ندارد ، صدقه های خویش را به منت نهادن و آزار رسانیدن باطل مکنید مثل او مثل سنگ صافی است که بر روی آن خاک نشسته باشد به ناگاه بارانی تند فرو بارد وآن سنگ را همچنان کشت ناپذیر باقی گذارد چنین کسان از آنچه کرده اند سودی نمی برند ، که خدا کافران را هدایت نمی کند » 
    • « و مَثَل [صدقات‏] کسانى که اموال خویش را براى طلب خشنودى خدا و استوارى روحشان انفاق مى‏کنند، همچون مَثَلِ باغى است که بر فراز پشته‏اى قرار دارد [که اگر] رگبارى بر آن برسد، دو چندان محصول برآورد، و اگر رگبارى هم بر آن نرسد، بارانِ ریزى [براى آن بس است‏]، و خداوند به آنچه انجام مى‏دهید بیناست.» 

    • «آیا کسى از شما دوست دارد که باغى از درختان خرما و انگور داشته باشد که از زیر آنها نهرها روان است، و براى او در آن [باغ‏] از هر گونه میوه‏اى [فراهم‏] باشد، و در حالى که او را پیرى رسیده و فرزندانى خردسال دارد، [ناگهان‏] گردبادى آتشین بر آن [باغ‏] زند و [باغ یکسر] بسوزد؟ این گونه، خداوند آیات [خود] را براى شما روشن مى‏گرداند، باشد که شما بیندیشید.»



    آیه ی 48 سوره روم :

    • «خداست که بادها را می فرستد تا ابرها را برانگیزد و چنان که خواهد بر، آسمان بگسترد ، و آن را پاره پاره کند و بینی که باران از خلال ابرها بیرون می آید و چون باران را به هر که خواهد از بندگانش برساند شادمان شوند،»


  • خیال رنگی
  • من اصن اهل غر زدن نیستم. میدونین که! 
    ولی نمیدونم چرا همش تو تمرینای کارگاه گره میفته! حالا ایندفعه عذرم موجهه! داشتم با دیو بیماری دست و پنجه نرم میکردم. میام مینویسم حالا.امروز یا فردا
  • خانومـِ میمـ
  • سلامـ ..
     
    اوا آقای شریفی ما که جسارت نکردیمـ .. تازه ما از اوناش نیستیمـ که از زیر تمرین در بریماااا ..
     
    این شب ها همـ خیلی التماس دعا از همگی
     
    موقعیت و حالت: قراره از بازرسی شرکت نفت بیان پمپ‌بنزین و رئیسشون غدقن کرده از صبح که سیگار بکشه. حال خوبی نداره، بی‌حوصله‌ و کلافه‌ است و نمی‌تونه از روی صندلی بلند بشه. یه زن همین‌طور که نشسته پشت فرمون میاد توی جایگاه و بهش می‌گه براش بنزین بزنه. به زن محل نمی‌ده و می‌گه خودت پاشو بزن. زن دستش رو می‌ذاره روی بوق و یه بوق ممتد و طولانی می‌زنه. شخصیت ما از کوره در می‌ره چوب‌دستی کنار ستون رو بر می‌داره و محکم می‌کوبونه روی شیشه‌ی ماشینِ زن و شیشه کامل میاد پایین.
     
    توصیف : لمـ داده روی صندلی مغزش را مثل گوشت آبگوشت می کوبند ، نفس عمیق می کشد ، بوی بنزین با او همان کاری را می کند که یک بطری ردبول با یک بدنساز خسته اما آن راننده زن وقتی خواست برایش بنزین بزند ، همه آن خوشی لحظه ای را خراب کرد . بدون اینکه بلند شود و با تکان دادن دست او را از سرش باز کرد. صدای بوق ممتد ماشین همان صدای زنگ مدرسه بود وقتی اتصالی می کرد ، صدای زنگ مدرسه وقت رفتن سر کلاس و آنقدر کلافه کننده و اعصاب خورد کن بود که چوب دستی را بردارد و مثل یک نینجا بکوبد روی شیشه ماشین ..
  • خانم معلم
  • سلام بر همه دوستان
    طاعات همگی قبول حق 
    این شبها و روزهای گرانقدر در حق هم دعا کنیم
    ببخشید من یه مقدار حالم خوب نبود تقریبا نبودم
    اعراف ایه ۱۷۶ منظورم بود که داستان بلعم باعوراست .
    ببخشید اشتباه نوشته بودم .
    خیلی خیلی التماس دعا
    dastaan.blog.ir/1393/04/09/fasle%20Haftom#comment-1Sc5tdEGKdI

    من اینجا توصیف کرده بودم اشتباهی!خوبه این؟!

    ...
    ما فرض میکنیم ایشون وارد کتابخونه شدن و در حال رفتن به میز دخترشون هستند که تلفنه میزنگه!...حالا از این جا به بعد توصیفش میکنیم:
    "سکوت حاکم بر فضای کتابخانه به قدری است که میتوان
    1)نفس های چاق از خسته را تشخیص داد
    2) میتوان هنگام نوشتن بر روی کاغذ، مقدار قطر نوک مدادها را تشخیص داد.
    1) در یک آن بمب صدایش،تمامی رشته کوه های سکوت را فرونشاند.
    2)فانوس دریایی شده که در تاریکی مطلق به جای نور، صدایش تمامی روزنه های صامت اعماق سالن را به هیس هیس درآورده

    با تذکر مسئول سالن، با چنان لحنی عذرخواهی میکند که گویی اعضای کتابخانه های توی افق شهر  هم او را خاطی می دانند."

    او1 و2ها ینی بیش از هزارجور میشه توصیفش کرد که گلچین کردم مثلا!

    تمرین3:آیه 73 سوره حج(کسانی که جای خدا میگیرد را به مگسی تشبیه کرده که نه میتوانید آن را بیافرینید نه اگر مگس چیزی از شما گرفتید میتونید ازش پس بگیرید)
    آیه 35 سوره نور (نور ویژه مومنان رو به چراغدانی با خصوصیات خاص تعریف کرده)
  • سرباز شهاب
  • اتفاقا بی خود کلمه جالبی بود!!

    منم فهمیدم!برای همین قبل اصلاح خانم معلم گذاشتمش!
  • طاهر حسینی
  • سلام
    :)
    شخصیت توصیف شده‌ی خانم نگار، توی یکی از همون ظهرهای گرم گیر کرده وسط یه ترافیک سنگین و ماشین‌ها مدام بوق می‌زنند و راننده‌ها همه عصبانی و معترض هستند (این میشه موقعیتی که باید به‌طور داستانی توصیفش کنی) و و چون افسر موردبحث ما، آمادگی لازم رو نداشته هول کرده و هیچ ایده‌ای برای حل ترافیک نداره.

    شورش خیابانی است سر چهارراه و راننده‌ها با اینکه صدایشان از بوقهایشان بلندتر نیست ترجیح میدهند جفتش را امتحان کنند.گره‌‌ی کوری افتاده وسط که نه با دندان که با جگر خون افسر هم باز نمیشود.آفتاب سر ظهر کورش کرده بود حالا بوقها کرش کرده‌اند و  این غوغای قیامت به‌کل معلول.
  • طاهر حسینی
  • سلام...
    شخصیت توصیف شده‌ی خانم نگار، توی یکی از همون ظهرهای گرم گیر کرده وسط یه ترافیک سنگین و ماشین‌ها مدام بوق می‌زنند و راننده‌ها همه عصبانی و معترض هستند (این میشه موقعیتی که باید به‌طور داستانی توصیفش کنی) و و چون افسر موردبحث ما، آمادگی لازم رو نداشته هول کرده و هیچ ایده‌ای برای حل ترافیک نداره.

    شورش خیابانی است سر چهارراه و راننده‌ها با اینکه صدایشان از بوقهایشان بلندتر نیست ترجیح میدهند جفتش را امتحان کنند.گره‌‌ی کوری افتاده وسط که نه با دندان که با جگر خون افسر هم باز نمیشود حالا که دست و پاهاش هم شل شده بدتر. 
    پاسخ:
    سلام
    اگه توضیح هم ندی، سه نقطه‌ی بعد از سلامت به‌وضوح توصیف‌گر این بود که «وای چقدر دیر اومدم برای تکمیل تمرین. چقدر بد شد که نتونستم زودتر بیام. وای از همه عقب موندم. وای!»
    .

    تا «پایان قضیه‌ی گره کور خیلی خوب بودا»
    ولی 
    «دست‌وپایش شل شده بدتر» [بیشتر تاکیدم روی کلمه‌ی صاف و مستقیم «بدتر»] رو نمی‌دونم کجای دلم بذارم!!
  • خانومـِ میمـ
  • یَوْمَ نَطْوِی السَّمَاء کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُّعِیدُهُ وَعْدًا عَلَیْنَا إِنَّا کُنَّا فَاعِلِینَ / 104 انبیاء

    روزی که آسمان را همچون در هم پیچیدن طومارِ نوشته ها در هم می پیچیم; همان گونه که بار اول آفرینش [انسان ]را آغاز کردیم دوباره آن را بازمی گردانیم; وعده ای است که انجامش به عهده ما است، حتماً آن را انجام خواهیم داد.

     

    حُنَفَاء لِلَّهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ وَمَن یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَاء فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحِیقٍ / 31 حج

    در حالی که به خدا گرایش دارید و به او شرک نمیورزید. و هر که به خدا شرک ورزد مانند این است که از آسمان فرو افتد، پس مرغان [شکاری ]او را بربایند یا باد او را در جایی دوردست بیفکند.

     

    ما رفتیمـ قسمت سومـ که .. پس عجالتا این قسمت رو دریابید ، ما برگردیمـ ادامه تمرین .

    پاسخ:
    ممنون. 


    بله. هنوز این‌قدر حواس برای ما پیرمردا مونده شکر خدا!! [مثلا این جمله نشانه‌ی حواس‌جمعی دبیرکارگاه بود]



  • سرباز شهاب
  • ممنونم بابت این همه رک گویی!

    سره اعراف آیه 176

    ...لیکن او به زمین فرو ماند و پیرو هوای نفس گردید.و در این صورت مثل او و حکایت حال او به سگی ماند که اگر از او تعقیب کنی و یا او را به حال خود واگذاری به عوعو زبان کشد. ای رسول ما این است مثل مردمی که آیات خدا را بعد از علم به آن تکذیب کردند...
    پاسخ:
    منظور بدی نداشتما!!


    احتمالا منظور خانم معلم هم همین آیه بوده. که عجب توصیفی است.
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • پس توصیف موقعیت و حالت چی میشه ؟!
    از من فقط توصیف شخصیت بود.
    چشم فقط تا فردا شب ممکن برسونم اون بخش آخر رو!
    پاسخ:
    شخصیت «خانم میم» (اون پسر 70 کیلویی) 

    موقعیت: توی مسابقه‌ی دو مدرسه شون شرکت کرده. از همه عقب افتاده و فقط یه پسر چاق دیگه مثل خودش هست که ازش یه متری جلوتره. چون دلش نمی‌خواد نفر آخر بشه تصمیم می‌گیره با تقلید از صدای بت‌من (امیدوارم شنیده باشید صداشو تا توی توصیف درش بیارید) پسر جلویی رو تهدید می‌کنه و بهش می‌گه اگه سرجات نایستی با اسلحه‌‌م کورت می‌کنم. پسر جلویی بر می‌گرده یه مشت بهش می‌زنه و با سرعت بیشتری می‌دوه. شخصیت مورد نظر ما از ضربه‌ای که می‌خوره پاهاش به هم گیر می‌کنه و ولو می‌شه روی زمین.

    حالت: اولش «خستگی و تلاش برای برنده شدن» بعدش «تلاش برای ترسناک بودن» و بعدش «نا امیدی و حس شکست»
  • سرباز شهاب
  • چه ویرایش باحالی!
    ایراد "اساسی"چیه؟ نشون دهنده شدته خب :)
    یعنی تموم؟مام بریم تمرین سه؟

    راستی متشکر از دوستان که استرس رو از رو ما ورداشتن!
    و از کمک خانم معلم و خانم نگار و خانم ف الف.

    خانم بانوی نقره ای، اگه خوب بود که ویرایش نمی خواست! ممنون

    پاسخ:
    «اساسی» داستانی نیست. این رو مفصل توی فصل  «زبان داستانی» باید درباره‌ش حرف بزنیم.
    عجالتاً اینکه خیلی کلمه‌ی بی‌خودی بود. :))



  • بانوی نقره ای
  • «وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ إِذا رَأَیْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُۆْلُۆاً مَنْثُورا»؛ «و بر گردِ آنان پسرانى جاودانى مى‏گردند. چون آنها را ببینى، گویى که مرواریدهایى پراکنده‏اند». (انسان/19)

    فی‏ سِدْرٍ مَخْضُودٍ*وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ*وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ*وَ ماءٍ مَسْکُوبٍ*وَ فاکِهَةٍ کَثیرَةٍ*لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ»؛ «در [زیر] درختان کُنار بى‏خار*و درختهاى موز که میوه‏اش خوشه خوشه روى هم چیده است*و سایه‏اى پایدار*و آبى ریزان*و میوه‏اى فراوان*نه بریده و نه ممنوع». (واقعه/28 تا 33)

    خداوند در سوره عنکبوت می‏فرماید: «مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِیاءَ کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ»(41 عنکبوت)؛ مثل کسانی که جز خداوند یار و یاوری برای خود برگزیده‏اند، همانند عنکبوت است که برای خود خانه‏ای ساخته است و اگر بدانند سست‏ترین خانه‏ها خانه عنکبوت است.

    پاسخ:
    مثال‌تون از سوره‌ی مبارکه عنکبوت خوب و مفید بحث مورد نظر ما بود.
    مثال‌های قبلی‌ هم تشبیه و تمثیل داشت ولی کمتر پیچش توصیفیِ توش بود. 
  • خانومـِ میمـ
  • فکر کنمـ خیلی دچار اطناب و لقمه رو پیچوندن میشمـ ..

    بعد ی فصل همـ داریمـ برای ویرایش ؟! اگه داشته باشیمـ که خیلی خوب میشه ..

    بعد ی سوال دیگه .. توصیفی که می کنیمـ نباید کمی دمـ دستی تر باشه تا مخاطب زودتر منظور آدمـو متوجه بشه ؟! مثلا کار آقای سرباز شهاب واقعا معرکه بود اما من خودمـ خیلی باید تمرکز می کردمـ تا موقعیت دستمـ بیاد .. تازه من از قبل موقعیت رو میدونستمـ ..

     

    پاسخ:
    با تمرین زیاد و کم‌کم رفع می شه.
    یه فصل «زبان داستانی» انشالله داریم. اما نه به عنوان ویرایش!
    در نظر گرفتن همه‌ی نکته‌هایی که توی فصل‌های کارگاه با هم کار می‌کنیم شما رو تبدیل می‌کنه به یه ویرایشگر خوب داستان‌هاتون.

    می‌دونید. الان برای ما مهم اینه که اون «متفاوت دیدن» رو برای خودمون نهادینه کنیم. همون‌طور که تو سوال و جواب چندتا از بچه‌ها مطرح شد، تمرین این فصل برای توصیف کمی با اغراق همراهه و این عادیه. 
    قطعا اگر این متن سرباز شهاب و متنای دیگه می‌خواست توی یه داستان به کار بره، این گیر رو داشت که زیادی یه موقعیت رو پیچیده کرده. ولی هر توصیف به تنهایی اون‌قدرها پیچیده نیست.

    شما یه مرحله‌ی دیگه هم دارید ها.
    شخصیت خانم پلک شیشه‌ای رو باید کار کنید:

    موقعیت و حالت: قراره از بازرسی شرکت نفت بیان پمپ‌بنزین و رئیسشون غدقن کرده از صبح که سیگار بکشه. حال خوبی نداره، بی‌حوصله‌ و کلافه‌ است و نمی‌تونه از روی صندلی بلند بشه. یه زن همین‌طور که نشسته پشت فرمون میاد توی جایگاه و بهش می‌گه براش بنزین بزنه. به زن محل نمی‌ده و می‌گه خودت پاشو بزن. زن دستش رو می‌ذاره روی بوق و یه بوق ممتد و طولانی می‌زنه. شخصیت ما از کوره در می‌ره چوب‌دستی کنار ستون رو بر می‌داره و محکم می‌کوبونه روی شیشه‌ی ماشینِ زن و شیشه کامل میاد پایین.

  • بانوی نقره ای
  • ممنون از ویراشتون 

    شما چطوری  نوشته ما رو جوری ویرایش میکنید که انقدر غیر مستقیم و عالی به موضوع مورد نظرمون اشاره میکنه؟ 

    البته در استاد بودن شما شکی نیست محض یادگیری پرسیدم.

    پاسخ:
    زیاد بنویسید، با دقت داستان بخوانید. زیاد توی ذهن‌تان با دیده‌ها کلنجار بروید. صد برابر بهتر همه چیز را ویرایش می‌کنید
  • بانوی نقره ای
  • به سرباز شهاب:

    با اجازه آقای شریفی به نظر من کارتون عالیه این شخصیت رو باید از اول خودتون توصیف میکردین واقعا توصیف موقعیتش خوب از آب در آمده .

  • بانوی نقره ای
  • حاضر بود به جای این چاله لعنتی درست وسط مثلث برمودا فرود آمده بود و برای همیشه از نظرها پنهان میشد.خنده دانشجویان برایش مثل یک زلزله ده ریشتری بود که تنها تلفاتش غرور و اعصاب خودش بود.اژدهای درونش بیدار شده بود و میخواست با آتشی که از دهانش بیرون میزد همه دانشجویان را به خاکستر تبدیل کند.


    پاسخ:
    اینم خوب شد. 

    یه پیشنهاد ویرایشی: [دلیل اصلی این ویرایش کنار هم قرار گرفتن دو «بود» در یک جمله است. و این احساس که شاید اشاره نکردن مستقیم به خود زلزله، باعث تفاوت نگاه به قضیه بشه]
    «خنده دانشجوها مثل گسلی بود که درست زیر آسمان‌خراش غرور او داشت تکان می‌خورد» (این توصیف برای غرور و توصیف بعدی برای عصبانیتش کفایت می‌کنه)
    «اگر اژدها بود، آن لحظه بدون شک از دهانش آتش بیرون می‌آمد و تمام موجودات زنده‌‌ی آن حوالی را به خاکستر تبدیل می‌کرد»


    در مجموع کار شما قبول افتاده است و می‌توانید بروید تمرین سوم
  • بانوی نقره ای
  • سلام

    با اجازتون میخواستم یکم از کارم دفاع کنم بعد اصلاحش کنم 1.دستمال کاغذی زیر ریل قطار دندان دانشجویان خندانه نه زیر دندانهاشون منظورم از ریل زیر پای دانشجویان بود هر چند قبول دارم زیاد گویا نیست.

    2.استاد رو به لوکوموتیو تشبیه کردم چون دقیقا لوکوموتیو هست عامل محرک قطار لوکوموتیوه که اینجا عامل خنداندن یا همون به حرکت در آوردن قطار استاده.

    البته دارم سعی میکنم جمله دوم رو به طور کامل بازنویسی کنم.

    پاسخ:
    سلام
    خیلی خوبه که این‌قدر دقیق بودین روی توصیف‌تون.
    اگه همین معانی رو با گویایی و روانی بیشتری بیارید، کاملا ابهامش از بین می‌ره و مخاطب به مقصود شما پی می‌بره.


  • سرباز شهاب
  • دلش می خواهد از دستش صاعقه بیرون بزند و ملت را بپاشد به در و دیوار اطراف.یا مثل مرد عنکبوتی تار بیاندازد و "برد" را بگیرد و بکشد سمت خودش. یا هالک باشد تا یک نعره اساسی بزند و مردم به جای وزوز و غرغر، خودشان از هیبتش بترسند و بروند کنار.جان می دهد تا برسد به اش. انگار رسیده به آن حروف سفید و بزرگ وسط چمن و درخت"holly wood" . کاغذ را می دهد  دستش و به آنی نکشیده "برد"می شود شکل آکیلیسی که به اش گفته باشند این بخت برگشته، پسر خاله اش را کشته.کاغذش پاره می شود و قیافه اش می شود جان واتسن وقتی به پایین پریدن شرلوک از سقف بیمارستان و بعد تر جنازه اش نگاه می کرد.


    پاسخ:
    «عالی»


    نکات ویرایشی:
    دلش می خواهد از دستش صاعقه بیرون بزند و ملت هوادارانِ بِرد را که مثل دیوار قلعه‌ی فلان راه او را بسته‌اند [ما نیاز داریم توی موقعیت بدونیم این مردم کی هستند و چرا اینجان. درسته؟ اون قلعه می‌تونه متعلق به یکی از قلعه‌های ارباب حلقه‌ها باشه]، بپاشد به در و دیوار اطراف  پخش زمین و آسمان کند. [دیوار یه بار استفاده شده] یا مثل مرد عنکبوتی تار بیاندازد و "برد" را بگیرد و بکشد سمت خودش. یا هالک باشد تا یک نعره‌ای اساسی[این کلمه‌است که انتخاب کردی؟؟ اساسی؟؟؟ تهش اینه که بگی گوش‌خراش، یا گوش‌کر کن] بزند و مردم به جای وِزوز و غرغر، خودشان از هیبتش بترسند و بروند کنار. جان می‌دهد تا برسد به او اش. انگار رسیده به آن حروف سفید و بزرگ وسط چمن و درخت  تپه‌ی معروف "holly wood" را فتح کرده.[ این تپه اون‌قدر معروف هست که یه اشاره‌ی کوچیک یادآورش باشه. از همون جزئیات و فرعیاتیه که نیازی نیست وقت مخاطب رو با توضیح دادنش بگیری].
    کاغذ را می‌دهد دستش به او و به آنی نکشیده [من باشم می‌نویسم: و در چشم به هم‌زدنی] "برد"می شود شکل آکیلیسی که به اش گفته باشند این بخت برگشته، پسر خاله اش را کشته. کاغذش [به دست قهرمان هالیوودی] پاره می‌شود و قیافه اش می شود [شبیه] جان واتسن وقتی به پایین پریدن شرلوک از سقف بیمارستان و بعد تر جنازه اش را نگاه می‌کرد. 

    وَالَّذِینَ کَفَرُ‌وا أَعْمَالُهُمْ کَسَرَ‌ابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّىٰ إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئًا وَوَجَدَ اللَّـهَ عِندَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ ۗ وَاللَّـهُ سَرِ‌یعُ الْحِسَابِ/
    أَوْ کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ‌ لُّجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ۚ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَ‌جَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَرَ‌اهَا ۗ وَمَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّـهُ لَهُ نُورً‌ا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ‌....

    و کافران اعمالشان مانند سرابى در بیابانى مسطّح و صاف است که تشنه آن را [از دور] آب مى‏پندارد ، تا وقتى که به آن رسد آن را چیزى نیابد ، و خدا را نزد اعمالش مى‏یابد که حسابش را کامل و تمام مى‏دهد ، و خدا حسابرسى سریع است / یا [اعمالشان] مانند تاریکى‏هایى است در دریایى بسیار عمیق که همواره موجى آن را مى‏پوشاند ، و بالاى آن موجى دیگر است ، و بر فراز آن ابرى است ، تاریکى‏هایى است برخى بالاى برخى دیگر ؛ [مبتلاى این امواج و تاریکى‏ها] هرگاه دستش را بیرون آورد ، بعید است آن را ببیند . و کسى که خدا نورى براى او قرار نداده است ، براى او هیچ نورى نیست.

    نور/39و 40

    داستان های قرآن رو چند تاییشون رو نگاه کردم. چیزی نیافتم.
    یه اعتراف: وقتی رفتم سراغ قرآن دقیقا نمی دونستم توصیف داستانی یعنی چی، من دنبال چی باید بگردم... :(
    پاسخ:
    پس اینا رو شخص حضرت جبرئیل (علیه‌الرحمه) بر شما نازل کردن؟
    می‌دونستید توصیف یعنی چی که اینا رو یافتید دیگه
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام 

    ابهامی ندارم!
    نکته علمیش : نیکوتین به مغز نمیرسه ها برای کارکرد گیرنده های عصبی هستش. گیرنده های عصبی رو سلول های عصبی هستند.در حالت عادی استیل کولین میشینه روی گیرنده و پیام عصبی (که بعدن تبدیل میشه به حسی ، حرکتی و ...) انتقال داده میشود. حالا اونی که معتادِ نیکوتین جایگزین اون استیل کولین میشه.

    الان وظیفه من چی هست ؟! 
    این پذیرفته شد ؟!
    پاسخ:
    من فکر کنم فعلا گیرنده‌‌های یادگیری مغزم در حد همون برداشتن خط افقی از روی معرفی وبلاگ و کوچیک کردن فونت عنوان پست‌های بلاگ یاری می‌کنن. این مطالب عمیق علمی که فرمودین هفت هشت سطح از مغز من بالاتره!!
    ولی مطلب خوبی بود و استفاده کردم.


    تا فردا (که انشالله می‌ریم فصل هشت) اگر خواستید و تمایل داشتید تمرین سوم رو (انتهای پست اضافه شده) انجام بدین. 
  • سرباز شهاب
  • دلش می خواهد از دستش صاعقه بیرون بزند و ملت را بپاشد به در و دیوار اطراف.یا مثل مرد عنکبوتی تار بیاندازد و "برد" را بگیرد و بکشد سمت خودش. یا هالک باشد تا یک نعره اساسی بزند و مردم به جای وزوز و غرغر، خودشان از هیبتش بترسند و بروند کنار.جان می دهد تا برسد به اش. انگار رسیده به آن حروف سفید و بزرگ وسط چمن و درخت"holly wood" . کاغذ را می دهد  دستش و به آنی نکشیده "برد"می شود شکل آکیلیسی که به اش گفته باشند این بخت برگشته، پسر خاله اش را کشته.کاغذش پاره می شود و قیافه اش می شود شکل آدم لاغر مردنی ای  که بی هوا با مشت کوبیده باشند توی شکمش
    پاسخ:
    این مورد خیلی خوب، گویاتر و جامع‌تر و داستانی‌تر از موارد قبلیه. 
    و حسنش اینه که به دایره‌ی افکار و تصورات و علائق شخصیت هم توجه کردی و توصیفت رو هماهنگ‌سازی کردی با شخصیت. (هرچند به دیده‌ی اغماض خیلی ضرورت نداشت)
    به جز خط آخرش و «شکل آدم لاغر مردنی‌ ..» که چقدر بی‌حوصله نوشته شده. معلومه یا افطار نخوردی یا سحر کم خوردی و سلول‌های مغزیت به اینجا که رسیده جواب کردن!!
  • خانم معلم
  • سلام
    اعراف -۱۶۷ 
    من کلی نوشتم ارسال نشد اونم دو بار ....):
    پاسخ:
    سلام
    زحمت فراوان کشیدین خانم. مهم اینه که قرائت فرمودین و ثوابش هدیه شد

    ما همه جوره شما رو قبول داریم.
    اگر شماره‌ی آیه رو درست تایپ فرمودین، من وجه توصیفیش رو درک نکردم. یه توضیحی بفرمایید
    این موضوع مثال های قرآنی خیلی برای خودش جذابیت داره ها . 
    تشبیهاتی که کلمه ی مثل توشون به کار برده شده و آیاتشو خیلی خوندیم و دیدیم ..  
    همین اول سوره ی بقره که برای منافقان خیلی تشبیه داره ، یه جاهایی آدمو به وجد میاره .

     مثل آیات 17 تا 20 :
    مثل آنان، همچون مَثَل کسانى است که آتشى افروختند، و چون پیرامون آنان را روشنایى داد، خدا نورشان را برد؛ و در میان تاریکیهایى که نمى‌بینند رهایشان کرد. (۱۷) کرند، لالند، کورند؛ بنابراین به راه نمى‌آیند. (۱۸) یا چون کسانى که در معرض‌ رگبارى از آسمان -که در آن تاریکیها و رعد و برقى است- قرار گرفته‌اند؛ از نهیب‌ آذرخش و بیم مرگ، سر انگشتان خود را در گوشهایشان نهند، ولى خدا بر کافران احاطه دارد. (۱۹) نزدیک است که برق چشمانشان را برباید؛ هر گاه که بر آنان روشنى بخشد، در آن گام زنند؛ و چون راهشان را تاریک کند، بر جاى خود بایستند؛ و اگر خدا مى‌خواست شنوایى و بینایى‌شان را برمى‌گرفت، که خدا بر همه چیز تواناست. (۲۰) »

    یا سوره جمعه آیه 5 :
     « مثل کسانى که عمل به‌ تورات بر آنان بار شد و بدان مکلف گردیدند آنگاه آن را به کار نبستند، همچون مثل خرى است که کتابهایى را برپشت مى‌کشد. «

    یا این جمله ی معروف که برای همسران به کار برده میشه و بدون کلمه ی مثل آورده شده :

    « هُنَّ لباسٌ لَّکُم وَأَنتم لباس لهُنّ » 

    تازه حاج آقا میرباقری میگفتن کلمه ی شجره ی طیبه که توی قرآن مثال زده شده استعاره از امیرالمونینه(ع) . نمی دونم جزو توصیفات قرار می گیره یا نه . اما خودش داستانی داره !! 
    یا " وفدیناه بذیح عظیم " که ی دنیا روضه س ...

    اصلا خدا زبان ادبی و غیرمستقیمو خیلی دوست داره . من عاشق این آیه م " و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا... " 

    اصلا تعبیراتی که در مورد باد می کنه . ( هو الذی یرسل الریاح بشرا...)
    یا سوره یونس آیه 22:
     « او کسى است که شما را در خشکى و دریا مى‌گرداند، تا وقتى که در کشتیها باشید و آنها با بادى خوش، آنان را بِبَرَند و ایشان بدان شاد شوند بناگاه‌ بادى سخت بر آنها وزد و موج از هر طرف بر ایشان تازد و یقین کنند که در محاصره افتاده‌اند، در آن حال خدا را پاکدلانه مى‌خوانند که: «اگر ما را از این ورطه‌ بِرَهانى، قطعاً از سپاسگزاران خواهیم شد. » 

    و خیلی های دیگه ....

    پاسخ:
    و من اکنون به سربازی با تفنگی بی‌فشنگ می‌مانم که لوله‌ی تانکی شقیقه‌اش را نشانه رفته تا تسلیم شود!
  • سرباز شهاب
  • مردم را کنار می زند.خاک را پس می زند تا به گنجش برسد.گاهی ناخنش می گیرد به سنگ ریزه ها اما تند تر می کند و مصمم تر.می رسد و بی هوا در صندوقچه را باز می کند. کاغذ به دست جلو می رود و ناگهان با حجم خرده حلب هایی روبه رو می شود که فقط به درد دور ریخته شدن می خورند. با کاغذی پاره و دستی بریده از تیزی حلب ها می ایستد همان جا.مثل کسی که ایستاده بالای سر جنازه اسطوره اش.
    پاسخ:
    این خوبه و «حالت» شخصیت رو تا حدودی بازتاب می‌ده. اما اصلا گویای موقعیت مدنظر ما نیست و خیلی از جزئیات ضروریش حذف شده.
  • خانومـِ میمـ
  • ی پسر دوازده ساله که وزنش هفتاد کیلوئه و دوست داره ی روزی همکار بتمن بشه

     

    توصیف :

    وقتی صبح به صبح در راه مدرسه تلاش میکند از درخت بالا برود و به تقویت توانایی َ ش در جهت دست یار بتمن شدن بیفزاید ، خرس پاندای هفتاد کیلویی ای را می ماند که بچه َ ش بالای درخت گیر کرده و با در آغوش کشیدن تنه درخت و حلقه کردن دست ها و پا ها دور تنه آن جوری زور می زند و دمای بدنش بالا می رود که زودپزی سوپاپ اطمینانش به صدا در آمده باشد ..

     

    استاااااااد! احساس خشک شدن قسمت خلاق مغزمو دارمـ چی کار باید بکنمـ ؟!



    پاسخ:
    سلام. چه وقته خشک شدن خلاقیته! حالا حالا کار داریم. 

    این مورد اما خوبه. فقط با اجازه‌ی شما من یه ویرایش می‌کنم. امیدوارم به دقت به نقاط ویرایش شده و دلیل ویرایش شدن توجه کنید:

    «وقتی صبح به صبح‌ها، در راه مدرسه وقتی تلاش می‌کند از درخت بالا برود و به تقویت توانایی َ ش در جهت دست یار تا قوی‌تر به نظر بیاید و بت‌من او را به عنوان دستیارش انتخاب کند شدن بیفزاید ، خرس پاندایی هفتاد کیلویی ای را می ماند که بچه َ ش بالای درخت گیر کرده و با در آغوش کشیدن تنه درخت و حلقه کردن دست ها و پا ها دور تنه آن از ترس عقربی درخت را بغل کرده. و آنقدر جوری زور می‌زند که مثل زودپز تنش داغ می‌شود و به فِس‌فِس می‌افتد....  و دمای بدنش بالا می رود که زودپزی سوپاپ اطمینانش به صدا در آمده باشد ..
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام 

    با آن دندان های شیری ، چهره دود زده و سیاه چاله های پای چشمانش یک کهکشان راه شیری کاملی توی صورتش دارد. متصدی پمپ گاز است، روزی سه بسته سیگار دود میکند و به نفس کشیدن توی هوای معطر به بوی بنزین زنده است." 

    " متصدی پمپ گاز است.دندان های زرد شکری،چهره تیره کاکائویی ، مردمک های کشیده اسمارتیزی یک صورت شکلاتی به تمام معنا! گیرنده های عصبی پرتوقعش برای فرمان بردن به قدر نیکوتین پنهان شده توی سه بسته ی سیگار باج میگیرند.از فانتزی هایش نفس کشیدن در هوای بنزین خورده با طعم تنباکوی اعلا است. "


    شرمنده میدونم خیلی داغونه ولی فعلن تا همین حد ذهنم کشید.


    پاسخ:
    سلام
    شرمندگی نداره. خوب بود دیگه.

    با کمی اصلاح:
    «مغزش نگهبانی شده که تا بوی بنزین را حس نکند و تا به قدر سه بسته سیگار، نیکوتین باج نگیرد، فرمان حرکت به دست و پاها را صادر نمی‌کند»

    (من سعی کردم مفاهیمی که توی خلاقیت ذهن شما بوده رو دستکاری و ویرایش کنم. به تفاوت‌هاش نگاه کنید و اگر ابهامی داشت بفرمایید توضیح بدم خدمت‌تون)

  • سرباز شهاب
  • شنا می کند بین جمعیت.شنای قورباغه.سروصدای ماهی های اطرافش،دم هایی که به بدنش می کوبند را انگار از شیشه تلویزیون می بیند .بالا می رود و پایین می آید تا بالاخره می رسد با آکیلیس.با همان شکوه وقار در چشمش.کاغذ را می دهد دستش و چشمانش انگار که می بلعند این صحنه هارا.همزمان با پاره شدن کاغذش،کسی از پشت تیرش را فرو می کند در پاشنه آکیلیس و جلو چشمانش جان می دهد تمام ابهت و عظمتش. انگار که تروا را پاریس  به آتش بکشد.
    پاسخ:
    خیلی گنگه شهاب. یه دفعه صحنه رو تموم کردی. یه مقدار (خیلی نامحسوس) داری دچار خطای «تمثیل شاعرانه» و پیچیدگی می‌شی. یکم به خودت از «خاطرات صد در صد واقعی سرخپوست...» تزریق کن و بعد دوباره بیا این موقعیت رو توصیف کنی. با زبان داستانی‌تر. گویاتر. پیچیدگی کمتر...
  • خانم معلم
  • سلام
    من دیشب چند داستان قران رو دیدم اولا مثلا داستان حضرت نوح مثلا در چندین سوره پراکنده اومده یک جا یه توصیف داره ولی ... داستان هابیل و قابیل .یوسف و ... شایدم چشم من توصیفی نمی بینه ... بریدن دستها بجای نارنج توصیفیه ؟!
    پاسخ:
    سلام
    توی قصه‌ی حضرت یوسف، جایی که زن‌ها یوسف رو به فرشته تشبیه می‌کنند. (درسته الان این توصیف کیلشه‌ای شده، اما زمان نزول این کلی برای خودش توصیف خاص بوده)
  • بانوی نقره ای
  • حاضر بود به جای این چاله لعنتی درست وسط مثلث برمودا فرود آمده بود و برای همیشه از نظر ها پنهان میشد تا اینکه مثل یک دستمال کاغذی کثیف زیر ریل قطار دندانهای دانشجویان خندان افتاده باشه و شبیه لوکوموتیو از کلش دود بلند بشه.
    پاسخ:
    از اولش تا«... از نظر‌ها پنهان می‌شد» خوبه. جمله رو تموم کنید و یه جمله‌ی جدید رو شروع کنید. حالا برای ادامه اینجور شروع می‌کنیم. «حس دستمالی کاغذی را داشت که زیر قطار دندان دانشجو‌های خندان...»
    اما به این توصیف‌ها چند تا ایراد وارده:
    1ـ مگه دستمال کاغذی می‌ره زیر دندون که این‌ها رو چیدید کنار هم؟
    2ـ اگه دندان دانشجوها قطاره، پس چرا باز استاد به لوکوموتیو تشبیه می‌شه؟ 
    3ـ برای نشون دادن عصبانیت، استفاده از لوکوموتیو و دود از سرش بیرون زد و ... یه مقدار کارتونی و دم دستی و نچسبه. اینجا باید از چیزی استفاده کنید که مخاطب حس عصبانی بودن استاد رو درونی‌تر تصور کنه. اینکه دانشجوها می‌خندند «برایش مثل این بود که ....» (شما کاملش کنید)

    سلام

    به خیال رنگی عزیز: خخخ....ما اینجا دم در نشستیم تا هر چه می گند رو انجام بدیم فی الفور...(شاگرد زرنگا بی خطا انجام میدن...پس من با این همه اشتباه شاگرد زرنگ نیستم)

    به دبیر کارگاه:

    اون مثال رو صرفا گذاشتم که بپرسم آیا مقصودتون از توصیف این می تونه باشه یا نه ؟ (که گفتید بله ولی وجه داستانیش کم رنگه) حالا آیا باید درون داستان ها به دنبالش گشت؟ یا مثالی که داستانی پشتت دارد؟

    پاسخ:
    بیشتر از همین قبیل مثال‌های قرآن‌ مدنظر و توی ذهن من بوده. 
    ولی اگه اشتباه نکنم توی داستان‌ها هم کم و بیش چیزهایی هست که سخت‌تر پیدا می‌شه. و اگه کسی پیدا کنه خیلی شاهکار کرده!
  • بانوی نقره ای
  • حاضر بود به جای این چاله کوچک آب وسط مثلث برمودا فرود آمده بود و برای همیشه از نظرها پنهان میشد یا به جای سقوط از این چهار پله از یک هواپیمای تک سرنشین وسط یک جزیره سقوط کرده بود و در عوض نگاه های دانشجویان سوژه پرداز با هزاران نگاه مرگبار و غول آسای زامبی ها مواجه شده بود ولی در این وضعیت چرک و گل آلود گرفتار نمیشد. 
    پاسخ:
    اصل این تمرین، داشتن اون نگاه متفاوت و خلاقانه برای توصیف موقعیت و حالته که شما نشون دادین از پسش بر اومدین. خیلی خوب بود.
    اما یه مقدار ناقصه هنوز. این رو باید بگنجونید:
    ـ «سوژه‌پرداز» بودن نگاه دانشجویان روایت مستقیمه و اصلا حذفش کنید.اما توصیف‌ این نگاه‌ها به «نگاه‌های مرگبار زامبی‌ها» افاده‌ی معنایی که ما می‌خوایم رو نمی‌کنه. حالت شخصیت ما «ترس» نیست که چنین توصیفی رو براش آوردین.
    ضمن اینکه توی موقعیت گفته به خنده‌‌ی اطرافیان هم اشاره شده بود اما توی روایت توصیفی شما حذف شده.

    ـ در باب «حالت»، به «خجالت و حقارت» خوب اشاره کردین. کاملاً توصیفتون در خدمت این حالته. اما حالت «عصبانیت» (که بر می گرده به همون خنده‌‌ی دانشجوها) وجود نداره توی توصیفتون. 


  • خیال رنگی
  • نچ! خانوم ِ نگااااااار؟؟؟ شما شاگرد اول بودین همیشه؟؟ همیشه همه ی مشقاتونو سروقت انجام می دادین؟؟؟ 
    بابا بذارید کلام استاد منعقد بشه! شاید خواست موضوع تمرینو عوض کنه!
    والا بقرعان!!! اینجوری ما شاگرد تنبل به نظر می رسیم!
    پاسخ:
    البته منم از خانم نگار تعجب فراوانی کردم که چه زود و چه سریع!!
  • خیال رنگی
  • الان یعنی ماهم باید بریم تو قرآن توصیف پیدا کنیم؟! یعنی دیگه اون توصیف دومو بیخیال؟! 
    اره دیگه! بهترین کار همینه! سرباز شهابم با ارامش مشقاشو می نویسه.
    پاسخ:
    شما مرحله دوم‌تون یه چیزایی ازش مونده بود. درسته؟

    مَّثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنبُلَةٍ مِّئَةُ حَبَّةٍ وَاللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ

     

     مثل ( انفاقات ) کسانی که اموالشان را در راه خدا انفاق می کنند مثل دانه ای است که هفت خوشه برویاند ، در هر خوشه ای یکصد دانه باشد ( پس انفاق هر چیزی هفتصد برابر پاداش دارد ) و خداوند برای هر که بخواهد ( و حکمتش اقتضا کند ) چند برابر می کند ، و خداوند ( از نظر وجود و توان و رحمت ) دارای وسعت است و داناست.

     

    آیا این آیه ی شریفه می تونه توصیف باشه؟

    پاسخ:
    از این نظر که زیاد شدن مال از دل یک انفاق وصف شده با دونه‌ی گندم آره. هست و خیلی هم گویاست. هرچند شاید وجه داستانی‌ش کم باشه.
  • دبیر کارگاه
  • «««تمرین سوم»»»
    اضافه شد به انتهای پست. 

    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    البته این را فقط از آن‌هایی طلب می‌کنیم که قدم اول و دوم‌شان تکمیل شده.
    بقیه‌ِ عزیزان در فراق بال و خیالی آسوده قدم اول و دوم را تکمیل کنند.

    از همه التماس دعا
  • سرباز شهاب
  • تو فکرکن امپایر استیت! که یک سر و گردن که نه، یک نیم تنه از همه بالا و بلند تر است. که هرچه ایفل های هنری کنارش بیایند و بروند آمریکایی بودنش را می کوبد توی سرشان. تو فکر کن فراری ! که هزار بار هم bmw جان بکند نمی تواند به پای تودوزی هایش برسد.


    انصافا دیگه ته خلاقیت رو جارو کشیدم رفت.


    یاد این افتادم که :همسایه ها یاری کنید... :)
    با تشکر از همه!
    پاسخ:
    اگه همین «تو فکر کن» رو بکنی «فکر می‌کند» معناش کلی عوض می‌شه و غرور توش دیده می‌شه.
    خوبه شهاب جان. اگه تونستی از پس مصرع دوم به خوبی بر بیای و سرت خلوت شده، :) ، بریم مرحله‌ی بعد. (البته به نوشته‌های بقیه هم یه نگاهی بنداز که به وسعت نگاهت کمک می‌کنه)



    شخصیت «بانوی نقره‌ای». (پسره نوجوون عاشق هالیوود)

    موقعیت: برد پیت برای یک فیلم آمده تهرن. او از شهرستان خودش را رسانده به تهران و الان گیر کرده بین انبوه آدم‌هایی که آن‌جا جمع شده‌اند. قدش نمی‌رسد و از لای دست و پای مردم زور می‌زند که برود جلو. مردم هم با هل دادن و داد زدن به او اعتراض می‌کنند. می‌رسد جلو و تا چشمش به بردپیت می‌افتد می‌دوم وسطه صحنه‌ی فیلم‌برداری و خودش را می‌رساند به او و می‌خواهد کاغذش را امضا کند برایش. بردپیت که گریمش اذیتش کرده عصبانی می‌شود و کاغذش را پاره می‌کند.

    حالت: اولش اشتیاق، آخرش بهت و بغض



    (حالت و موقعیت رو باید توآمان با هم روایتِ توصیفی کنی. توی این تمرین، اغراق در کثرت توصیف ایرادی نداره اما یادت باشه فقط نقطه‌‌های کلیدی و حیاتی موقعیت و حالت رو با روایتِ توصیفی بیاری. نیاز نیست مساله‌های فرعی و حاشیه‌ای هم با توصیف همراه بشن)
    +برایش تفاوتی ندارد که سر کرت خیار باشد یا بخش مراقبت های ویژه بیمارستان قلب، ارتعاش تارهای چنگ گلویش به یک اندازه است.


    +برایش فرقی نمیکند، توی جنگل های آمازون در نقش تارزان باشد یا جراح اتاق عمل،(یا مثلا بازیگر نقش پانتومیم) میزان لرزش تارهای صوتی اش به یه مقدار است .
    و....
    هزار مدل میشه!

    پاسخ:
    ـ هر دوش خوبه. قبول افتاد. «ارتعاش ...» بشه: «تارهای چنگ گلویش به یک اندازه می‌لرزند»
    ـ توی دومی، مقابل تارزان، بازیگر نقش پانتومیم تناسب بهتری داره. 


    چون تعداد فرده، شما باید با تمرین خودتون برید مرحله‌ی بعد.

    موقعیت: این خانمه رفته دنبال دخترش توی کتاب‌خونه، خواهرش زنگ می‌زنه و درباره‌ی یه موضوعی باهاش حرف می‌زنه (مهم نیست چه موضوعی) و این طبق معمول بلند بلند جواب میده. چند نفر با هیس‌هیس گفتن و ... بهش تذکر می‌دن. نگاشون می‌کنه ولی محل نمیده. دست آخر وقتی مسئول کتاب‌خونه میاد بهش اعتراض می‌کنه، بلندتر از قبل از همه عذرخواهی می‌کنه و بعد دخترشو بلند صدا میزنه و میره.

    حالت: «بی‌خیال بودن، هول و عصبی نشدن»



    محض تمرین . عذر از جناب سربازشهاب .

    استاد (...) از همان وقتی که افتخار خارج شدن از شکم مادرش را داده بود ، به جای شیر ، با عصا تغذیه می شد . در تمام مدت زندگی اش آنقدر عصا قورت داده بود که دوست داشت موقع راه رفتن در کلاس ، بچه ها فکر کنند یک صفحه از آخرین ژورنال مد جلویشان دست و پا درآورده است .
    پاسخ:
    خوب بود. من خوشم اومد
    تمرین دیگه!! بفرمایید.
    ما هنوز کاغذای این تمرینارو از کف اتاف جمع نکردیم. بفرمایید.

    بچه ها هم که کمک کردن به جناب سرباز شهاب، دیگه نیازی به ما نیست (آیکون آدمی که از زیر کار درمیره)

    من میگم استاد باید شیک پوش و مغرور باشه وگرنه استاد نیست :)
    پس کلن خصیصه های بدی هم نیستن برای یک استاد. از این زاویه هم میشه نگاه کرد.

    پاسخ:
    تمرین ثبت شد!!
    ببخشید جمله ی اول من  ناقص شد اینم از جمله ی اول

    برند هایی که به سرتاپایش سنجاق شده بودند، جوهر امضای سازنده رویشان برق می زد. 
    پاسخ:
    جوهر امضای سازنده... ترکیب نسبتا شاعرانه‌ایه
    سلام با اجازه ی آقای سرباز شهاب
    من این توصیفو کردم 

    برند های که به سرتاپایش سنجاق شده بودند. دستمال گردنش سرش را بالاتر از نگریستن به رو به رو هل میداد. هنگام سوال دانشجویان، بر حجم بادکنکی که در غبغبش همیشه وجود دارد افزوده می شود و به ندرت کسی جرأت دارد زیر نگاه استاد کمر درد بگیرد.

    پاسخ:
    فقط قسمت «حجم بادکنک» بد نبود.
  • خانم معلم
  • استاد شیک پوش و خیلی مغرور

    شهاب جان اومدم کمک :

    البته برای غرورش خیلی نتونستم فکر اساسی بکنم ریا نباشه واقعا با این واژه بیگانه م نه چنین خصلتی دارم و نه اطرافم چنین انسانهایی بودن اینه که بیانش برام سخته ...


    از استاد صالحی دو چیز خوب توی خاطرم مونده :
    1- اگه از کرباس هم لباس می پوشید همه فکر میکردن از معروف ترین برند دنیا اون رو خریده
    2- هر وقت با کسی مشغول حرف زدن بود با خودم میگفتم الان داره تو دلش میگه برو ریز میبینمت ، ( یا زودتر تمومش کن کار دارم )


    پاسخ:
    برای ظاهر و لباسش، شماره 1 بد نیست. 
  • سرباز شهاب
  • رواست...D :D:

    استاد؟ من هنوز دارم کشتی می گیرم حریف رو از  تشک می کشی بیرون؟
    پاسخ:
    کی کشتی رو به هم زد؟
    بانوی نقره‌ای خیلی معطل شده بود. عجالتاً ما مرحله‌ی دو رو با شخصیت تو دادیم بهش، به این معنی نیست که تو بی‌خیال توصیف شخصیتش بشی!
  • دبیر کارگاه
  • به بانوی نقره‌ی:

    مرحله‌ی دوم کار شما: (کار با شخصیت سرباز شهاب)
    موقعیت: این استاد دانشگاه مغرورِ شیک پوش داره از پله‌های دانشگاه می‌ره پایین سمت ماشینش که پاش سر می‌خوره، روی چهار تا پله‌ی دانشگاه سر می‌خوره و در نهایت می‌افته توی چاله‌ای که از آب بارون صبح پر شده و لباس‌هاش خیس و گلی می‌شه.
    همه‌ی این اتفاقا جلوی حدود صد جفت چشم دانشجو وسط شلوغی روز اتفاق می‌افته و خنده‌ی چند نفرشون از نزدیک و دور کاملاً قابل شنیده شدنه.

    حالت: احساس شدید حقارت و خجالت و عصبانیت از این اتفاق


    خدا سرشاهده برا این یکی جمله سرجمع 1 دقیقه هم فک نکردم(برعکس جمله های قبلیم!)
    من معتقدم بعضی از جمله ها و توصیفات و دیالوگ هایی که یهویی میان به ذهن آدم، بهتر عمل میکنند و رسالتشون رو انجام میدن!
    ...
    چشم.بازم روش کار میکنم، فقط اینکه جاهایی که سکوت ضروری تره کجا میتونه باشه:سرجلسه امتحان نهایی، ظهرا موقع خواب مامان باباها، ... حالا بایست که فک کنم!

    یه کتاب مملو از توصیفات داستانی وجود نداره که نسخه pdfاشان موجود باشه توی نت؟!
    پاسخ:
    این یعنی همون جوششی بودن هنر خالص!! (فصل‌های آخر انشالله با این بحث‌ها خیلی درگیرتر می‌شیم)
    مثلا توی همون بیمارستان، توی یه وقتای خاص.

    قطعا هست اما تو حیطه‌ی اطلاعات من موجود نیست.
  • خیال رنگی
  • آقاااا
    خب من دیگه بلد نیستم بخخخدا
    پاسخ:
    شما می‌تونید. 
    بلدین. فقط یکم خسته‌اید که باید بذاریدش کنار.
  • سرباز شهاب
  • آیا رواست که تو این ماه رمضونی اینقدر از مغز ماکار بکشین
    یعنی باز با همون کشتی بگیرم؟
    پاسخ:
    اگه رواست که ظهر ماه‌رمضون برق منطقه‌ی ما قطع بشه و بی‌کولر تو گرما سر کنیم، آره. مغز تو هم باید هی کار کنه و خسته بشی!!! (یکی که گرمش شده بوده و تازه برقشون اومده) 

    ببین شهاب جان، اون کتابه خوبه‌ها. ببین تو اون مایه‌ها نمونه‌ی نهایی رو می‌تونی پیدا کنی یا نه. اگه نشد همون رو به حسابت می‌زنیم و می‌ریم مرحله‌ی بعد. 

  • خیال رنگی
  • صدای کمک خواستن زنش از توی حیاط پرواز کرد و از دیوار رد شد و آمد تو گوش هایش نشست و هی حرف زد تا مجبورش کند دست بجنباند و قفل در را باز کند. قفل ِ لعنتی که در نگاه پیرمرد قایم موشک بازی می کرد با کلید ِ توی دست هایش. همه چیز لعنتی شده بود. قفل ِ در، زلزله ی همیشگی ِ دست و پایش که اگر تمام نمی شد اولین آوارش می شد پیرزن ِ بینوای توی حیاط. و گربه ی احمق ِ همسایه که بی موقع خودش را برای رفیق ِ مهربانش لوس می کرد. با پای کم جانش گربه را به سمت دیوار پرت کرد و  همانطور که به زنش فکر می کرد و صدای ناله ی گربه بیچاره اش میکرد به تماشای بازی ِ قفل و کلید ادامه داد.



    پاسخ:
    چیزایی که برای تکمیل نهایی متن شما می‌تونه (و بهتره) تغییر کنه:

    ـ پیرزنِ بی‌نوا (مستقیم‌گویی در توصیف/ وصف کلیشه‌ای)
    ـ «با پای کم‌جانش گربه را به سمت دیوار پرت کرد» (یعنی مستقیم‌تر از این می‌شد روایت کرد یه اتفاق رو؟) 
    ـ «صدای ناله‌ی گربه بیچاره‌اش می‌کرد» (غیر مستقیم دارید به مخاطب می‌گید: برو پی کارت دیگه. فقط بفهم که اوضاع پیرمرد خیلی ناجور بوده. به بقیه‌ش هم کاری نداشته باش. حالیت شد یا نه؟)

    +وقتی به لهجه پیرزن گوش میدهی انگار اوباما صحبت میکند با آنچنان صلابت و قدرتی که گویی لهجه اش در هرجا و هر زمان، زبان اول دنیاست.
    ...
    +سر کرت خیار  باشه یا بیمارستان، براش فرقی نمیکنه، میزان دی اکسید کربنی که موقع حرف زدن از ریه ش خارج می شه همیشه به یه اندازه ست.

    ...
    2تا شد، اما اگه خوب نبودن من تحملشو دارم و دوباره مینویسم!به این زودیا قرار نیست دم به تله بدمو جا بزنم!اما از یه جهت نگرانم که مدت زمان این فصل داره طولانی میشه!
    پاسخ:
    دومی چقدر خوب و بهتر از اولیه. (هرچند یه جوری سادگی توش هست ولی بیشتر می‌چسبه)
    فقط به این شرط که به جای بیمارستان، از یه موقعیتی مثال بزنید که «سکوت» خیلی خیلی ضروری‌تره توش. 
    و نظرتون چیه به جای «دی‌اکسید کربن» از «امواج صوتی» استفاده کنید یا مثلا بگید «تارهای صوتی گلویش به یک اندازه می‌لرزند» یا یه چیز ابتکاری‌تر.

    (نظرم اینه روی همین جمله‌ی موفق کار کنید)


    نگران زمان این فصل نباشید. می‌دونستید توصیف قرار بوده دست کم 2 فصل باشه و من برای سرعت کار تجمیعش کردم توی یه فصل؟
  • خانومـِ میمـ
  • فقط ی جور مشکوکی گفتین خیلی خوبه ها .. !!

     

    ی پسر دوازده ساله که وزنش هفتاد کیلوئه و دوست داره ی روزی همکار بتمن بشه

     

    توصیف :

    وقتی صبح به صبح در راه مدرسه تلاش میکند از درخت بالا برود و به تقویت توانایی َ ش در جهت دست یار بتمن شدن بیفزاید ، خرس پاندای هفتاد کیلویی ای را می ماند که بچه َ ش بالای درخت گیر کرده و با در آغوش کشیدن تنه درخت و حلقه کردن دست ها و پا ها دور تنه ی آن و اندکی فشار هیچ حرکت قابل توجهی حاصل نمی شود جز لپ ها که به رنگ لبو در می آید ..

    پاسخ:
    به خاطر همون خط آخر و پایانش بود که تا میاد دلچسب بشه، کار رو خراب می‌کنه.
    الان تلاشتون برای خروج قضیه از مستقیم‌گویی خوب بوده. اینکه سرخ شدن لپ‌ها (نشانه‌ی زورزدن الکی و همان «نافرجام بودن» تلاش) رو آوردین خیلی بهتر شده. اما برای توصیف این عبارت از چیزی استفاده کردین (به رنگ لبو در آمدن) که خیلی خاص و متفاوت نیست. این اصطلاح (مثل لبو سرخ شدن) توی زبان عامه خیلی رایجه. 
  • سرباز شهاب
  • بعدی:

    درست مثل پسر بچه ای که به عنوان اسمی محل، موقع توپ جلد کردن ازش رخصت می خواهند و اولین جلد را او بر تن توپ بینوا میکند.همه می دانند توپی را که خودش جلد نکرده باشد با لگد بیرون هم نمی اندازد چه رسد به گل کردنش.
    پاسخ:
    موصوف به (اون پسری که چنین ویژگی‌ای رو داره) خیلی نامانوس‌تر از موصوف (استاد دانشگاه مغرور) بود. یعنی یه چند سطر توصیف برای درک خود موصوف‌به لازم هست!!

    فعلا اون کتابه مقام نخست رو در اختیار داره
  • سرباز شهاب
  • بعدی:

    انگار شده مجموعه کتاب فرهنگ لغت معین که توی کتاب خانه اش ، آن کتاب های کم قطر و کم حجم کنارش اصلا به حساب نمی آیند. با آن جلد های چرم اعلا کتاب های مقوایی را اصلا کتاب نمی بیند.
    پاسخ:
    خوب بود. واقعا

    ولی می‌خوام اذیتت کنم هنوز
  • سرباز شهاب
  • سلام
    برگشتیم سر خونه اول!

    شده شبیه بار آزمون.معیار ،خودش است .از حدش که نزدیک تر شوی ،طبق نطق نیوتن،پرتت می کند جایی که عرب نی انداخت.
    پاسخ:
    سلام

    نه. داشتیم می‌رفتیم جلو. خودت برگشتی عقب.

    این شد توصیف آدمِ خود رای و مستبد. نه آدم مغرور. 


    یه مطلبی که کاش همه بخونن:
    رفقا شخصیت سرباز شهاب (استاد دانشگاه مغرور و شیک‌پوش) جزء شخصیت‌های سخت برای توصیفه. و من چون  شهاب رو قبول دارم و می‌خواستم حالشو بگیرم که ساده نگیره قضیه رو، این شخصیت رو براش انتخاب کردم. الان فکر کنم یه مثنوی توصیف برای این شخصیت تو ذهنش ردیف کرده اما اونی که می‌خوایم نشده.
    خلاصه اینکه دوستانی که کارشون رو تموم کنن هم بیان وسط و ببینن چیزی برای توصیف این شخصیت به ذهنشون میرسه؟
  • خانم معلم
  • ﻣﻮﺭﺩ ﺩاﺷﺘﻴﻢ ﻃﺮﻑ ﻟﻘﻤﻪ ﺁﺧﺮ ﺳﺤﺮﻱ ﺭﻭ اﻳﻴﻴﻴﻴﻨﻘﺪﺭ ﻧﺰﺩﻳﻚ اﺫاﻥ ﺻﺒﺢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻛﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪﻫﺎ اﺯ ﺧﺪا ﺗﻘﺎﺿﺎ ﻭیدیو چک کردن !!

    زنگ تفریحه (((:
    پاسخ:
    کلا می‌دونستید سازنده‌های جک توصیف‌گرهای خیلی خیلی خلاق و ماهری هستند؟
    الان زوایای کمک رو مشخص کنید ما کمک کنیم. مثلا مشخای بچه ها رو بنویسیم؟
    پاسخ:
    اینکه اگه می‌بینین با راهنمایی‌چیزی می‌تونین به روند توصیف‌ بچه‌ها کمک کنید دریغ نفرمایید.


    جدای از این یه تمرین دیگه هست نمی‌دونم، بگم، نگم ...
  • خانم معلم
  • سلام بر دبیر جان و تمامی دوستان
    طاعات و عبادات همگی مقبول درگاه حق

    خدا رو شکر که مقبول افتاد . میدونستم در هر خط نباید توصیفی آورده بشه گفتم بنویسم که ببینم در تشبیه هات اشتباهم رو تذکر بدین .مثلا مثل بستنی وا رفتن ، درسته ؟ چون جایی نخونده بودم . از این جهت اینجوری نوشتم . این سه خط محصول سه صفحه تکرار صحنه در حالات مختلفه یعنی یه همچی هنرآموز کوشایی هستما ...(((( :
    پاسخ:
    علیکم‌السلام (به نمایندگی از همه)
    شما معلم پرتلاش و خستگی‌ناپذیر همه‌ی ما تشریف دارین.
    من به عنوان مخاطب از توصیفات شما لذت لازم رو بردم. فکر می‌کنم بقیه هم همین نظر رو داشته باشن.
    البته صاحب بچه (یعنی خانم احلام) هم باید نظر بدن که راضی هستن یا نه. بالاخره این شخصیت محصول دست ایشون بوده دیگه
  • بانوی نقره ای
  • سلام آقای شزیفی من منتظر شروع مرحله بعد هستم الان کسی در مرحله قبل کارش تموم نشده که شخصیتامون رو جا به جا کنیم ؟ گفتم شاید کامنت منو ندیدین.
    پاسخ:
    سلام
    دیدم کامنت رو. منتظر سرباز شهاب، ماه‌سیه، پلک شیشه‌ای و خانم میم هستم که یکی‌شون شخصیتش رو توصیف کنه 
  • خیال رنگی
  • من همیشه وقتی استادام میفهمیدن یه جاهای کارو بی حوصله انجام دادم، شگفت زده میشدم! الان هم! چطوری متوجه شدین واقعا؟؟! به نظر خودم اصلا معلوم نبود! :دی
    پاسخ:
    این سرفه‌هایی که من می‌کنم به خاطر گرد و غبار نیست. درد پیریه و هزار تجربه!

    منتظر نسخه‌ی نهایی هستیم
    حق با شماست،خیلی وقته کتابی نخوندم(داستان)
    من میخواستم لهجه و صدای پیرزن رو به جوی آبی تشبیه کنم که اگه ناف لندنم باشه، اون جوی آب قرار نیست صداش عوض بشه و همیشه صداش یه جوره!
    گرچند موفق نبودم
    بیشتر باید سعی کنم
    میفرستم دومرتبه به زودی
    پاسخ:
    تا حدودی موفق بودین چون من این رو احتمال دادم.
    اما از اینکه با انرژی، با انگیزه و با نشاط دوباره بنویسید استقبال می‌کنم حتما.
    منتظرم. منتظریم. 
    بعله تعریفا هیچوقت به ما نمی رسه، هعی خدا .... :)

    خداییش نمی دونستم چشماش رو چطوری وصف کنم. ممنون.
    خوب الان قبول افتاد، یا بازم بنویسم؟

    پاسخ:
    الان حله. شما هم می‌تونید مثل خانم نگار، به عنوان دومین عضو زرنگ این فصل به کار بقیه کمک کنید تا زودتر از این فصل بگذریم
  • خانم معلم
  • چقدر سهیل دلش می خواست این لحظه مثل لحظه ی شوت کردن سوباسا به کاکرو حالا حالا ها طول می کشید بلکه کسی پیدا میشد و مسیر توپ را که داشت دقیقا به مرکز سیبل می خورد را عوضمی کرد . 100 امتیاز کامل را گرفته بود !  ستاره مثل تخته ی سیبل کمی بعد برخورد توپ لرزید و فریادی کشید . علی که کنار سهیل ایستاده بود بعد دیدن این صحنه ، مثل بستنی که در گرما مانده باشد روی زمین از خنده وا رفت . حالا این ستاره بود که داشت به گل های قرمزی که یکی  یکی رو دامنش سبز می شدند نگاه می کرد ....
    پاسخ:
    از نظر توصیفی 
    خیلی خوب بود خانم معلم.
    خیلی خوب
    (برای زبان محاوره و ... هم بعدها توی فصلی تحت عنوان «زبان داستانی» انشالله بهش می‌پردازیم. 

    البته این رو یادتون نره که توی یه داستان نباید با تکثر توصیفات آش رو شور کرد. (اینجا چون تمرین ما اقتضا می‌کرد یه روایت صد در صد توصیفی خواسته بودیم.)
  • خیال رنگی
  • صدای کمک خواستن زنش از توی حیاط پرواز کرد و از دیوار رد شد و آمد تو گوش هایش نشست و هی حرف زد تا مجبورش کند دست بجنباند و قفل در را باز کند. قفل ِ لعنتی که در نگاه پیرمرد قایم موشک بازی می کرد با کلید ِ توی دست هایش. همه چیز لعنتی شده بود. قفل ِ در، زلزله ی همیشگی ِ دست و پایش که اگر تمام نمی شد اولین آوارش می شد پیرزن ِ بینوای توی حیاط. و گربه ی احمق ِ همسایه که بی موقع خودش را برای رفیق ِ مهربانش لوس می کرد. لگدی به گربه زد و به زنش فکر کرد و قفلی که خیال باز شدن نداشت وصدای ناله ی گربه ای که با سرعت خودش را به گوش هایش می رساند و بیچاره اش می کرد.


    کامنتای همه رو الان خوندم. با تشکر از لطف و توجهتونو اینا. فقط من جهت تنویر افکار عمومی و پایان این حرفا بگم: اصصصصصصلا بحث شکسته نفسی و اینا نبود که! من اون لحظه حس واقعیمو نوشتم. حسی که اون لحظه به تواناییم داشتم! و گرنه همتون خیلی خوبین بابا!
    پاسخ:
    شرعش خوب و با حوصله بود، پایانش جوری بود که انگار نویسنده فقط می‌خواد بنویسه که نوشته باشه. 
  • سرباز شهاب
  • راستی اون کتاب خاطرات صد در صد واقعی یک سرخ پوست پاره وقت  توی این زمینه اصلا کتاب مرجعه واسه خودش

    پاسخ:
    یکی از چند مرجع. آره
    وقتی ناطوردشت هست،‌نباید این‌قدر با قطعیت عنوان بدی به این کتاب‌ها..
    سلام ... 
    ممنون از توضیحاتتون .... من تو کارگاهای قبلی نبودم .... حالا اگه اشکالی نداره میشه تو این یکی شرکت کنم ؟ 
    خب این تیکه هارو از کیمیاگر برداشتم .... ببینید مورده قبوله یا نه : 
    آن روز عصر ملکیصدق پادشاه سالیم روی دیواره ی دژ نشسته بود و وزش باد شرق را روی چهره اش احساس میکرد . گوسفندها ترسان از ارباب جدیدشان .. آب و غذا بودند 



    در قهوه خانه ای نشسته بود همانند تمامی قهوه خانه هایی که در خیابان های تنگ شهر دیده بود . چند نفر چپق غول آسایی را میکشیدند و دست به دست میگرداندند . در آن چند ساعت کوتاه مردانی را دست در دست هم ... زنانی را با چهره ی پوشیده .. و روحانیانی را دیده بود که به بالای برجهای بلند میرفتند و شروع به خواندن میکردند .... و در این هنگام همه به نوبه ی خود زانو میزدند  و سر بر خاک میگذاشتند 
    نزد خود گفت : از رسوم کافران است . 


    اینم از تمثیل :
    تو نمیدانی نگاه بی مژه ی محکوم یک انسان 
    وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره میشود 
    چه دریای است ! 
    تو نمیدانی مردن 
    وقتی که انسان مرگ را شکست داده است 
    چه زندگیست ! 

    ( شاملو ) 


    خب حالا قبول است آیا ؟ .... ؟! 
    فقط امیدوارم خیلی دیر نیومده باشم .... 
    پاسخ:
    سلام و وقت‌تون به‌خیر

    هم از حضورتون در اینجا خوشحالم
    و هم از اینکه شاید نتونیم به این نحو و توی این زمان در خدمت‌تون باشیم شرمنده

    راستش بنای حضور در این کارگاه، گذارندن همه‌ی فصل‌های قبلی‌است و از آنجایی که سعی شده مطالب به نحوی مانند حلقه‌های زنجیر به هم متصل شوند، حضور یک‌باره در اواسط کارگاه نه برای خود شما مفید است و نه برای فضای کارگاه.

    اگر اشکالی ندارد، در فرصت‌های آتی، از فصل‌های آغازین در خدمت شما باشیم.
    باز هم شرمنده که نشد مهمان‌نواز باشم
  • سرباز شهاب
  • شرمنده این تاخیر بابت دایی شدنه:) کارمون کشیده به فرنی درست کردن.می بینید روزگار رو؟

    شکستن غرورش یعنی تبدیل شدن به شیر نری که یالش را بتراشند و بفرستندش پی نگهبانی گله خوک ها
    پاسخ:
    مبارکه ایشالله!!
    اگه بلد نیستی بیا ور دست خودم توی یه دوره‌ِ فشرده از فرنی درست کردن تا ظرف شستن، تا بچه‌داری و کهنه شستن و خونه‌تکونی و .... رو آموزش بدم بهت!!


    خوبه. حالا به جای «شکسته شدن غرورش» یه مصداقی چیزی برای شکسته شدن غرور بیار تا مستقیما از خود «غرور» حرف نزده باشی. یه مصداقی که مخاطب بعد از خوندنش با خودش آروم بگه «عجب کارکتر مغروری تشریف داره این یارو»

    انگار دوتا کارگر عمله بنا با کلنگ افتاده بودند به جونش و داشتند کنده کاری می کردند. حالا هم که مصالح رو باید از دخمه ی یه مستراح بیرون میاورد باید با فرقونی می رفت که در نظرش محل کله معلق زدن وزغ ها بود. تازه از ترس سر رسیدن نیروهای شهرداری برای ساخت و ساز غیر مجاز بدن، چشمای خمارش رو عین شخصیت کارتونای ژاپنی گنده می کرد.


    دیگه نمی دونستم چطوری تخیل کنم :)

    پاسخ:
    یه چیزی نوشتما ثبت نشد!!!

    تعریف کرده بودم از اینکه توصیف‌تون یه طرح منسجم «ساخت و ساز ساختمانی» داره و همه‌ی موقعیت و حالات لازم رو به همون مساله ربط دادین.
    (البته ضمن توجه به این نکته که توی یه داستان واقعی (غیر از فضای تمرینی این فصل) ممکنه شدت و کثرت توصیفات پشت همِ اینجوری اذیت کننده و شور کننده‌ی آش باشه)

    برای خط آخر هم یه پیشنهادی به ذهنم رسید:
    «زور زد دهنه‌ی چاله‌ی چشم‌هایش را به قدر دهانه‌ی یک چاه عمیق بزرگ نشان دهد تا خماری چشم‌هایش به چشم نیاید»
  • خانومـِ میمـ
  • فقط یکمـ اشکال ویرایشی داشت دیگه ببخشید
    پاسخ:
    اصلش تموم بشه انشالله با هم به نکته‌های ویرایشی هم می‌رسیم که ما حصل بشه یه متن تر و تمیز.
  • خانومـِ میمـ
  • سلامـ علیکمـ ..

    نماز روزه هاتون قبول ..

    چه خبرههههه ؟! دو روز نبودماااا !!! الان همه تمریناشونو انجامـ دادن ؟! فقط من موندمـ ؟!

     

    ی پسر دوازده ساله که وزنش هفتاد کیلوئه و دوست داره ی روزی همکار بتمن بشه

     

    توصیف :

    وقتی صبح به صبح در راه مدرسه تلاش میکند از درخت بالا برد و به تقویت توانایی َ ش در جهت دست یار بتمن شدن بیفزاید ، خرس پاندای هفتاد کیلویی ای را می ماند که بچه َ ش بالای درخت گیر کرده و با در آغوش کشیدن تنه درخت و حلقه کردن دست ها و پا ها دور تنه ی آن و اندکی فشار سعی نافرجامی در بالا رفتن از درخت را دارد .

     

    پاسخ:
    خیلی‌ خوبه‌ها. 
    فقط خط آخرش که مستقیماً گفتید «سعی نافرجامی» رو هم بیارید توی دل همین توصیف‌تون تا روایتش غیر مستقیم بشه.
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • من مشکلم توی بحث مطالعه هست.
    متن های توصیفی زیادی نخوندم و اینکه دایره واژگانم محدود هست. ان شاءالله تلاشم رو میکنم که رفع بشه و دوباره تمرینم رو تحویل میدم.

    به جز کتابهایی که قبلا پیشنهاد داده بودید کتاب مناسب در این زمینه لطفاً بهم معرفی کنید( ترجیحا ایرانی باشه )
    پاسخ:
    ـ از شرمن الکسی هرچیزی گیرآوردین بخونید. ایرانی نیست اما اگه خوب ترجمه شده باشه، توی زمینه‌ی توصیف می‌تونه کمک بزرگی باشه. «خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت» رو فقط ازش خوندم. 

    ـ‌ رمان‌های آقای شهسواری هم سرشار از توصیفات به‌جایِ داستانی‌است. «شهربانو» ، «شب ممکن»، «پاگرد» و ...

    ـ مهدی ربی، محمدطلوعی، ....

    همینا فعلا
    سلام
    خدا رو هزار مرتبه شکر شرط اول حضور کارگاه علاقه است، که اگر استعداد بود بی شک ما سال ها دم در کارگاه بودیم و اجازه ورود نداشتیم!
    بنده دنیا دنیا از شما به خاطر این شرط حضور سپاسگزارم.خیر دو دنیا نصیبتان!


    زمانی که پیرزن با لجه روستاییش صحبت میکند، گوش سپردن به جوی آب باریکی در کنار یکی از خیابان های شهری است که بوق ماشین ها، زبان فهم آدم هاست.جوی آبی که اگر وسط قاره آفریقا هم باشد قرار نیست کمال هم نشین در تغییر صدای او اثری داشته باشد.
    پاسخ:
    راستش من چند بار خوندم نتونستم دقیقا بفهمم چی به چی توصیف شده. (یعنی یه چیزایی فهمیدم اما شک دارم درست فهمیدم یا نه)
    فکر کنم یه فعلی جمله‌ای کلمه‌ای چیزی حذف شده و جمله‌بندی‌ها کمی مغلق شده.

    پس می تونیم بیشتر از دوخط بنویسیم...
    چون چند تا حالت و موقعیت رو نمیشه که تو دوتاخط جا داد.
    پاسخ:
    تا سه چهار خط مجازید!
  • بانوی نقره ای
  • خیلی ممنون از ویرایشتون منتظر شروع مرحله بعد هستم.
  • سرباز شهاب
  • سلام 
    استاد دانشگاه خیلی مغرور و خیلی شیک پوش


    انگار زاویه دیدش روی منفی شصت و پنج درجه با افق قفل کرده.چند سالی هست کسی را به منطقه بالای آن راه نمی دهد. همینطور لباس هایش را به منطقه پایین آن.
    پاسخ:
    خیلی «سخت‌کشف» شده.

    بذار یه چیزی رو امتحان کنیم شهاب. مقوله‌ی «شکسته شدن غرور» رو تصور کن. ببین شکسته شدن غرور می‌تونه برای این آدمِ مغرور به چه چیزی شبیه باشه؟ به یه چیز غیرقابل تحمل. بگرد توی تاریخ آدم‌های سرکش و مغرور (مثلا فرض کن هیتلر) رو پیدا کن و سعی کن شخصیتت رو توی یه زمینه‌های شبیه کنی به اونا. یه چیزی که مخاطب تا بخونه، دستگیرش بشه استاد مغرورِ شیک پوش تو چه فضایی سیر می‌کنه...

    روی اینا یه اتود بزن. البته بی‌زحمت!
    (چاکریم‌ها)
  • طاهر حسینی
  • سلام
    شخصیت توصیف شده‌ی خانم نگار، توی یکی از همون ظهرهای گرم گیر کرده وسط یه ترافیک سنگین و ماشین‌ها مدام بوق می‌زنند و راننده‌ها همه عصبانی و معترض هستند (این میشه موقعیتی که باید به‌طور داستانی توصیفش کنی) و و چون افسر موردبحث ما، آمادگی لازم رو نداشته هول کرده و هیچ ایده‌ای برای حل ترافیک نداره.

    افسر سرچهارراه همان فلیپ اسکولاری* است است که در نیمه نهایی دقیقه به 30 نرسیده  چهار‌تا از آلمان خورده.و دارد دور خودش دور میخوردکه پنجمی را هم میخورد آن هم جلوی چشم این همه تماشاچی که دارند خون خونشان را میخورند! 
    ---------------------------------------------------
    *لویی فلیپ اسکولاری:مربی برزیل در جام جهانی 2014
    پاسخ:
    ببین زرنگی کردی‌ها!
    تا دو نصف شب بیدار بود‌ی فوتبال‌تو نگاه کردی، از حذف برزیل کیف کردی بعد نشستی از توش تمرین کارگاه رو هم حل کردی!

    به یه نگاه کلی قبوله و داره خواسته‌ی ما رو تامین می‌کنه.
    اما به نگاه دقیق‌تر ایراد فنی داره.
    اینکه راوی دانای کل (محدود به ذهن کارکتر) نباید بی‌هوا از دایره‌ی واژه‌ها و افکارِ شخصیت دور بشه. این افسر پلیسِ بدبخت رو چه به فوتبال که بفهمه اسکولاری اون لحظه چه حالی داره که الان حالتش به اون تشبیه بشه؟

    پس، ضمن زیبا بودن این توصیف، به نظر می‌رسه طاهر خان باید امشب وسط بازی آرژانتین و هلند یه توصیف دیگه جور کنه که ایراد فنی بهش وارد نباشه!


    * اون پاورقیت قطعا برای من که نبود یه وقت؟!
    اوا . خب خونده بودم ک باز پرسیدم دیگه . منظورم این بود الان این نوع تمرین کردنمون ( همین سه چهار خط توصیفی که مورد قبول شما باشه ) جزو اون ادویه ی زیادیه یا لازمه ؟
    پاسخ:
    آره خب. الان که نگاه می‌کنم می‌بینم واقعاً بی‌راه نیست که این سوال پرسیده بشه. 
    در پاسخ (ضمن اون مطلبی که توی کامنت قبل اشاره شد) به عنوان یک قاعده‌ی تقریباً ثابت می‌شه گفت توصیف رو باید پخش کرد و مثل فرنی که نباید آردش گوله بشه (اینو خواستم بگم برای اشاره به مهارتم در آشپزی) توصیف‌ها نباید یه جا جمع بشن و با چشم قابل جدا شدن باشن. مثلا نشه یکهو سه چهار خط پشت هم توصیف بیاد و بعد روایت کلا مستقیم پیش بره. 
    جدای از این دیگه نمی‌شه قاعده مشخص صادر کرد براش. اینکه راویِ ما کی هست خیلی تاثیر داره، اینکه ژانر داستان ما طنزه یا نیست، اینکه موقعیت چیه و چه ریتمِ روایی براش مناسب هست و ...
  • بانوی نقره ای
  • بله چشم دیگه از احساسات منفی خبری نیست.

    امواج خروشان موهایش هیچگاه آرام نمی گیرد ، آنچنان به تپه کوچک عضلات بازویش مینازد که ساکنان تبت به قله اورست نمینازند. اصلیترین دغدغه اش افزودن طبقات شکمش از یک به شش است با این خیال که حداقل در این مورد با برد پیت ستاره محبوبش تشابه پیدا کند، هر چند همین حالا هم لاغریش را به رابرت پتینسون شبیه دانسته و خود را لایق عشق کریستین استوارت ستاره معروف سریال گرگ و میش و نامزد او میداند و در رویایش بر روی قالیچه قرمز اتاقش ایستاده و چایزه اسکار را بالا میگیرد تا در معرض دید عکاسان و خبرنگاران قرار بگیرد.

     



    پاسخ:
    سلام
    الان بهتر شد. 
    من یه ویرایش نهایی رو پیشنهاد می‌دم. اگه مورد قبول شما هم هست بریم مرحله‌ی بعد. اگه نه، شما خودتون ویرایش نهایی رو اعمال بفرمایید.

    «امواج خروشان دریای موهایش را همیشه طوفانی نگه می‌دارد و آن‌چنان جوری به تپه کوچک روی بازویش می‌نازد که ساکنان تبت به قله اورست نمی‌نازند. اصلی‌ترین دغدغه اش مهم‌ترین رویایش افزودن این است که شکمش به جای یکی، شش طبقه داشته باشد. با این خیال که تا شاید حداقل دست کم شباهتی با برد پیت پیدا کند. ستاره محبوبش تشابه پیدا کند،
    همین حالا هم تا پیش از این لاغری‌اش را دلیل شباهتش به رابرت پتینسون شبیه دانسته و می‌دانست و فکر می‌کرد چیزی از او کم ندارد که  رقیب او برای لایق نامزد کریستین استوارتِ ستاره معروف سریال گرگ و میش و نامزد او میداند و باشد. حتی گاهی در خیالاتش دست به دست او روی فرش قرمز راه می‌رفت و تندیس آکادمی اسکار را می‌برد روی سر.
    در رویایش بر روی قالیچه قرمز اتاقش ایستاده و چایزه اسکار را بالا میگیرد تا در معرض دید عکاسان و خبرنگاران قرار بگیرد.
  • خانم معلم
  • خوشم میاد نیازی به توضیح نداری ... ف رو بگم تا فرح آباد رفتی ... 
    بازم ممنون 
    نگفتی برای پایان نامه ت کمک میخای یا نه ؟
    پاسخ:
    اگه چند روز زودتر گفته بودین، قید راهنمایی و مشاوره اون دو استاد عزیز رو می‌زدم و از شما به عنوان «راهنمای» پایان‌نامه استفاده می‌کردم!
    اما الان دیگه گنجشکا امضا کردن و رفت. حالا فعلا باید شروع کنم به نوشتن طرح تفصیلیم. حتما توی مراحلی که نیاز به پیمایش توی شهر تهران دارم، انشالله مزاحم شما و شاگرداتون می‌شم!!
    الان من ی سوالی واسم پیش اومد . فرض کنیم که هر کدوم این توصیفات متعلق به یه داستان کامل باشن .. بعد مثلا توی همین سه چهارتا خط اگه همه ی جمله هاش توصیفی باشن آش شور نمیشه ؟ کاری به تمرین ندارم ها.. مسلما ما الان برای یادگرفتن باید بتونیم این کارو با دید خلاقانه انجام بدیم. اما توی بدنه ی داستان چقدر مثلا برای بخش توصیف موقعیت یا شخصیت اجازه ی مستقیم آوردن نداریم ؟
    .


    بعد یه چیز دیگه بگم؟ من پیرمردی که شخصیت اولم بود رو هزارجور تصور کردم و واسش داستان ساختم .. یه جا مظلوم و بی نوا و تنها بود .. یه جا مث توصیف چهارمی که میخواست خونه شو بزنه به نام گربه ها بدجنس و خسیس .. هرچند تو همه شون هم زن نداشت :)
    اون وقت امروز که داشتم توصیف موقعیت پسر شیطونه رو می نوشتم با خودم فک کردم پیرمرده اینجا اگه سر برسه پای درخت چی پیش میاد.
     همین موقعیتی که به خیال رنگی گفتید :
    ..... یه گربه هم همزمان داره می‌پیچه به پر و پاش و بیشتر مزاحمش می‌شه و مجبور می‌شه با پا بزنه به گربه، گربه می‌خوره به دیوار و ناله می‌زنه.

    مثلا اینجا دلش به حال گربه هه می سوزه دست و پاشو گم می کنه زنشو یادش میره ( چون بیشتر عاشق گربه هاس تا زنش ) میره پیش گربه هه یهو صدای پسربچه رو بالای درختی که گربه زیرش ناله می کنه میشنوه . بیچاره از این مستاصل تر و گیج تر نمیتونه بشه دیگه :) 
    پاسخ:
    دیگه اینجا حق دارم دیالوگ فامیل دور رو از اعماق دل به زبون بیارم. آخه الان خوبه یکی از راه برسه به شما اعتراض کنه بگه چرا پست رو با دقت نمی‌خونید؟ واقعا خوبه؟

    (جمع‌بندی/ تذکر4:
    ـ توصیف، زینت است. ادویه است. نمک است. ناگفته پیداست که مقدارِ لازمِ نمک را حجم و نوع آش مشخص می‌کند. کم یا زیاد شود، آش را باید ریخت دور!
    منبع: dastaan.blog.ir)

    البته فرض می‌گیریم سوال‌تون فراتر از این تذکره بوده: توی فصل (روایتِ داستان) انشالله این بحث تکمیل می‌شه که روایت داستان از چه اجزائی تشکیل می‌شه. اگه بخوایم قدم به قدم دنیای داستان رو با هم گذر کنیم الان جای طرح این بحث نیست.


    این هم پیشنهاد خوبیه. اتفاقا یکی از راهکارهای جذابیت «موقعیت داستانی» همین گیرانداختن و مستاصل کردن کارکتر بین چند اتفاقه. 
    و اینکه: اون زمان شما بود. دست ما که رسید زنش دادیم!


  • خانم معلم
  • سلام 
    کتاب سه گزارش کوتاه در مورد نگار و نوید مستور رو دارم میخونم یه قسمتیش رو علامت زدم تا خوندمش تو و خصوصیااتت اومد جلو نظرم  ((:

    دارم بخشهای توصیف داستانیش رو دقت میکنم . چشم برسم مجددا فکر میکنم متن رو تغییر میدم ... 

    راستی با بنده خدایی در مو رد اسم بچه تو راهیش صحبت میکردم گفت هنوز اسم نداره اسمشو گذاشتیم نیو فولدر !!! خلاقیت موج میزنه نه ؟!!!(((:

    پاسخ:
    سلام
    قطعا قسمتای خوبش بوده دیگه؟! مثلا اون قسمتاش که از نظم و اینجورچیزها نوشته!

    منت می‌ذارید سر ما اگه اینکارو بفرمایید.
    آره. جالب بود.... 
  • بانوی نقره ای
  • ممنون احلام حرفاتون واقعا دل گرم کننده بود ضمنا اینم اضافه کنم که من با استعداد باشم یا بی استعداد فعلا خیال ندارم جا بزنم.

  • سرباز شهاب
  • سلام دبیرجان
    خدایی از دیشب هرچی فکر میکنم هیچ چیزی به مغزم نمیاد.
    شرمنده گمونم این استاد مغرور شیک پوش از ما خوشش نیومده
    پاسخ:
    می‌تونی شهاب. می‌تونی. 
    باید بتونی. پس فردا وقت نوشتن داستان اگه این شخصیت بخوره به تورت می‌خوای چه کارش کنی؟
    سلام
    ممنون که رسیدگی می کنین..گفتم که توقع بیجاییه شما کارو زندگیتونو رها کنین به خاطر تمرینای اینجا و البته نسبت به گذشته خیلی بهتر سر می زنین


    من فک می کنم فصل نه و ده خیلی خیلی مهم باشن چون من دقیقا توصیفی که من مدنظرم بود رو شما باز تغییرش داد(و با این تغییر بار معنایی اش عوض میشه)

    این که نوشتم هلال صورتش چهارده ساله نشون بده (که مطمئنا این جمله ویرایش می خواد تا بهتر بشه ..مقصودم شبیه ماه شب چهارده شدنه که ماه وقتی به چهارده میرسه زیبا میشه)
    حالا اگه ویرایش شما روش صورت بگیره یعنی اگه بشه صورتش 14 ساله نشان دهد معنیش این هست که لیلا دختر سن بالایی هست که دلش می خواد سنش پایین تر نشون بده

    شاید بهتر می بود که می گفتم:
    هلال صورتش را 14 شب جلوتر ببرد.
    پاسخ:
    سلام
    درباره‌ی هلال الان متوجه منظور اصلی‌تون شدم. این ایهامی که برای من ایجاد شد، دقیقا به خاطر همون «پیچدگی شاعرانه»‌ در تمثیلیه که آوردین. 
    شما توأمان دو تا پیچیش تمثیلی کنار هم آوردین: از یک طرف صورت لیلا رو به ماه تشبیه کردین. در عین حال از طرف دیگه به ماه جان‌ انسانی دادید و از «سن و سال» براش حرف زدین.
    این پیچش اتفاقیه که توی تمثیل شاعرانه خیلی جواب می‌ده و قدرت ذهن شاعر رو می‌رسونه. اما توی داستان فقط دست‌انداز ایجاد می‌کنه. 
    توصیف توی داستان تنها یه زینتِ فرعیه که باید در خدمت اصل داستان (یا شخصیت،‌یا موقعیت، یا طرح یا ...) قرار بگیره. نباید خلل ایجاد کنه. 
    برای همین بود که من سن و سال رو به خود لیلا نسبت دادم و احساس کردم «هلال» باید زائد باشه.

    اما اگر بخواید این معنایی که الان توضیح دادین رو داستانی‌ توصیف کنید، پیشنهاد می‌دم که پیچشش رو کم کنید و مثلا بگید:

    «هلال صورتش بشود قرص ماه شب چهارده»
    چیزی که پیشنهاد دادین هم خوبه. اما یه مقدار پیچیده‌است برای داستان.



    دوستان
    چقدر شکسته بندی می کنید اینجا!! :)
    خیال رنگی، بانوی نقره ای و... کسی اینجا دنبال بی استعدادترین و با استعدادترین نیست. همه اینجا بساط کرده ایم که یاد بگیریم. هر کسی خودش می داند چه توانایی هایی دارد. مطمئنا در خودتان چیزی حس کرده اید که اینجا آمدید. نوشتن هر کسی مثل رودی است. حالا هر نویسنده ای رود خودش را دارد. یک پرآب و دیگری باریک. یکی شور و یکی شیرین. یکی پر سنگ و یکی هموار...
    هر کسی رود خودش را دارد. حالا می خواهد یک نفر از آن رود بنوشد یا صدها نفر. مهم این است که شما به رود بودن، به جاری بودنتان ادامه دهید..
    :)

    جناب دبیر ببخشید بی اجازه نطق کردم.

    پاسخ:
    الان این توصیف داستانیِ به جا و مناسب رو می‌شه در زمره‌ی توصیف یک «شی» (یعنی همون داستان‌نویسی) قرار داد و از خانم احلام به خاطر دقت‌شون در توصیف تشکر فراوران کرد.

    احسنت!
  • بانوی نقره ای
  • خیال رنگی عزیز

    اگه قرار باشه بی استعدادترین عضو این کارگاه معرفی بشه ، بدون شک آن شخص منم. من بیشتر از همه برای هر تمرینی وقت ارزشمند آقای شریفی رو میگیرم و به احتمال زیاد ایشون دلشون برام سوخته که نمیگن بی خیال داستان نویسی بشم.واقعا شرمنده ایشون شدم .:(((

    پاسخ:
    الان خوبه من با لحن فامیل دور بگم دیگه هیچ حرفی ندارم؟؟
    این حرف‌ها چیه خب؟
    شخصیتِ خیال رنگی. (اون پسر شش ساله‌ی بیش‌فعال ....)
    موقعیت: توپ پسره گیر می‌کنه بالای درخت، میره از درخت بالا، یه شاخه زیر پاش می‌شکنه و با دست شاخه‌ی بالایی رو می‌گیره و از درخت آویزون می‌مونه.


    مثل صید تیزپایی که بی هوا در دام صیاد افتاده باشد ، شاخه ها گیرش انداخته بودند و یکی یکی محض انتقام هم که شده بود ، زیر پایش را خالی می کردند. یک دستش را انداخته بود دور گردن شاخه ای نحیف و انگار که قصد خفه کردنش را داشت ، از حرص دندان هایش را به هم فشار می داد تا صدایی از حنجره اش در نیاید و کسی به تله افتادنش را نبیند . یک لحظه فکر کرد حتی توپ چهل تکه اش هم دارد از آن بالا به حالش قاه قاه می خندد . دلش می خواست با همه ی درخت های عالم قهر کند اما به جای آسفالت روی زمین لحاف مخمل گنده ی مادربزرگ سبز شود .
    پاسخ:
    با این بخش هم خندیدم و هم ارتباط برقرار کردم که «انگار قصد خفه کردنش را داشت...»

    کاش بقیه این مثال رو برای این جمله بخونند. نمونه‌ی مناسبی برای توصیفِ داستانیِ موقعیت و حالت. چرا که ما خواسته بودیم هم «موقعیت» سقوط پسر از درخت را داشته باشیم و هم «حالت» عصبانیت را. و این عبارت هر دو را در دل خودش دارد.

    هرچند این که «از حرص دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد...» روایت مستقیم به حساب می‌آد و «صید تیزپا» کلمه‌‌ایست شاعرانه!
  • بانوی نقره ای
  • اولین بار میخواستم همینطوری توصیف کنم نمیدونم چرا فراموش کردم میبخشید این روزا یکم ذهنم درگیره.

    امواج خروشان موهایش هیچگاه آرام نمیگیرد آنچنان به تپه کوچک عضلات بازویش مینازد که ساکنان تبت به قله اورست نمینازند.  اصلیترین دغدغه اش افزایش طبقات شکمش از یک به شش است با این خیال که حداقل در این مورد با برد پیت ستاره محبوبش تشابه پیدا کند، هرچند همین حالا هم لاغریش را به رابرت پتینسون شبیه میداند دنیای هالیوود و بازیگرانش تمام اتمسفر اطرافش را احاطه کرده و خارج از این جو قادر به نفس کشیدن نخواهد بود.

     

    احساس میکنم هنوزم خوب نشده.:((

    من جا موندم اکثریت رفتن قسمت دوم تمرین با این که من خیلی زود شروع به کار کردم.

    پاسخ:
    این خیلی خوب شد.

    با این حال:
    برای رقیق کردن لحن شاعرانه‌ی متن انشالله توی فصل نه یا ده (کلمه‌های داستانی) بیشتر حرف می‌زنیم.
    یه مقدار باتوصیف الان شما، علاقه‌ی پسر رفته سمت داشتن فیزیک مناسب. هالیوود را می‌توان به خاطر چیزی غیر از داشتن فیزیک خوب دوست داشت. (یعنی این پسره می‌تونه به خاطر چیزهای دیگه عاشق بازیگرهای هالیوود باشد)

    جمله‌ی آخر (هالیوود و بازیگرانش تمام ....) رو دیگه نیازی نیست بیارید. این توصیفات مقدماتی شما قرار است همین را به مخاطب نشان بدهند. دیگر نیاز به روایت «مستقیم» ندارد.

    خلاصه اینکه اگه همین اتود رو می‌تونید یه ویرایش کوچولو و دقیق دیگه بکنید دیگه عالی می‌شه. 



    این احساس‌ها توی کارگاه مجاز نیست‌ها!!
    شما طی کمتر از یک ماه خودتون رو از فصل 1 به فصل7 رسوندین. الان هم مثل باقی بچه‌های کارگاه در حال انجام گام دوم هستید.
    دلیلی نداره برای افسردگی‌ها!!

    جلوی مُستراح پارک مثل یه موش که سه روزه هیچی نخورده باشه، پاهاش چسبیده بود به چسب تله و دهنش رو به سمت طمعه باز کرده بود. چشمای نیمه بازش عین منجوق زده بود بیرون و دنبال سوراخی مُستراح میگشت.


    پ.ن:
    نمی دونم دیدین موشی رو که چسبیده باشه به چسب موش یا نه. مرگ تدریجی و پرتقلایی است برای یک موش.

    پاسخ:
    از این که بگذریم که من تابحال با چسب، موش شکار نکردم و خیلی صحنه برام غریب بود، نکته‌ی مهم‌تر اینه که یه بخشی از موقعیت و حالت جا مونده انگار. درسته؟ مثلا ترس و دلهره از دستگیر شدن، دمپایی خیس و .... سانسور شدن؟
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • با آن دندان های شیری ، چهره دود زده و سیاه چاله های پای چشمانش یک کهکشان راه شیری کاملی توی صورتش دارد.به قدر سوزاندن سه بسته سیگار از صبح ، تن نی غلیانش مسیر پمپ گاز تا جایگاه بنزین را گز میکند آنجا که رسید نفس عمیقی میکشد و برمیگردد.

    سلام

    عذرخواهی بابت تاخیر بسیار
    میدونم خوب نشد ولی بازم تلاشم رو میکنم
    پاسخ:
    سلام
    از باب زحماتی که دورادور در حال انجامش هستید قابل درکه  و قطعا هر عذری پذیرفته خوهد بود!!!

    خط اول، درباره‌ی توصیف ظاهرش خوبه. 
    اما بعد از اون کمی گنگ می‌شه. مخاطب دقیقا متوجه نمی‌شه نویسنده می‌خواد تعداد بسته‌های سیگار رو به رخ بکشه، یا تن نی‌قلیان رو. کمی مبهمه و انگار فقط خواستید یه اطلاعاتی رو ردیف کنید. 

  • طاهر حسینی
  • سلام
    شخصیت توصیف شده‌ی خانم نگار، توی یکی از همون ظهرهای گرم گیر کرده وسط یه ترافیک سنگین و ماشین‌ها مدام بوق می‌زنند و راننده‌ها همه عصبانی و معترض هستند (این میشه موقعیتی که باید به‌طور داستانی توصیفش کنی) و و چون افسر موردبحث ما، آمادگی لازم رو نداشته هول کرده و هیچ ایده‌ای برای حل ترافیک نداره.

    حساب کن توی شلوغی بازار دست مادرت را گم کرده باشی؛تند و تند از کنارت جمعیت رد میشود  و تو گیج و منگ به جمعیت نگاه میکنی و حمعیت هم به احتمالا تو.
    پاسخ:
    سلام طاهر عزیز

    موقعیت رو خیلی مختصر توصیف کردی. (اما بد نیست) مثلا حالت و موقعیت مربوط به راننده‌های عصبانی و ... توش نیست.
    حالت موردنظر برای افسر رو هم تقریباً توصیف نکردی. حالت بچه‌ی گم شده برای حالت موردنظر ما (هول شدنو خالی‌الذهن بودن) کفایت نمی‌کنه. گیج و منگ بودن هم روایت مستقیمه. نه توصیف داستانی.

     
  • خانم معلم
  • سلام نگار جان

    منم به بهار همینو تو وبلاگش گفتم . از شما هم باید تشکر کرد که انگیزه انجام سریع تکالیف رو در بچه ها ایجاد می کنین . اگه شما نبودین همه سر فرصت کارهاشونو تحویل میدادن .
    همیشه آنلاین باشین ( همون برقرار باشین خودمون ) (:
    خیال رنگی عزیز...
    من تنها به عنوان عضو کوچک اینجا که (آنلاین ترین عضو فک کنم هستم) از شما خواهش می کنم انقدر شکسته نفسی نکنید...چون فک می کنم اگه این قابلیت نبوده باشه تو مراحل قبلی هم خودشو نشون نمی داده و اگه مشکلی هم دارین در تمرینتون با تمرین بیشتر واقعا حل میشه


    خانوم معلم
    ممنون از تذکرتون... تنها به عنوان  آنلاین ترین عضو (که به معنی بیکارترین آدم این روزا تلقی میشه ) 
  • خانم معلم
  • راستش بنا نیست دبیر جان کار و زندگی رو تعطیل کنند و چشمشون به این صفحه باشه تا به محض ورود یکی از بچه ها کار رو تحویل بگیرند ، اما خب انتظار میره ایشون هم انتظار نداشته باشن بچه ها بلافاصله بعد اینکه متوجه شدند تکلیفشون چیه همه ی کار وزندگی رو تعطیل کنند و فقط بشینن به تکلیفشون فکر کنند .

    یعنی این انتظار دوجانبه است . پس دادن زمان هم مربوط به ایشونه و هم مربوط به ما .

    خدا وکیلی سخته برای هر نفر یک موضوع در نظر گرفته بشه یعنی دقیقا همون قدر که ما به انجام تکلیف فکر میکنیم ایشون مثل معلم ها به تهیه ی سوال فکر میکنن و من هر بار این حجم کار رو که میبینم شرمنده ی محبتش میشم .
    البته یه جورای دیگه حرص منو در میاره که بماند برای بعد بین خودم و خودش (:

    بازم آقا مهدی ممنونتم .. .
    راستی کارای پایان نامه ت رو تا جاییکه بشه و از دستم بر بیاد حاضرم انجام بدم ها ! حتی در حد تایپ !!
    پاسخ:
    خانم معلم بزرگوارید شما. 
    به بچه‌ها گفتم. من الان دارم سعی می‌کنم بر خلاف روزهای پیش از شروع دوره که نهایتا نیم‌ساعت توی روز وقت می‌ذاشتم، روزانه نزدیک به دو ساعت (شایدم بیشتر) بیام توی کارگاه. منتهی برای من مناسب‌ترین ساعت آخر شب‌هاست. 
    اگر بشه صبح‌ها هم میام ولی کمتر پیش میاد اون ساعت بتونم تمرکز و وقت آزاد جور کنم برای کارگاه. 
    به هر حال من باز به نوبه‌ی خودم از اینکه بچه‌های عزیز کارگاه رو منتظر می‌ذارم از همه عذرخواهی می‌کنم و شرمنده‌م. ببخشید به بزرگواری‌تون.

    درباره‌ی اون گلایه‌ هم بهم بگید خانم معلم. ما رو چشم‌انتظار شنیدن نذارید. خوشحال می‌شم. (یه موجود خیلی انتقادپذیر که برای توصیفش هیچ مثل و مانندی یافت نشد!!!!)
  • خیال رنگی
  • (یه پسر شش ساله بیش‌فعال که کلا وقت حرف زدن جیغ می‌زنه و اعصاب نداره و تا یه درخت ببینه ازش می‌ره بالا!)

    احسان همان بادکنی است که وقتی بادش در می رود سوت می کشد و  تند و تند پرواز می کند توی آسمان و خودش را لابه لای شاخه های درخت ها قایم می کند و بازی اش می گیرد و فکر نمی کند ممکن است تیزی ِ نوک ِ شاخه ها بترکاندش تا برای همیشه آرام شود.

    (خواهش می کنم ازتون زرشک بی استعداد ترین عضو ِ کارگاه داستان نویسی ِ خاورمیانه رو تقدیم من کنین. من واقعا حس کردم باید چارگوشه ی وبلاگو ببوسم و برم :| )
    پاسخ:
    خانم خیال رنگی شما از قدیم می‌دونید که ما به متن‌های شما ارادت ویژه‌ای داریم.
    این توصیف‌تون هم به نظر من خیلی خوب بود. گویا، داستانی، جذاب.
    در این حد که من توی این مرحله هیچ چیزی رو نمی‌تونم برای زیاده و کم کردنش پیشنهاد بدم.


    برای مرحله‌ی بعد:
    شخصیت خانم ف.الف مال شماست. 

    موقعیت: صدای زن پیرش توی حیاط میاد که داره کمک می‌خواد. پیرمرده (که تازه رسیده پشت در خونه) می‌خواد کلیدش رو بچرخونه توی قفل در که بازش کنه اما به دلیل لرزش دستاش نمی‌تونه. یه گربه هم همزمان داره می‌پیچه به پر و پاش و بیشتر مزاحمش می‌شه و مجبور می‌شه با پا بزنه به گربه، گربه می‌خوره به دیوار و ناله می‌زنه.

    حالت: دلهره، کلافگی از جا نرفتن قفل و گربه، دل‌رحمی برای گربه و ...
  • خانم معلم

  • موقعیت: بچه‌ها دارند توی کوچه توپ‌بازی می‌کنند، توپ می‌خورد توی صورت او، داد می‌زند، بچه‌ها می‌خندند.

    حالت: درد ناشی از برخورد توپ به صورتش، عصبانیت




    ستاره به آسمان نگاه می کرد که معلوم نشد از کجای آسمان شهابی به سمتش آمد و در برخورد با صورتش انگار هزار تکه شد و تکه ای  روحش را خراشید و فریادش را به آسمان بلند کرد . بچه ها که انگار ضربه طلمسشان کرده بود مبهوت به او نگاه می کردند که فریادش طلسم را شکست و اینک ستاره شاهد تیرهای خنده بود که از سرانگشت اشاره شان به سوی او می آمد .

     

    پاسخ:
    سلام خانم معلم.
    خیلی رفته به سمت تمثیل شاعرانه. یکم باید این‌وری تر بره. (یعنی سمت توصیف داستانی)
    وجه پیچیدگی تخیل‌گونه‌ش رو کم کنید و به سمت متفاوت دیدن توصیفی برید. (در این باره توی اولین کامنت‌های خانم نگار و احلام و ... یه توضیحات بیشتری هست اما اگه فکر می‌کنید بازم مبهمه با کمال میل در خدمتم)
    ببخشید الان که فک کردم دیدم اندوه از پلک هایش می سرید شاعرانه است..اگه این جمله رو برداریم فک کنم بهتر بشه متنی که نوشتم



    راستی من با نظر بچه ها موافقم... شما دیر به دیر میایید کارگاه..(مخصوصا وقتی آدم منتظره که شما کارش رو بررسی کنید..البته شمام کارو زندگی دارین گذشتن از کاراتون به خاطر ما توقع غیر منصفانه ایه)
    پاسخ:
    خوبه که به این نکته رسیدین. الان (بعد از پاسخ به کامنت قبلی) که دیدم حواس‌تون بوده به شاعرانه شدنش خیلی خوشحال و امیدوار شدم.


    باور کنید من به نسبت گذشته، (که شبی نیم‌ساعت بود) خیلی دارم سر می‌زنم (روز و شب جمعا نزدیک یک‌ساعت و نیم). یعنی دارم توهم می‌زنم؟! 
    ولی بازم سعی می‌کنم. چشم
    سلام 
    این چطوره؟ (نمی دونم همون موقعیت و طرز فکری که دنبالش هستین رو داره و من روی اون خط تعادلی که شما گفتین باید حفظ شه هنوز هستم یا نه؟)
    البته ببخشید زیاد شد چون طرز فکرشم اضافه شد

    ذهن لیلا بین دنیای رنگ ها دیوانه وار می رقصید. نمی دانست کدام لباس هلال صورتش را چهارده ساله نشان می دهد و درون آینه بارها از پیشانی تا چانه اش را پیمود. اما هربار نگاهش به سنگلاخ بینی گیر می کردو متوقف می شد و اندوه از درون پلک هایش به روی صورت می سرید. آنگاه حسرت زده دودوتا چهارتا کرد که هر سه سانت از پهنای بینی هر دختری با سه برابر شدن خواستگارهایش رابطه ای غریب  دارد  و کشف نشده  مثل قله ی آرزوی لیلا.    

    پاسخ:
    سه تا عبارت بود که من خیلی خوشم اومد. البته یه ویرایشی کردم (که مربوط می‌شه احتمالاً به فصل نه یا ده (کلمه‌های داستانی) و انشالله اونجا مفصل‌تر درباره‌ش حرف می‌زنیم)
    1ـ «نمی‌دانست کدام لباس هلال صورتش را چهارده‌ساله نشان می‌دهد»
    2ـ «هربار نگاهش گیر می‌کرد به دست‌انداز بینی‌اش و می‌ایستاد»
    3ـ «اندوه  غم و دلهره توی چشمش اشک شد و می‌سرید راه افتاد روی صورتش»

    اون قاعده‌ی ریاضی که کشف می‌کنه هم خیلی خوبه. (هرچند به وقتش که برسه باید درباره‌ی جمله‌بندی‌ داستانی بیشتر حرف بزنیم)

    در مجموع حس مورد نظر لیلا رو در این موقعیت خیلی خوب توصیف کردین و قابل قبوله. ممنون.
    حالا من می‌گم به عنوان بچه زرنگ این فصل، به بچه‌های دیگه کمک کنید و نظرات‌تون رو درباره‌ی نوشته‌هاشون (برای نزدیک شدن به چیزی که توی این تمرین مدنظره) اعلام بفرمایید.
    لهجه شیرین پیرزن روستایی آواز خوش پرنده ای است که در هیاهوی خیابان های شهر بدون توجه به تمامی اصوات شهرنشینی، بر تمامی خیابان ها طنین افکن شده است.

    قسمت دومش خیلی خوب درنیومد به نظرم!
    پاسخ:
    «شیرین»  و «خوش» مستقیم‌گوییه باید حذف بشه. (به‌جاش می‌تونید از چیزی مثال بزنید که صدای خوش داره)
    چرا برای نشون دادن «عدم توجه به اصوات  صداهای ریز و درشت شهر» از یه توصیفی که عدم توجه رو نشون بده، استفاده نمی‌کنید؟ یه مثال، یه شباهت، ....

    یه‌بار دیگه امتحان کنید انشالله تکمیل می‌شه

  • بانوی نقره ای
  • ببخشید میدونم کارم زیاد عمق نداره اما شخصیتم ابعادی نداره که بخوام روش مانور بدم میشه راهنماییم کنین که دقیقا باید چیکار کنم.
    پاسخ:
    به این نکته توجه کنید که عاشق هالیوود، کارگردان‌هاش و بازیگرهاشه. درسته؟ تصور کنید یکی که اینطور باشه قیافه‌ش، نوع حرف زدنش و ... چطور می‌شه؟

    به این بعد شخصیت توجه کنید اتفاقا توصیفش می‌تونه خیلی راحت‌تر از شخصیتِ بقیه‌ی بچه‌های کارگاه باشه. 
    خب . غول مرحله ی دوم رو نشون بدید .
    پاسخ:
    سلام. یاد این‌ها که می‌گن «نفس‌کش» زنده شد در دلم

    شخصیتِ خیال رنگی. (اون پسر شش ساله‌ی بیش‌فعال ....)
    موقعیت: توپ پسره گیر می‌کنه بالای درخت، میره از درخت بالا، یه شاخه زیر پاش می‌شکنه و با دست شاخه‌ی بالایی رو می‌گیره و از درخت آویزون می‌مونه. (تونستید تصور کنید یعنی منظورم چیه؟)

    حالت: ترس. اما دلش نمی‌خواد کسی ترسش رو ببینه و از کسی کمک بخواد، درماندگی و در عین حال تلاش برای نجات پیدا کردن
  • سرباز شهاب
  • نهایت تواضع نشان دادنش وقتی است که کتش را تا نکرده میگذارد روی تکیه گاه صندلی و چروک شدنش را به سختی تحمل می کند.راه که می رود انگار پا روی جنازه ها میگذارد. نعش دیگرانی که حتی تصور هم قامتی با اورا باید به گور ببرند.
    پاسخ:
    تا الان شد دو تا. هنوز تا رسیدن به مورد پنجم و ششم وقت داری. بازم امتحان کن.
  • سرباز شهاب
  • در این حد؟
    چشم
    پاسخ:
    آره. یکم غریب بود. 
  • سرباز شهاب
  • سلام
    شرمنده بابت تاخیر

    حس می کند سزار است که پشت ارابه ای ایستاده و هیکلش را از دماغ به سقف آسمان آویزان کرده اند و دانشجوها ارابه اش را می کشند 

    پاسخ:
    سلام
    دشمنت شرمنده! 


    غرور و شیک‌پوشی در نیومد شهاب جان. گیر داره. در حدی که من برای اینکه بفهمم داری چه شخصیتی رو توصیف می‌کنی مجبور شدم برگردم به کامنت قبلی ببینم قرار بوده کی رو توصیف کنی. 
    چشم

    خانم معلم مواظب ستاره ی من باش :(


    پاسخ:
    آدم اینجوری دلش به درد میاد...
  • بانوی نقره ای
  • برای ما که این پایین رو زمینیم تصورش هم سخته که تو فضا معلق بمونیم و بی وقفه دور یه محور بچرخیم همینطور که برای شما که این پسر رو تازه میبینین عجیبه که چرا همه فکر و ذکرش دنبال هالیوود و پیرامون آن دور میزنه هر چند  از یه پسر بچه دبیرستانی زیاد هم دور از انتظار نیست.
    پاسخ:
    نه. در نیومد.
    این قضیه رو کنار بذارید از یه زاویه دید دیگه به شخصیت نگاه کنید. 
    سلام فهمیدم که واقعا یک نوع پیچیدگی دارم چون من توی توصیفم قصدم این بود که بزرگی صخره نگاه اقبالو بدزده شما در نسخه ی ویرایشی گفتید که از نظر کائنات پنهان مونده..

    حالا این نسخه ی ویرایش شده است و در ادامه سعی کردم حالت رو هم بیارم نمی دونم چقد توصیف حالت درست هست یا نه؟


    بالاخره بعد از صد سال نوری آن صخره ی سنگی روی صورت لیلا با بزرگیش چشم کائنات راگرفت و خواستگاری برایش آمد.حالا نوبت لیلاست تا ستاره بخت را در سبدش بگذارد وصخره را به تپه ی همواری بدل کند.اما علیرغم قایم باشک های زنانه اش  با آینه ، باز حس می کند که موقع تعارف چای، صخره به یقه ی داماد گیرخواهد کرد و تاوقتی صخره هست، سبد جایی برای خوشبختی ندارد.
    پاسخ:
    الان خوبه. این رو که نوشتید حفظ کنید.
    می‌خوام حالا (تا بقیه کارهاشون رو بیارن و این فصل رو تموم کنیم) یه موقعیتی رو جداگانه و با تمرکز بیشتر توصیف کنید. اون قسمت که اشاره کردین قایم‌باشک‌های زنانه‌اش با آینه، رو کمی بسط بدین. 
    یعنی این موقعیت که «داره با دلهره و تردید بین لباس‌ها یا ... دنبال راهی برای خوب دیده شدن می‌گرده»

    فقط یه خواهش: سعی کنید قدرت تمثیل شاعرانه‌‌ی توی ذهنتون رو مهار کنید و خیلی داستانی، بدون پیچیدگی‌های استعاری بیش از حد، لیلا رو توی موقعیت قرار بدین و با استفاده از توصیفِ داستانی افکار و رفتارش رو روایت کنید.
    راستش من خیلی از شخصیتم خوشم نیومد چون مگه با لهجه حرف زن بده؟!بیچاره پیرزنه!
    نتونستم خیلی باهاش ارتباط برقرار کنم ولی:
    یه زن روستایی خیلی بی‌خیال، که براش مهم نیست با لهجه‌ی روستاییش و با صدای خیلی بلند وسط اتوبوس با موبایل قدیمیش حرف بزنه.
    پیرزن خروس به بغل و چادر به کمر، وسط اتوبوسی که قرار است در ساعتی دیگر در بلوای شهر بلعیده شود، با گوشی موبایلی که انگار هدیه کنستانتین است به او و به همان سبک آن عهد، سلول های تارهای صوتی خود و خروسش را هدایت میکرد به دمیدن در کرنایی که آرامش مسافران را کر میکرد!
    :|



    پاسخ:
    1ـ من اتفاقا وقت انتخاب این شخصیت، به هیچ‌وجه به بد بودنش فکر نکردم. اتفاقا بی‌خیال بودنش رو یه امتیاز می‌دونم.
    2ـ اتوبوس یه مثال بود که البته با عبارت غلط اندازی آوردمش (من که نمی‌خوام الان شخصیت رو توی یه موقعیت خاص توصیف کنید. توصیف موقعیت برای مرحله‌ی بعدیه) 
    3ـ ویژگی اصلی زن اینه: توی جمعِ آدمای شهری اصلا مهم نیست براش که با لهجه حرف نزنه یا تن صداش رو کم کنه. 
    4ـ با این نکات یه بار دیگه تصورش کنید، باهاش ارتباط برقرار کنید و بعد شخصیتش رو (نه موقعیتی که توش قرار می‌گیره) توصیف کنید.
  • بانوی نقره ای
  • پسری دبیرستانی که عاشق هالیوود و بازیگراش و کارگردان هاش و... است.

    حتما شنیدین که وقتی یه نفر تو فضا معلق رها بشه  تا ابد دور خودش و دور زمین میچرخه و هیچ توقفی در این چرخشش وجود نداره درست مثل این پسر که مدام پیرامون هالیوود و حواشیش در چرخشه و سعی داره هیچ خبری رو از دست نده.

    پاسخ:
    همین توصیف و همین بیان و لحن رو کمی عمیق‌تر کنید ببیید چطور میشه
  • خانم معلم
  • شبیه کرم های کارتونی شده بود که روی دو پایشان میاستند . موهای سپید و لختش آدم را یاد فیلم رینگ می انداخت . ( اینو به اول متن قبلی باید اضافه کنیم تا زن بودن و میانسال بودنش را برساند )

    البته فکر کنم بازم باید کار کنم ... (((:
    پاسخ:
    هر چند روی هم رفته توصیف‌تون خیلی طولانی شده و هنوز هم با «موقعیت» گره خورده اما چون خوب بود و نگاه خلاقانه توش داشت قبول!

    مرحله‌ی بعد کار شما: توصیف «موقعیت» و «حالت» با استفاده از شخصیتِ  احلام (دختری که می‌نشیند جلوی در خانه و ....)

    موقعیت: بچه‌ها دارند توی کوچه توپ‌بازی می‌کنند، توپ می‌خورد توی صورت او، داد می‌زند، بچه‌ها می‌خندند.

    حالت: درد ناشی از برخورد توپ به صورتش، عصبانیت

    (فقط به همین مساله دقت کنید که ما در موقعیت و حالت چه چیزی را می‌خواهیم. اصلی‌ترین مساله را در هر کدام پیدا کنید و خیلی مختصر (بدون آوردن حاشیه‌های داستانی) همان اصلی‌ترین مساله‌ی موقعیت و حالت را توصیف داستانی کنید. به این هم توجه داشته باشید که در این موقعیت، قطعاً توصیفات مربوط به خود موقعیت و حالت دختر در هم تنیدگی دارند. لازم نیست اول موقعیت و بعد حالت توصیف شود)

  • خانم معلم
  • به زور پاهایش را حرکت میداد کم مانده بود جاذبه زمین سرش را در آغوش بگیرد صدای العطش از رگهایش انگار با هر قدمی که بر میداشت شنیده میشد . هنوز پایش را داخل دمپایی نکرده بود که انگار اب با سرعت نور از نوک انگشتانش  عبور کرد و از کمرش گذشت و به چشمانش رسید . مانند الف ایستاد و فریاد کشید : کی این دمپایی ها رو خیس کرده ؟!
    در واقع من میدونستم می خوام چی بگم، اما نمی دونم چرا هر کاری میکردم نمی تونستم جمله بسازم. دیروز مغزم نمدار شده بود. :)

    همین جمله شما قبول. البته ممنون که درستش کردین.

    اگه میشه یکم تند تند به کارگاه سر بزنید. روزها مثلن..

    با این شخصیتم رفیق فابریک شده ام. ممنون که به منش دادید. :)
    پاسخ:
    من واقعا دارم سعی می‌کنم خیلی زود زود و روزانه سر بزنم. حالا ساعت‌هاش خیلی دست خودم نیست ولی بیشتر شب‌ها تا سحر می‌تونم حضور پررنگ داشته باشم.
    این شخصیت وفا نمی‌کنه به شما. الان می‌دیمش به خانم معلم. 


    مرحله‌ی بعد کار شما: توصیف «موقعیت» و «حالت» با استفاده از شخصیتِ خانم معلم (پیرزنِ معتاد....)

    موقعیت: سه روز هروئین گیرش نیامده، حالا ساقیِ پارک زنگ زده که توی دیوار توالت عمومی توی پارک مواد جاسازی کرده. نگهبان توالت می‌گوید باید دمپایی‌های مخصوص را بپوشد که خیس هستند!

    حالت: درد ناشی از نشئگی، ترس از لو رفتن، انزجار از خیسی دمپایی‌ها.

    (فقط به همین مساله دقت کنید که ما در موقعیت و حالت چه چیزی را می‌خواهیم. اصلی‌ترین مساله را در هر کدام پیدا کنید و خیلی مختصر (بدون آوردن حاشیه‌های داستانی) همان اصلی‌ترین مساله‌ی موقعیت و حالت را توصیف داستانی کنید و خلاص)

  • خیال رنگی
  • من امروز میام مینویسم!
    پاسخ:
    (منتظر بودن)
    این شد پنجمی :) من خیلی خوبم با این اعتماد به نفسم. نه ؟

    پیرمرد با خود فکر می کند چه غریبانه در گذر این سال ها تبدیل شده به بیدی که به دست بادهای روزگار به لرزش افتاده و حالا از آن همه عمر رفته و برگ ریخته ، باز سایبان کوچکی ست برای گربه هایی که بر شاخه های لرزانش لانه می سازند و آغوش مجنونش را پس نمی زنند .

    مبصری هم قبول . خودکار میذارم لای انگشت ها . خوبه ؟ 
    پاسخ:
    این شد همونی که انتظار ما رو ـ تاحدودی ـ برآورده می‌کنه!!
    ممنون که دوباره نوشتید. خیلی خوب‌تر شد.

    هنوز مشغول مبصری نشدید، حضور بچه‌ها یک تکانی خورد. خوبه. حتما. شلاق و ... هم بد نیست. نه؟


    به نظرتون این برای توصیف موقعیت خوبه؟

    بالاخره بعد از صد سال نوری، آن صخره ی سنگی روی دشت صورتش برق نگاه ستاره ی اقبال  را  دزدید و بخت  یک ستاره سوار بر دنباله ای سفید در مسیر آن شب خانه ی آنها گذاشت. اما حالا نوبت لیلاست تا ستاره را در سبدش بگذارد و صخره مزاحم را بدل به تپ ی کوچک و همواری کند.


    برای حالت باید جدا توصیف کنم دیگه؟ یا این که درون این موقعیت بگنجونم؟

    پاسخ:
    سلام. چند تا نکته:

    1ـ موقعیت و حالت رو به خاطر نزدیکی‌ و در هم تنیدگی‌شون به هم، حتما با هم بیارید. نهایتاً سه و نیم خط. (نه بیشتر)

    2ـ نگاهتون خوبه‌ها. مثلا اینکه لیلا باید صخره‌ی روی صورتش رو تبدیل به تپه کنه تا ستاره توی سبدش جا بشه.
    اما یه مساله‌ای وجود داره. اگه شخصیت داستان ما مثل آن‌شرلی باشه، که همه چیز اطرافش رو شاعرانه تمثیل می‌کنه، این مدل نگاه به موقعیت لیلا درسته. اما فرض ما اینه که لیلا داستانی‌تر از این حرفاست. توصیفاتش یه مقدار راحت‌تر و کم‌تر پیچیده‌تر باشند.  بخشی از این حالت به نثرتون (که مخشصه سابقه‌ی شاعری توش پنهانه) برمی‌گرده. 
    ببینید. من با 90 درصد وفاداری، سعی کردم همین معانی مورد نظر شما رو از «بالاخره» تا «خانه‌ی آن‌ها گذاشت» ویرایش کنم. مواردی که تغییر دادم،‌ دلیلش پیچیدگی تمثیلی و شاعرانگی بوده. اگر حوصله داشته باشید و به کلماتی که حذف شده‌اند دقت کنید، شاید منظورم از پیچیدگی تمثیل شاعرانه ـ که در داستان باید دورشان را خط کشید ـ واضح‌تر شود.

    «بعد از صد سال نوری، معلوم نیست چه اشتباهی در کائنات رخ داده که این صخره‌ی سنگیِ روی صورت لیلا از چشم‌ها پنهان مانده و قرار است خواستگار بیاید!»
    خب از نظر جسمانی بی اختیار میلرزه اختیار فکر و مالشو که از دست نداده ! بالاخره به این فکر می کنه که تو این وضعیت آخر عمری یه بلایی باید سر اموالش بیاد... بعدشم کسی که بخواد خونه و مالشو بزنه به نام چندتا گربه ! به نظرتون از صحت کامل عقلی برخورداره ؟ مگه الان من نوشتم رفته محضر ؟ پیرمرد بیچاره فکر و خیال هم نمیتونه بکنه ؟ شما هم یه روز پیر میشیدا !! 
    پاسخ:
    خب. قبول. (ترس از تهدید شما)
    (ولی من هنوز انتظاراتم از توانایی شما برآورده نشده و این انتظارا رو نگه می‌دارم برای مرحله‌ موقعیت و حالت)

    باید الان صبر کنیم، عزیز دیگری تمرینش را تمام کند تا بخت مرحله‌ی توصیف «موقعیت» و «حالت» برای شما باز شود./
    (نظرتون چیه شما بشید مبصر؟ براشون دعا کنید پیر بشن، می‌ترسن میان‌ ها)

    سلام
    بله من آماده ام
    پاسخ:
    سلام
    (فعلا که چشم امید ما بعد از خدا به شما و آقاطاهر است که کارگاه در دوره‌ی فوق فشرده‌ی تابستانی چرخش نایستد!!
    پیرشوید انشالله!!‌)

    مرحله‌ی بعد کار شما: توصیف «موقعیت» و «حالت» با استفاده از شخصیتِ آقاطاهر (دختر جوونِ بی‌خاستگاری که فکر می‌کند مشکل از دماغ بزرگش است)

    موقعیت: می‌خواهد برای‌شان مهمان بیاید و این دختره می‌داند که این مهمان‌ها یک پسر دم بخت دارند. موقعیت این است که دختر می‌خواهد خودش را به خوش‌قیافه‌ترین حالت در بیاورد تا اگر پسری بود از او خوشش بیاید. 
    حالت: هول بودن شخصیت ما، اعتماد به نفس نداشتن همراه کمی ترس و خجالت

    (فقط به همین مساله دقت کنید که ما در موقعیت و حالت چه چیزی را می‌خواهیم. اصلی‌ترین مساله را در هر کدام پیدا کنید و خیلی مختصر (بدون آوردن حاشیه‌های داستانی) همان اصلی‌ترین مساله‌ی موقعیت و حالت را توصیف داستانی کنید و خلاص)


  • دبیر کارگاه
  • معنای دوره‌ی فشرده:
    آن‌قدر تمرین‌ها سریع برسند، که انجام مرحله‌ی بعد، موکول نشود به اتمام مرحله‌ی قبل. 
    مثلا: خانم نگار دیشب مرحله‌ی اولش را انجام داد، اما چون کارش متوقف بر اتمام کار دیگران بود معطل ماند.
    دو روز از شروع تمرین گام دوم توصیف گذشته و فقط 5 نفر کارشان را جلو برده‌اند. (آن هم با برخی نواقص)

    مبصری کسی حاضر است اعلام آمادگی کند و با خط‌کش چوبی بلند بقیه را تهدید؟

    یه دختر سی ساله که دارای اختلال ذهنیه، مچ دست‌هاش کج و  آب دهانش همیشه آویزان و هر روز بیشتر ساعات رو نشسته دم در خونه‌شون و مشکل تکلم داره.

    (با اجازتون اسمش رو گذاشتم ستاره)

    ستاره درخت صامتی شده بود که آدما فرقی بین اون و درخت های جلوی خونه نمی دیدن. هر عابری که می گذشت، ستاره انگشت های تاب خوردش رو تو هوا تکون می داد، انگار که باد از لابلای شاخه های یه درخت گذشته. آبی توی دلش تکون می خورد و جاری می شد روی لب هاش.


    پاسخ:
    کلیتش چقدر خوب بود. 
    این وجه خوبیش بیشتر از این جهته که شما یه شخصیتی رو که معمولاً عابرها با حالت ناخوشی بهش نگاه می‌کنن، خیلی هنرمندانه و لطیف دیدین. 

    هرچقدر اصلش خوب بود، این کلمه‌ی «صامت» خیلی زمخت و به دردنخور بود. 
    برای عبارت‌ها من این پیشنهاد به ذهنم رسید. (چون کلیت نگاه‌تون خوب بود، دیگه نخواستم بگم برید عبارت رو صیقل بدین. یه چیزی به ذهن خودم رسید که گذاشتم. اگر موافقید ازش بگذریم، و الا خودتون یه نمونه‌‌ای که فکر می‌کنید ایده‌آله بسازید.


    «حالا سال‌هاست که ستاره شده درختی جلوی در خانه‌شان، که با رد شدن هر عابری، انگار بادی می‌وزد لای شاخه‌هایش و اول انگشت‌های گره خورده‌‌‌اش تکان می‌خورند و بعد آبِ (چشمه) توی دلش. و زیاد طول نمی‌کشد که روی لب‌هایش آبشاری ساخته شود»


  • بانوی نقره ای
  • توصیف یه پسر دبیرستانی که خیلی به سینمای هاللوود علاقه منده و هر جا میشینه از فیلم و بازیگرا و ... و اطلاعات دقیقشون حرف میزنه.

    این پسر هر جا که میره مهمونی یا کلاس درس هندسه ، مثل یه پرگار میمونه که سوزنش یه جا گیر کرده باشه در این شرایط تنها کاری که از دستش بر میاد اینه که هول همون نقطه چرخ بزنه ، سوزن پرگار این بچه هم روی هالیوود و حواشیش قفل شده ، البته ناگفته نماند که مثل ثانیه شمار دقیق و سریع و بدون وقفه به روز میشه.

    پاسخ:
    روش و راه‌تون خوبه،
    اما اگه این دو خط شما رو خلاصه‌ کنیم می‌شه همون استعاره‌ی رایجی که می‌گن «فلانی سوزنش گیر کرده روی فلان چیز» درسته؟
    پس خیلی وجه خلاقانه و تفاوت نگاه توش وجود نداره. 
    کمی خلاقانه‌تر
  • طاهر حسینی
  • سلام.بله میخواستم همین رو بگم که هلم دادین...خب این چی؟
    یه دختر جوونِ دمِ بخت که خیلی دلش می‌خواد زود ازدواج کنه اما خواستگار نداره و فکر می‌کنه دماغ بزرگش دلیل خواستگار نداشتنشه.

    "به نظر لیلا آن کسی که گل و شیرینی به دست باید می‌آمد در خانه‌شان، روی نوک یک قله ی بلند نشسته که باید فتح میشد.خب منتها قله خیلی بلند است.به نظر لیلا آن بخت برگشته الان روی نوک دماغش نشسته و پایین بیا هم نیست."
    پاسخ:
    این هم مثل قبلی خوب بود.
    با این ویرایش پیشنهادی برای متن:
    « ....... بیاید در خانه‌شان، ....... فتح بشود. قله‌ای خیلی بلند. به بلندی دماغش. لیلا فکر می‌کند حتی کارکشته‌ترین کوهنوردها هم نمی‌توانند از قله‌ی دماغ او پایین بیایند»


    بعد از خانم نگار، شدی دومین نفری که توصیف‌ شخصیت رو تمومی کردی.
    برای مرحله‌ی دوم و سوم:

    موقعیت: ترافیک سنگین
    حالت: هول شدن و درماندگی شخصیت افسر راهنمایی رانندگی (شخصیت متعلق به خانم نگار)

    توضیح:
    شخصیت توصیف شده‌ی خانم نگار، توی یکی از همون ظهرهای گرم گیر کرده وسط یه ترافیک سنگین و ماشین‌ها مدام بوق می‌زنند و راننده‌ها همه عصبانی و معترض هستند (این میشه موقعیتی که باید به‌طور داستانی توصیفش کنی) و و چون افسر موردبحث ما، آمادگی لازم رو نداشته هول کرده و هیچ ایده‌ای برای حل ترافیک نداره.


    خانم نگار آماده هستید برای ادامه، که شخصیت آقاطاهر رو بندازیم توی یه موقعیت برای شما؟


    واقعا هم خدا بگذره ازتون! بس که من از گربه فراری ام و دو متریش جیغ می زنم الان باید هی بهش فکر کنم و توصیف دقیق !! واس همین سریع از کنارش گذشتم توی موردای قبلی!

    پیرمرد که از هول و وحشت گور به گور شدن و عذاب قبر، باز تنه اش را هر روز روی گسل زلزله بنا می کند ، بعید نیست نیمچه دارایی مانده را هم برای گربه های عزیز کرده ی محله به ارث بگذارد و کم کم میراث خورهای گربه ای از سر و کول این خانه ی نم گرفته بالا بروند تا برای شادی روح پیرمرد میومیو کنند. 
    پاسخ:
    برای کسی که بدنش داره بی‌اختیار می‌لرزه، توصیفی که دال بر «اختیار» مرد هست مناسبه؟ آیا؟
    ینی لرزش بدن هم چندان خوب نیست ، باید تغییر کنه یا فقط روی گربه ها کار کنم ؟
    پاسخ:
    روی عشق به گربه‌ها کار کنید. بله. (چون به نظر من توصیف نشده‌اند)
    آن امتیاز مربوط به همان لرزیدن پیرمرد بود.

    (الان یه لحظه از زاویه‌ی سوم شخص به کارگاه نگاه کردم، با خودم گفتم «ببین ماه رمضونی بنده‌های خدا رو به چه چیزایی وادار می‌کنم. عشق به گربه!! لرزیدن پیرمرد!! خدا بگذره از سر تقصیرات من!»

  • خانم معلم

  • یه زن میانسال به شدت معتاد به هرویین که از خیس بودن دمپایی توالت خیلی بدش میاد

    عفریته افیونی یه رگ سالم تو بدنش نبود ولی تارهای صوتیش خوب کار می کرد معلوم نبود باز کی دمپایی های توالت رو خیس کرده که اینطور مثل برق گرفته ها جیغ می کشید


    بازم نارسا بود حاضر به تغییرم .
    پاسخ:
    این خیلی گویا بود و روشن. 
    توصیف زن معتاد به «عفریته» و «نداشتن رگ سالم در بدن.
    توصیف تنفرش از خیس بودن دم‌پایی‌ها با «جیغ زدن مثل برق‌گرفته‌ها»

    از این لحاظ خیلی هم خوب و عالی.
    منتها:
    این توصیفات کمی خلاقیت‌شان کم است. مثلا در زبان عموم، «جیغ زدن مثل برق‌گرفته‌ها» یا «عفریته بودن» رواج دارد و نویسنده اگر به کارشان ببندد شاید شاهکار نکرده باشد.
    محض همین اگر خودتان ـ که معلم ما هستید ـ صلاح می‌دانید، با همین روش و با همین گویایی فعلی، توصیفات خلاقانه‌تری پیدا کنید.

    (باور کنید تمرین توصیف چیزی غیر از این نیست. شما داستان که می‌نویسید دقیقا همین کار را می‌کنید. اولین و دومین و سومین نگاه و تعبیر را می‌اندازید دور، چهارمی را که خلاقانه‌تر است باید انتخاب کنید)
    آره خودمم بعد از نوشتن پشیمون شدم .  ولی خودتون گفتین " مجازید در صورت لزوم جزئیاتی که به کارتون کمک کنه رو اضافه کنید. " واسه همین کت ضخیم رو آوردم . البته میدونم اومدنش کمک چندانی نکرد . دست گرمی بود .

    این دوتا به ذهنم رسید . آیا اینا هم نمره نمیارن ؟

    شاید هنوز ترس رفوزگی و شیشه ی شکسته ی خانه ی همسایه، توی جان پیرمرد مانده است که با تنی همیشه بی قرار و وحشت زده از روزگار ، دل به دل گربه های محله می دهد تا همدم بی خبری هایش باشند .


    پیرمرد ، مثل جوان های تازه عاشق خواب زده ، همیشه چهارستون بدنش می لرزد ، شاید فکر می کند بعد از عمری زندگی، فقط گربه های زبان بسته حال ناخوشش را می فهمند و محبتش را خریدارند .
    پاسخ:
    هر دو مورد، عشق پیرمرد به گربه‌ها را یا توصیف نمی‌کند یا خیلی خفیف از کنارش رد می‌شود.
    لرزش بدن را هر دو توصیف می‌کنند اما:
    با توجه به انتظاری که شما برای ما ایجاد کردید، و با توجه به توانایی‌های شما، از 20، چهارده!
    اگه خودتون راضی می‌شید بگذریم از این و بریم سراغ «موقعیت»، و الا بمونیم همین‌جا و باز امتحان کنیم؟ 
  • طاهر حسینی
  • سلام...
    یه دختر جوونِ دمِ بخت که خیلی دلش می‌خواد زود ازدواج کنه اما خواستگار نداره و فکر می‌کنه دماغ بزرگش دلیل خواستگار نداشتنشه.

    "هیچ وقت خدا یه شاهزاده با اسب سفید که هیچ؛ یک گدا با پیکان سفید هم این زنگ خونه رو نزده دلیلش هم این دماغه است که مثل برادر بزرگتر.خیلی بزرگتر! اینجاست...چه دل خوشی داری آبجی.
    این حرفهای لیلاست برای دوستش."

    پاسخ:
    خوبه‌ها. یعنی خیلی خوبه. یه توصیف داستانی معرکه که آدم نمی‌تونه ز خوندنش لذت نبره!
    اما حیف که متوسل شدی به دیالوگ خود لیلا. (گفته بودیم از زبان نویسنده روایت بشه. محض یک‌دستی تمرین‌ها)
    اگه بتونی همین رو از زبون نویسنده (دانای کل) روایت کنی همه چی تموم می‌شه.

    (این اشکال رو وارد نکن که دانای کل می‌تونه دیالوگ شخصیت رو روایت کنه. متوجهم. ولی می‌خوام الان روایت خود دانای کل دخیل باشه توی این تمرین)
  • خیال رنگی
  • خب اماده ام
    پاسخ:
    خب. قبول

    کلیت شخصیتی که شما باید نهایتا توی «دو خط» روایت (و توصیف) کنید: 
    یه پسر شش ساله بیش‌فعال که کلا وقت حرف زدن جیغ می‌زنه و اعصاب نداره و تا یه درخت ببینه ازش می‌ره بالا!

    (هدف اینه که این اطلاعات کلی درباره‌ی شخصیت به ‌واسطه‌ی توصیف داستانی شما به مخاطب منتقل بشه. و شما مجازید در صورت لزوم جزئیاتی که به کارتون کمک کنه رو اضافه کنید. (توصیف‌تان از زبان خودتان به عنوان نویسنده باشد = یعنی همان راوی سوم شخص)
  • خیال رنگی
  • چرا میخوام!
    باس چیکار کنم؟! من کلا اینجا احساس غربت میکنم! فک میکنم هیچی نمیفهمم:| فک میکنم ازین دانشجوهای مهمانم که با دوستم رفتم سرکلاس نشستم و کلا به درودیوار نگاه میکنم! وقت (حال) هم ندارم کامنت همه رو بخونم بفهمم کی به کیه!
    پاسخ:
    شما نباس به کامنت‌ها نگاه کنید. «قدم دوم» آخر پست اضافه شده، همون رو بخونید همه چی دست‌تون میاد. 
    این تو ورد دو خطه ها !!

    یه پیرمرد نود ساله که تقریبا همه‌ی بدنش وقت راه رفتن می‌لرزه و عاشق گربه هاست.


    گربه ها بوی نفتالین کت ضخیم پیرمرد را که رفیق چهارفصلش شده، می شناسند. همیشه رقص نامنظم عصا و ناله ی ممتد کفش هایش را روی زمین که حس می کنند، دنبالش کشیده می شوند و از چاه جیب های او طلب نوازش دارند. پیرمرد ، دلش به همین بچه های زبان بسته ای خوش است که قد متواضع و دست های پیسی گرفته اش را هم دوست دارند و باز برایش میومیو می کنند .
    پاسخ:
    1ـ نقش گربه‌ها خیلی زیاد بود و بیشتر از زاویه‌ی نگاه اونا پیرمرد رو تحلیل کردین. کت ضخیم رو هم نیازی نبود اضافه کنید. 
    2ـ تمهیدتون برای لرزش بدن پیرمرد خلاقانه نبود.
    3ـ البته من با زبان و نثر شاعرانه‌ی شما دورادور (از طریق وبلاگتان) آشنا هستم. اما حالا که اینجا بناست توصیفات‌مان داستانی‌تر شود،‌ تلاش کنید به نثر ساده‌ی داستانی نزدیک‌تر شوید. 

    با این حساب:
    اگر اشکالی نداره ویرایش مجدد لطفا!
    سلام

    این چطوره؟(اول خواستم کلا توصیفشو تغییر بدم حالا که گفتین خوبه بیان رو تغییر میدم عوض تغییر توصیف...اگه نیاز به تغییر دوباره داشت بگید که بدونم چون الان با پاسخی که گذاشتیدمردد بودم که تغییر بیان بدم یا اصلا کل توصیفو عوض کنم؟)   

     

    افسر راهنمایی رانندگی شده و نمی داند چرا این شغل را انتخاب کرده که هر روز با چنار لب جوی روی صفحه ی خیابان نقش 11 بگذارد و دوشادوش آن چنار بلند ،زیر آفتاب تمام گوشت ها که نه تمام آب های زیر پوستش اول روی استخوان ها بجوشد سپس پوست را به سیخ داغ استخوان بکشد
    پاسخ:
    چون کلیت کارتون خوبه، نمی‌گم ویرایش مجدد کنید. تنها یه نسخه‌ی پیشنهادی می‌ذارم براتون:

    «حال خوشی ندارد از اینکه هر روز در لباس یک افسر راهنمایی رانندگی، بایستد کنار چنار قد بلند و یک یازده نقش ببندد گوشه‌ی خیابان. و کاش آفتاب کمتر بود و او حس نمی‌کرد گوشت گوسفندی‌است که به استخوان‌های خودش سیخ شده است»

    برای ادامه (توصیف موقعیت) قصد دارم از شخصیت یکی از بچه‌ها کمک بگیرم. صبر کنید اولین شخصیتی که توصیفش تکمیل شد می‌سپاریم به شما.
  • خانم معلم
  • سلام 
    با ارزوی قبولی طاعات و عبادات همه ی دوستان

    من فکر کردم در قالب داستان باید بیان بشه و برای نشون دادن هر ویژگی که گفته بودید یه موقعیت در نظر گرفتم . چشم دوباره سعی میکنم اگه درست متوجه منظورتون شده باشم 

    بله بهار جان !مشکل اساسی من در نوشتن اینه که خیلی محاوره ای می نویسم .
    پاسخ:
    سلام مجدد!

    حالا چرا به ما اخم می‌کنید! آدم می‌ترسه!!
    احتمالا تقصیر من بوده که نتونستم دقیقا بگم منظور این تمرین چیه!
    شما هیچم مشکلی ندارید. این خودش یه جور سبک نوشتنه اصلا!

    آماده ایم!

    (من این روزها به دعای تک تک شما بزرگواران نیاز دارم، خواهشا ما رو از دعای خیرتون بی بهره نگذارید.باتشکر)
    پاسخ:
    سلام. شکرخدا

    کلیت شخصیتی که شما باید نهایتا توی «دو خط» روایت (و توصیف) کنید: 
    یه زن روستایی خیلی بی‌خیال، که براش مهم نیست با لهجه‌ی روستاییش و با صدای خیلی بلند وسط اتوبوس با موبایل قدیمیش حرف بزنه. 

    (هدف اینه که این اطلاعات کلی درباره‌ی شخصیت به ‌واسطه‌ی توصیف داستانی شما به مخاطب منتقل بشه. و شما مجازید در صورت لزوم جزئیاتی که به کارتون کمک کنه رو اضافه کنید. (توصیف‌تان از زبان خودتان به عنوان نویسنده باشد = یعنی همان راوی سوم شخص)
    من توصیف مربوط به لاغری رو هم زمان با توصیف کلافگی از گرما گفتم  اما شاید بهتر باشه که دوباره بنویسمش
    یار یازده شدن=11
    یعنی دوتایی کنارهم 11 رو تشکیل میدن (هم اندازه ی هم هستن از نظر قدی)
    آن=چنار
    پاسخ:
    این نگاه‌تون خیلی زیبا و خلاقانه‌ است. شخصا به عنوان یک مخاطب، بعد از اینکه توضیحش دادین و فهمیدم منظورتون چیه، واقعا لذت بردم که چه خوب قد بلند بودنش رو تصویر کردین.
    اما
    چه حیف که به جای انتخاب یک بیان داستانی، که همین معنا رو بدل کنه به یه توصیف داستانی، بیانش خیلی شاعرانه (پر ابهام / پیچیده / محرک احساس) شده. به همین معنا با این بیان نگاه کنید:

    «وقتی می‌ایستد کنار چنار قدبلند، یک یازده درست می‌شود گوشه‌ی خیابان»

    (یعنی به جای اون تعبیر شاعرانه که از یار یازده حرف می‌زنه، یه بیان و لفظ غیرپیچیده، که فقط معناش حالت کشف ایجاد کنه رو انتخاب کنید)

    بازم میگم: نگاه‌تون برای توصیف لاغری خیلی تحسین برانگیز بود.
  • خیال رنگی
  • خانوم معلم وسطای توصیفتون یهو زبان معیار به محاوره تبدیل شد!

    پاسخ:
    درسته.

    اما این یعنی شما نمی‌خواید «آماده‌ باشید»؟
    سلام
    این چطوره؟(من توی توصیف قبلیم اولا اشکالی که شما وارد کردین (توصیف غیر ضروری لباس ها) رو دارم ضمنا بیشتر شبیه توصیف موقعیت شده تا توصیف انزجار شخصیت و حسش نسبت به این وضعیت، ولی در عین حال این که لباسش همیشه در حال رکوع هست و خیال قیام بعد رکوع رو نداره ....و شمشادهای کنار جوی آب کنار زانوهایش! به حالت ایست قدعلم کرده اند یه جورایی توصیف لاغری و قامت بلندش بود ...اما لابد بدجور وصف کرده بودم که متوجه نشدین)


    در توصیف جدیدم هم از توصیف شغل صرف نظر کردم و مستقیم گفتم که چه کاره است و اما لاغری و بلندی قدش هم سعی کردم با تعابیر مناسب تری نشون بدم...به امید این که بهتر از قبلی باشه


    افسر راهنمایی رانندگی شده و نمی داند چرا این شغل را انتخاب کرده که هر روز کنار چنار لب جوی یار یازده سازی شود و دوشادوش آن زیر آفتاب تمام گوشت ها که نه تمام آب های زیر پوستش اول روی استخوان ها بجوشد سپس پوست را به سیخ داغ استخوان بکشد.



    پاسخ:
    سلام
    الان مسیر و روش درسته‌ها. اما اولا من متوجه این عبارت نشدم «یار یازده سازی شود و دوشادوش آن (این آن به کی برمی‌گرده) ...»
    دوماً با اینکه به نظر تلاش کردین برای توصیف لاغریش، اما هنوز گویا نیست. (کمی شاعرانه شده و ابهام و پیچیدگی‌ای داره که سخت کشف می‌شه = تفاوت تمثیل شاعرانه و توصیف داستانی رو به یاد بیارید)

    و توصیف سیخ داغِ‌ استخوان و ... برای بیان حسِ کلافگی شخصیت از گرما خوبه و قابل لمس و قابل کشف.
  • خانم معلم
  • سلام

    ببخشید فکر میکنم بچه ها بهتره اول موضوع مورد نظرشون رو بنویسن و بعد روایت شون رو اینطوری نباید بقیه بگردن دنبال موضوع . پس خودم تصحیح میکنم

    یه زن میان‌سالِ به شدت معتاد به هروئین که از خیس بودن دمپایی توی توالت خیلی بدش میاد



    نمی توانست از جایش بلند بشود حس میکرد انگار دو نفر دو طرف ِ رگهاش ایستادن و دارن کش بازی میکنند ، در عین دردی که می کشید لبخندی به لبش آمد یادش بخیر با زری و زیور تو اندرونی خونه کنار حوض بزرگ  توی حیاط چقدر کش بازی می کردند . به زور خودش را از جا کند . مثل بید میلرزید ولی باید خودش رو به اون توالت لعنتی می رسوند . لامپ توالت سوخته بود . کورمال کورمال با پاهاش دنبال دمپایی ها گشت . یهو انگار برق گرفته باشدش پاشو پس کشید. باز این پسره دمپایی ها رو زیر شیرکه چکه می کرد گذاشته . تو دلش گفت پسر شیرم حرومت ...  




    پاسخ:
    سلام خانم معلم بزرگوار خودم.
    از اونجایی که شما همیشه علاقه‌ی زیادی به ایجاد موقعیت داستانی دارید، این بار هم به خودتون بیش از چیزی که خواست این بخش از تمرین دوم (یعنی توصیف یه شخصیت) بوده زحمت و دردسر دادین. و این نوشته مفصل برای توصیف این شخصیت باعث شده من نتونم قسمت موردنظرِ تمرین رو درست ارزیابی کنم.
    پس:
    اگه اشکالی نداره، از این نوشته صرف‌نظر کنید و یک‌بار دیگه فقط همون دو تا ویژگی (هروئینی بودن زن میان‌سال + احساس بدش از خیس بودن دمپایی توالت) رو توصیف کنید. (یعنی به جایی که مثل من خیلی ساده بگید« زن معتاد است و از ... بدش می‌آید» با نگاه متفاوت‌تر و روایت متفاوت‌تر بیانش کنید. توی دو خط)
    با این توضیح بیشتر که شما نیازی نیست حتما یه «موقعیت» داستانی خلق کنید که «در عین درد لبخند به لبش آمد و یادش به خیر که ....» یا اینکه توضیح بدید الان در حال حاضر داره چه کار می‌کنه و به سمت چه جایی می‌ره.... ما الان اینا رو نمی‌خوایم. اینا حاشیه‌های مخلّ به تمرینه.
    کاری که لازمه انجام بدین اینه که این زن معتاد رو تصور کنید و فارغ از اینکه الان داره چه کار می‌کنه و کجاست و .... با یه روایت توصیفی دو ویژگی موردنظرشو بیان کنید.

    (این برای توصیف شخصیت کافیه. بعد که بریم سراغ توصیف موقعیت و حالت، به این مدل نگارش شما کمی نزدیک‌تر می‌شیم)

  • خانم معلم


  • نمی توانست از جایش بلند بشود حس میکرد انگار دو نفر دو طرف ِ رگهاش ایستادن و دارن کش بازی میکنند ، در عین دردی که می کشید لبخندی به لبش آمد یادش بخیر با زری و زیور تو اندرونی خونه کنار حوض بزرگ  توی حیاط چقدر کش بازی می کردند . به زور خودش را از جا کند . مثل بید میلرزید ولی باید خودش رو به اون توالت لعنتی می رسوند . لامپ توالت سوخته بود . کورمال کورمال با پاهاش دنبال دمپایی ها گشت . یهو انگار برق گرفته باشدش پاشو پس کشید. باز این پسره دمپایی ها رو زیر شیرکه چکه می کرد گذاشته . تو دلش گفت پسر شیرم حرومت ...  


    سلام

    من، آماده..
    پاسخ:
    سلام. شکرخدا

    کلیت شخصیتی که شما باید نهایتا توی «دو خط» روایت (و توصیف) کنید: 
    یه دختر سی ساله که دارای اختلال ذهنیه، مچ دست‌هاش کج و  آب دهانش همیشه آویزان و هر روز بیشتر ساعات رو نشسته دم در خونه‌شون و مشکل تکلم داره.

    (هدف اینه که این اطلاعات کلی درباره‌ی شخصیت به ‌واسطه‌ی توصیف داستانی شما به مخاطب منتقل بشه. و شما مجازید در صورت لزوم جزئیاتی که به کارتون کمک کنه رو اضافه کنید. (توصیف‌تان از زبان خودتان به عنوان نویسنده باشد = یعنی همان راوی سوم شخص)
  • بانوی نقره ای
  • با عرض سلام به امید خدا بنده هم آماده ام.6
    پاسخ:
    سلام. همچنین. انشالله

    کلیت شخصیتی که شما باید نهایتا توی «دو خط» روایت (و توصیف) کنید: 
    یه پسر دبیرستانی که خیلی به سینمای هالیوود علاقه‌منده و پیش هر کسی می‌شینه از فیلم‌ها و کارگردان‌ها و بازیگرها و اطلاعا دقیق‌شون حرف می‌زنه.

    (هدف اینه که این اطلاعات کلی درباره‌ی شخصیت به ‌واسطه‌ی توصیف داستانی شما به مخاطب منتقل بشه. و شما مجازید در صورت لزوم جزئیاتی که به کارتون کمک کنه رو اضافه کنید. (توصیف‌تان از زبان خودتان به عنوان نویسنده باشد = یعنی همان راوی سوم شخص)
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام علیکم

    با آرزوی قبولی طاعات و عبادات.
    آماده ام ...
    پاسخ:
    سلام. از شما هم قبول باشد

    کلیت شخصیتی که شما باید نهایتا توی «دو خط» روایت (و توصیف) کنید: 
    یه متصدی پمپ گاز که از بوی بنزین خوشش میاد و میانگین روزی سه پاکت سیگار مصرف می‌کنه.

    (هدف اینه که این اطلاعات کلی درباره‌ی شخصیت به ‌واسطه‌ی توصیف داستانی شما به مخاطب منتقل بشه. و شما مجازید در صورت لزوم جزئیاتی که به کارتون کمک کنه رو اضافه کنید. (توصیف‌تان از زبان خودتان به عنوان نویسنده باشد = یعنی همان راوی سوم شخص)
    می دونم که خوب نیس...و اگه قبول نیافته حاضر به اصلاح حتمی اش هستم...(چون  گنگی خاصی داره فک کنم)


    یک لباس رنگ و رفته که هر هفته با طناب در ایوان قرار ملاقات دارد تا زیر آفتاب دوش بگیرد بلکه خستگی های خیس  و رنگ دودی شهر که سر چهارراه ها بیشتر از هر جایی هست از روی شانه های مرد صاحب لباس  بخار شود..

    لاغراست و پیراهن روی تنش همیشه عزادار و درحال رکوع .انگار خیال قیام متصل بعدش را ندارد.

    اما هیچ  چیز چون آفتاب تمام هیبتی -که شمشاد ها هرروز کنار زانویش به حالت ایست قد علم کرده اند- را ذوب و نازک تر از پیش نمی کند. انگار  هرلحظه که از طلوع آفتاب می گذرد و خورشید پایین تر و پایین تر می آید و از یقه ی پیراهنی -که هر هفته می نوازد ش- عبور می کند و روی تیره ی پشت او دراز می کشد و بعد آرام آرام گام هایش را به سمت زیر کلاه مخصوصی که همه ی افسران راهنمایی و رانندگی باید ملبس به آن باشند بر می دارد و حالا دستانش را زیر موهای مشکی  مجعد می برد و با تمام وجود می دمد و می غلتد. ودرست همینجاست که هر روز ظهر از  میان لبان کوره ی ایستاده ی درون خیابان که در تنور ظهر رنگ پختگی بر چهره اش نشسته ، صدای سوت و ایست به صورت چهارراه نگون سار سیلی می زند 
    پاسخ:
    خیلی طولانیه. می‌گم خیلی منظورم خیلی خیلیه ها! (اشاره کرده بودم که فقط توی دو خط) 
    سعی خودتون رو بکنید تا کمش کنید. یعنی ناب‌ترین، گویاترین، جذاب‌ترین و متفاوت‌ترین روایتِ توصیفی‌تون رو برای اطلاعاتی که مخاطب باید بدونه انتخاب کنید. توی متن شما چندتا جمله هم‌زمان دارند به لباس‌ها اشاره می‌کنند (در حالی‌که چندان مورد نظر ما نبود) اما هیچ‌ جمله‌‌ی توصیفی به لاغری و قد بلندش اشاره نداره. (مستقیم گفتید «لاغر است») 


    البته شما به عنوان اولین‌نفری که تمرین دوم رو انجام دادین شایسته‌ی تقدیرات فرضی(!!) توسط خانم معلم هستید!
  • طاهر حسینی
  • من آماده ام
    پاسخ:
    سلام. شکر

    کلیت شخصیتی که شما باید نهایتا توی «دو خط» روایت (و توصیف) کنید: 
    یه دختر جوونِ دمِ بخت که خیلی دلش می‌خواد زود ازدواج کنه اما خواستگار نداره و فکر می‌کنه دماغ بزرگش دلیل خواستگار نداشتنشه.

    (هدف اینه که این اطلاعات کلی درباره‌ی شخصیت به ‌واسطه‌ی توصیف داستانی شما به مخاطب منتقل بشه. و شما مجازید در صورت لزوم جزئیاتی که به کارتون کمک کنه رو اضافه کنید. (توصیف‌تان از زبان خودتان به عنوان نویسنده باشد = یعنی همان راوی سوم شخص)
  • خانم معلم
  • سلام 
    مصدوم آماده ست ((:
    پاسخ:
    سلام. خدا شفاش بده (مصدوم رو می‌گم)

    کلیت شخصیتی که شما باید نهایتا توی «دو خط» روایت (و توصیف) کنید: 
    یه زن میان‌سالِ به شدت معتاد به هروئین که از خیس بودن دمپایی توی توالت خیلی بدش میاد.


    (هدف اینه که این اطلاعات کلی درباره‌ی شخصیت به ‌واسطه‌ی توصیف داستانی شما به مخاطب منتقل بشه. و شما مجازید در صورت لزوم جزئیاتی که به کارتون کمک کنه رو اضافه کنید. (توصیف‌تان از زبان خودتان به عنوان نویسنده باشد = یعنی همان راوی سوم شخص)
  • سرباز شهاب
  • بنده حاضرم
    پاسخ:
    سلام. خیلی خوبه

    کلیت شخصیتی که شما باید نهایتا توی «دو خط» روایت (و توصیف) کنید: 
    یه استاد دانشگاه که خیلی شیک‌پوش و خیلی مغروره!

    (هدف اینه که این اطلاعات کلی درباره‌ی شخصیت به ‌واسطه‌ی توصیف داستانی شما به مخاطب منتقل بشه. و شما مجازید در صورت لزوم جزئیاتی که به کارتون کمک کنه رو اضافه کنید. (توصیف‌تان از زبان خودتان به عنوان نویسنده باشد = یعنی همان راوی سوم شخص)
    ببخشید این الان حالت و مقعیت رو هم میشه توصیف کرد...فقط شخصیتش رو؟؟؟ آخه خودتون یه موقعیت خلق کردین؟
    باید تو این موقعیت خودشو نشون بده؟
    پاسخ:
    نه خانم نگار. فقط و فقط شخصیت رو توصیف کنید. فارغ از اینکه الان (زمانی که دارید توصیفش می‌کنید کجاست)
    اینکه اشاره کردم به ضد حال خوردنش از ایستادن سر چهار راه یکی از احساسات درونی (جزء شخصیتش) بود، نه اینکه الان سر راه چهار‌راه ایستاده و شما باید در این حال توصیفش کنید.
    موقعیت و حالتی که می‌خوام شما توصیف کنید اصلا درباره‌ی شخصیتی که الان توصیفش می‌کنید نیست.
    سلام
    بنده نیز لباس آمادگی به تن دارم!
    پاسخ:
    سلام. خیلی خوبه

    کلیت شخصیتی که شما باید نهایتا توی «دو خط» روایت (و توصیف) کنید: 
    یه افسر لاغر و قدبلند راهنمایی رانندگی که ایستادن سر چهار راه زیر آفتاب ظهر تابستون کلافه‌ش می‌کنه.

    (هدف اینه که این اطلاعات کلی درباره‌ی شخصیت به ‌واسطه‌ی توصیف داستانی شما به مخاطب منتقل بشه. و شما مجازید در صورت لزوم جزئیاتی که به کارتون کمک کنه رو اضافه کنید. (توصیف‌تان از زبان خودتان به عنوان نویسنده باشد = یعنی همان راوی سوم شخص)
    أنا مستعد !

       ! every body listen and repeat : i'm ready
    پاسخ:
    الحمدلله

    کلیت شخصیتی که شما باید نهایتا توی «دو خط» روایت (و توصیف) کنید: 
    یه پیرمرد نود ساله که تقریبا همه‌ی بدنش وقت راه رفتن می‌لرزه و عاشق گربه هاست.

    (هدف اینه که این اطلاعات کلی درباره‌ی شخصیت به ‌واسطه‌ی توصیف داستانی شما به مخاطب منتقل بشه. و شما مجازید در صورت لزوم جزئیاتی که به کارتون کمک کنه رو اضافه کنید. (توصیف‌تان از زبان خودتان به عنوان نویسنده باشد = یعنی همان راوی سوم شخص)
  • خانومـِ میمـ
  • سلامـ علیکمـ ..

    من آماده امـ

    پاسخ:
    سلام.


    کلیت شخصیتی که شما باید نهایتا توی «دو خط» روایت (و توصیف) کنید: 
    یه پسر دوازده ساله‌ که وزنش هفتاد کیلوئه و دوست داره یه روزی همکار بت‌من باشه.

    (هدف اینه که این اطلاعات کلی درباره‌ی شخصیت به ‌واسطه‌ی توصیف داستانی شما به مخاطب منتقل بشه. و شما مجازید در صورت لزوم جزئیاتی که به کارتون کمک کنه رو اضافه کنید. (توصیف‌تان از زبان خودتان به عنوان نویسنده باشد = یعنی همان راوی سوم شخص)

  • دبیر کارگاه
  • شروع تمرین دوم!
    (به اضافات انتهای پست و «گام دوم» توجه فرمایید)
  • سرباز شهاب
  • دوستان ساکت ! ماه مبارک تموم شد ها
    پاسخ:
    ساکتین کارگاه توجه کنند که من بیش از این نمی‌تونم صبر کنم. مشتاقین داستان‌نویسی وادارم کردند بریم تمرین دوم
    سلام و عرض ادب و خسته نباشید به همه
    اومدم فقط عرض ادبی کرده باشم و پرچم سفیدم رو بگیرم بالا!
    موفق باشید
    پاسخ:
    سلام!
    بله! تشکر!!
  • خانم معلم
  • دبیر جان ....
    با این صبر و حوصله ی شما کارمون تا تابستون آینده طول می کشه... زمان گذاشتی پس رو اون زمان حرکت کن . هر کسی جا بمونه خودش مقصره فرقی نمی کنه کی باشه ... همه باید خودشون رو با کارگاه هماهنگ کنن نه کارگاه خودشو با تک نک بچه ها 

    من دیگه حرفیلمنامه  ندارم ! (فامیل جان دور )
    پاسخ:
    من ولی حرف‌نمایشنامه دارم!
    می‌خواستم دیشب تمرین دوم توصیف رو بذارم اما مخابرات قم قاطی کرده! سرعت نت افت شدید داره
  • سرباز شهاب
  • آقا قرار نیس بریم گام بعد؟
    پاسخ:
    منتظرم ببینم کسی دیگه از بچه‌های «ساکت» قصد اومدن دارن یا نه!
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • توصیف داستانی :

    " روی یکی از آن ها یک جویِ آب قهوه ای چسبیده بود. از همان آبشار ِ مو های قهوه ای،پاس دار می خواست آن را از کاغذ جدا کند،اما نگذاشتم.خودش فهمید و گذاشت موها و گوشت ها و بوها و فریادها روی تابلوها باقی بمانند!" 

    "  این یعنی پایان آبستره.نقاشِ ناشناس همه آثارش را سوزانده بود; به طرزی واقعی.نقاشِ ناشناس با این کار ثابت کرد : این پایان آبستره است. این روایتِ مدرن به طرز بی نظیری رئال و دل چسب بود.انگار چیزی منفجرشده باشد و بدن نقاش ناشناس را با آثارش ممزوج کرده باشد و روی هم پایانی باشند برای آبستره حتی تکه های سوخته ای که روی تابلو ها بودند،به نظر قطعات تنی عاشق می آمد...  "

    پاسخ:
    قبول افتاد
    هم تمثیل شاعرانه‌تان و هم این فرازهای من‌او

    متشکر
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام 

    تمثیل شاعرانه :

    حس دنیا نردبان این جهان         حس عقبی نردبان آسمان
    صحت این حس بجوئید از طبیب   صحت آن حس بخواهید از حبیب
    صحت این حس ، معموری تن        صحت آن حس، تخریب بدن

    مولوی





    ضمنا من با جناب احلام موافقم!!!
    نوشته های زیادی بودن که از واژه های مثل و مانند استفاده کرده بودن اما به نظر من قشنگ نیست!
    پاسخ:
    خب منم با جناب احلام (!) و سرکار خانم ماه سیه موافقم!
    اگه نبودم که در قالب یه تذکر نمی‌نوشتم از این واژه‌ها استفاده نشه بهتره!

    اما یادمون نره، که گاهی این استفاده ضرورت پیدا می‌کنه و به هر حال این هم (مثل و مانند کردن یک چیز به چیز دیگه) روش و قالبی برای توصیف کردنه.
    منبع اولی کتاب خرمگسه که توصیفات داستانیش محشره!
    دومی هم کتاب استخوان خوک و دست های جذامی مستوره!

    خیر ایشون آرایه هستن، نه تکنیک!(کسر امتیاز برا دبیر کارگاه)

    الان بازم سلیس ترشو پیدا کنم یا همین به دیده اغماض شما خوبه؟!
    پاسخ:
    ما باید حالا حالا ها شاگردی شما رو بکنیم پس!

    راستش خوبه‌ها اما اصلا به من نچسبید. (دیگه انقدر رو حق بدین که سلیقه رو اعمال کنیم درباره‌ی متن‌ها)
    توصیف هر چی زبانش داستانی‌تر باشه، توصیف‌تره و بیشتر می‌چسبه. (به نمونه‌هایی که بچه‌های دیگه آوردن نگاه کنید. حالا اسم نمی‌برم کی که متهم نشم به فرق گذاشتن به کار بچه‌ها)

    ببخشید الان که دارم فکر می کنم می بینم مورد دومیه(رگ گردن ارمیا) نگاه متفاوتی پشتش نیست.

    این چطوره؟

    نور روی تیغه ی فولادی آن (چاقو)تابید وهمچون تیغه ی دراز درخشانی به پیشانیم خورد در همین لحظ ناگهان قطرات عرقی که روی ابروانم جمع شده  بود سرازیر شد و پلک هایم را با پرده ی ضخیمی پوشاند(توصیف مورد نظرم تیغه ی دراز نور هست )یا این:

    آرام به طرف تخته سنگ ها می آمدم و حس می کردم که پیشانی ام زیر آفتاب باد کرده است.

     

     

    تاس ما مگه بدنشین هم می شود؟بی تقه کیپ شد (درب)..فیت فیت!

     

     

    پاسخ:
    همه نمونه‌هایی که فرستادید وجه توصیفی دارد. همان رگ گردن و جا نشدن‌شان هم دارای وجه توصیفی و نوعی نگاه متفاوت خلاقانه است. 
    توصیف داستانی گسترده‌ است. ملاکش: «بیان متفاوتِ یک پدیده، ویژگی‌های یک شخصیت، یک گفتار، یک موقعیت، یک حرکت ... در داستان، به منظور ایجاد نوعی پیچش معما گونه است که مخاطب آن‌را (نه خیلی دیر و با دردسر فراوان) کشف کند و لذتش را ببرد»


    جناب شریفی من فکر می کنم جای توصیف داستانی باید بگوییم تمثیل داستانی. می بینم که دوستان دنبال توصیف هستند و شما دنبال تمثیل.
    در ضمن یک چیز دیگر شما آن بالا گفته اید که در توصیف داستانی اگر از مثل و مانند استفاده بشود زیاد قشنگ نمی شود اما مثل اینکه آن هایی که مثل و مانند آورده اند مقبول تر افتاده است.
    اگر اجازه داشته باشم دوتا مثال میاورم از خودم:
    1. وقتی توی تالار، سیامک را دیدم مثل بادمجانی شدم که روغنش را کشیده باشند، جمع شدم و در گوشه ای زل زدم به سخنوری های سیامک.
    2. چشمان سیامک برای من حکم دستمال کاغذی ای رو داشت که روی بادمجان می ذارن تا روغن اضافیش رو بگیره، یه گوشه ای از تالار چمباتمه زدم و زل زدم به سخنوری های سیامک.

    اگر مثال هایم اشتباه نباشند :) اولی از مثل و مانند و دومی کمی غیر مستقیم تر.


    نه منظورم خانم معلم گرامی نبود. بگذریم :)

    پاسخ:
    فکر می‌کنم شما هم مثل خانم نگار، علی‌رغم اینکه فکر می‌کنید ماجرای توصیف داستانی خیلی برای‌تان مبهم افتاده، اتفاقا خیلی هم دقیق و جزئی فهمش کرده‌اید. 
    همین که تفاوت تمثیل و توصیف را به این زیبایی و دقت در ضمن این دو مثال عرضه کردین، از نظر من یعنی توصیف داستانی (دست کم تئوری‌اش) توی مشت‌تان افتاده و از این بابت خوشحالم.
    اما در رابطه با اصل سوال‌تان باید بگویم:
    من هم سعی کردم به این تفاوت در ضمن این بیان که «توصیف داستانی گسترده‌تر از تمثیل شاعرانه است» اشاره کنم. یعنی در توصیف داستانی فضا و روش و ... گسترده‌تر از صرف تمثیل احساسی شارعانه است. (و تفاوت اصلی همان هدف و غرض توصیف داستانی (= کشف) است)
    بنا بر این چه روش‌مان مثل مثال اول شما «مثل کردن یک چیز به چیز دیگر» باشد و چه «روایت متفاوت یک موقعیت» (همین که غرض‌مان ایجاد معما و پیچش جهت کشف باشد) در دایره‌ی «توصیف داستانی» می‌گنجد. (یعنی هر دو مثال شما توصیف داستانی خواهد بود) 
    ضمن بیان این نکته که روش غیرمستقیم‌تر (که معمولا «مثل» و «مانند» و ... ندارد) بهتر است. (یعنی مثال دوم شما ظریف‌تر از مثال اول است)
    با آن پاشنه های آهنی هرکجا پا می گذاشت زلزله را تغییر مکان می داد.کیسه های وصله شده ای بردوش داشت.ازاتاق پذیرایی و ناهارخوری رد و شد و مانند صاعقه به تراس رسید..


    رگ های گردن ارمیا آنقدر کلفت شده بودند که در گردنش نمی گنجیدند.


    داشتم دنبال توصیف می گشتم به نظرم رسید که خیلی از جملاتی که در اصطلاح عام وجود داره و گاهی حتی ضرب المثل ها هم  می تونند همون توصیف باشند منتها انقدر که به کار رفته اند معناشون کشف شده و سریعا به ذهن متبادر میشه ولی در عین حال خارج از چارچوب ضرب المثل و اصطلاح بهشون نگاه کنیم در واقع همون توصیف های داستانی  هستند که خلاقانه خلق شده اند منتها اکتشافشون بالفعله به خاطر استفاده ی زیاد  (مثلا: روی ابر راه رفتن و...) شایدم این طور نباشه البته..چون هنوز به این فصل با دیده ی ابهام نگاه می کنم
    پاسخ:
    هم نمونه توصیفتون خوب بود، هم نتیجه‌گیریتون درباره‌ی ماهیت توصیف داستانی و اون مغز خلاقه‌ای که داره. فکر می‌کنم الان که به عمق ماجرای توصیف در داستان پی بردید شایسته نباشه که بفرمایید «با دیده‌ ابهام نگاه می‌کنم»
  • خانومـِ میمـ
  • سلامـ علیکمـ به همگی ..

    نماز روزه هاتون قبول باشه ..

    شرمنده بابت تاخیر ..

     

    نمونه تمثیل شاعرانه :

    شب می توند با نگاه تو افسانه ی شیرین تری باشد

    باید که در چشمانتان یک باغ ، انگور های عسکری باشد

    زینب چوقادی

     

    نمونه توصیف داستانی :

    تاریخ پر است از دخترانی که یک روز خوشگل هستند و بعد ، بوومـ ، بینی شان گنده می شود و زن های فامیل ما با همه آنها آشنایی داشتند . آنها به کار نظارت بر دماغ ادامه دادند و رشد بینی من را همانطور پی گیری می کردند که دلال ها سهامـ وال استریت را دنبال می کنند.

    عطر سنبل ، عطر کاج / فیروزه جزایری دوما

    پاسخ:
    سلام
    هر دو نمونه خوب و ایده‌ال و مناسب بودند.

    این کتاب خانم جزائری مخصوص به خاطر روایت طنزش ظرفیت توصیفی بالایی دارد. اصولا ژانر طنز با خلاقیت و توصیف گره می‌خورد و طبعاً توصیف نقش محوری و مهمی در جذابیت کار ایفا می‌کند. 

    ممنون


  • خیال رنگی
  • خود اون جامه، در واقع لباس نیستا! اتهامیه که نسبت دادن به متهم، بعد وکیل اونو به هیئت منصفه نسبت داد! بعد دادستان دوباره اون نسبتارو به متهم برگردوند!! بازم درست نیست؟!


    پاسخ:

    آها!!

    چرا

    من دوزاریم یه کم زنگ زده بود اون‌موقع. الان تازه فهمیدم. قبوله!

  • خانم معلم
  • سلام بر تمامی علاقمندان داستان نویسی از دبیر جان تا بچه های قدیمی و دوستانی که تازه به ما پیوستند ...


    طاعاتتون قبول حق ...


    به به چقدر خوشحالم چه بچه های فعالی داریم تو کارگاه ... 

    لازم به ذکره بدون خوندن جواب های دبیر جان ، داشتم دقیقا بیت «به تمنای تو دریا شده‌ام گرچه یکی‌است، سهم یک کاسه‌ی آب و دل دریا از ماه» را مینوشتم که دیدم مورد داره ...

    اما باز از جناب فاضل عزیز می نویسم :

    تفاوت من و اصحاب کهف در این بود
    که سکه های من از ابتدا رواج نداشت

    در این بیت خیلی مسائل نشون داده میشه ! ( دبیر جان بسیار دقت کنند بعدا ازشون میپرسم )



    عشق تا بر « دل » بیچاره فرو ریختنی است
    دل اگر کوه به یکباره فرو ریختنی است



    نمونه داستانی :

    این سیاه کارها هر کدام بهانه ی علی حده ای می آورند و سوئیچ حرف شما به قفل شان نمی نشیند ...( قیدار )

    بزرگترین نقطه ضعف او صداقت برهنه اش بود ...( شب ممکن )

    برای من که در جلسات ادبی هم به زور ظاهر می شوم ، بودن در این پارتی مترقصان ، نوعی سوء هاضمه ی رفتاری جبران ناپذیر محسوب می شد . ( شب ممکن)

    پراید هاچ بک مشکی ام میان ماشین های رنگی مجتمع به کلاغ کثیفی می ماند که افتاده توی قفس طوطی ها ! ( برو ولگردی کن رفیق )

    درخت بید مثل زنی که از غصه گیس بکند آشفته بود و کلافه .( چراغ ها را من خاموش میکنم )



    از آقا شهاب برای نوشتن شعر زیبای آقای جنتی تشکر میکنم . امروز هی تو فکرم بود حس نداشتم برم سراغش !


    دبیر جان من که همیشه هستم ، منظور احلام عزیز مطمئنا من نبودم ...

    اسامی برنده ها رو اعلام بفرمایین ( البته اگه جرات دارین ... )
    پاسخ:
    سلام خانم معلم. 
    نمونه های توصیف داستانی تون خیلی خوب بود. 
    ممنون

    دقیقا همین رو می خواستیم!
    اگه بقیه بچه ها هم بیان و خودی نشون بدن می تونیم تمرین گام دوم رو شروع کنیم انشالله



    یا خدااااااااااااااااااااا
    کامنت من کو؟!
    کو سوالایی که پرسیدم؟!؟!!
    آقا من شکایت دارم از سیستم امنیت اینجا!!!
    آی داد آی بیداد!
    این دومین دفعه ایه که کامنت من توسط سیستم های جاسوسی اینجا رو به نیستی میره!
    هییییییی
    خیلی خلاصه و مختصر سوام این بود:
    آرایه جان بخشی به اشیا اینجا تکلیفش چیه؟!
    و اینکه بقیش خیلی دقیق یادم نی چی پرسیدم!
    و اینکه تو داستانا میان خورشیدو به اخگرفروزان یا درختا رو به پاسدار تبدیل میکنن، ینی اینجوریاست؟

    مثالای من:
    توصیف داستانی
    1)آب دریاچه روی ریگ های ساحل پخش می شد و زمزمه کنان به آرامی دامنش را جمع میکرد و در امواج محو میگردید!

    2)اشک ها، سیلابی دره ها را پشت سر گذاشت(دره ها در توصیف چروک های صورت پیرزن)

    توصیف شاعری
    اکثر شعرای حافظ و سعدی مثلا:
    دل من نه مرد آن است که غمش برآید/مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی


    پاسخ:
    روی توصیفای داستانی تون کمی گیر دارم. منبعش کجاست؟ یه مقدار شاعرانه میزنه. توصیف داستانی ایده آل ما در این فصل، اینقدرها احساسات برانگیز نیست. صرفا یه بیان و روایت و نگاه متفاوته!

    بیشتر فکر کنم یه تکنیک باشه تا یه آرایه. درسته؟ اینکه ما به بعضی پدیده ها، حالت ها و حرکت ها روح بدیم و متفاوت توصیفشون کنیم، میتونه برگرفته از همین تکنیک باشه
  • خیال رنگی
  • من فک کنم خوب نفهمیدم! الان این درسته؟!

    توصیف شاعرانه: 
    کسیست وارث این دردها که چون کوه است
    عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش
    عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
    که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش
    فاضل نظری.کتاب آن ها

    توصیف داستانی:
    وقتی اقای دادستان کل، جامه ای را که آقا استرایور بر تن هیئت منصفه اندازه کرده بود پشت و رو می کرد، آقای کرانچر به ناچار بر جایش ماند و توجه کرد، آقای دادستان کل ثابت می کرد که بارساد و کلای حتی صدبار بهتر و متهم صدبار بدتر از آن است که او فکر کرده است. بالاخره نوبیت رئیس دادگاه شد که لباس دوخته شده را گاه به رو و گاه به پشت بگیرد و در نهایت آن را چون کفنی به تن متهم اندازه کند.
    چارلز دیکنر. رمان داستان دوشهر

    پاسخ:
    تمثیل شاعرانه درسته. 
    توصیف داستانی شما هم درسته. اما به نسبت حجم پاراگرافتون خیلی کمه. فقط اون قسمت انتهایی که تعبیر «کفن» رو برای لباس انتخاب کرده می تونه به عنوان توصیف داستانی شناخته بشه. 

    به مثالای خوب بقیه یه نگاهی بندازید. سخت نگیرید. واقعا چندان مبهم نیست.
  • بانوی نقره ای
  • خیال رنگی عزیز من سخت با شما موافقم تمرین هایی که باید از جایی پیدا کنیم خیلی سختن.

    توصیف داستانی:

    آقای فرنگی مآب ما با یخه ای به بلندی لوله ی سماوری که دود خط آهن های نفتی قفقاز تقریبا به همان رنگ لوله سماورش هم در آورده بود در بالای طاقچه ای نشسته و در تحت فشار این یخه که مثل کندی بود که به گردنش زده باشد در این تاریک و روشنی غرق خواندن کتاب رومانی بود.

    فارسی شکر است از محمد علی جمالزاده

    امیدوارم قابل قبول باشه معنی کلمه ای که پررنگ کردم رو نمیدونم توی دوتا نسخه هم نگاه کردم همین بود اگه شما میدونین میشه بگین چه معنی میده؟


    پاسخ:
    راستش برای منم تازگی داشت این کلمه. یه جایی دیدم اشاره داشت به یه محفظه تنورمانند که برای نگه داشتن گندم ازش استفاده می کنند. شاید توصیفش در این باره باشه.

    به هر حال توصیف بود و قابل قبول. البته من جای شما بودم اینقدر سختش نمی کردم و با داستانای دم دست تر به سادگی چند مورد رو انتخاب میکردم که هم داستان خونده باشم و هم احساس نکنم این کار خیلی سخته!
  • خیال رنگی
  • من نمیدونم چرا با تمرینایی که باید برم یه چیزیو از یه جایی پیدا کنم خیلی مشکل دارم! همش دنبال خلق کردنم!!!! 
    چقد همه فعالن. منم میام تمرینمو میذارم حالا!
    پاسخ:
    انگیزه تون ستودنی است!
    مشکل من در زمینه تنبلی در نوشتنه. واگرنه زود پیشرفت می کنم. اگه میشه در این مورد هم راه حل ارائه بدهید متشکر میشم.
     و بعد هم میشه آی دی یاهوی دوستان نویسنده رو داشته باشیم.
    پاسخ:
    انگیزه جدی و بالا (مثل همکاری با یک نشریه، نوشتن جدی یک رمان، قرارداد با یک ناشر برای اتمام یک پروژه داستانی و ...) نقش مهمی در از بین رفتن تنبلی دارد. 

    دوستان نویسنده؟ منظورتان بچه های این کارگاه است؟ 
    با سلام
    اگه میشه من هم از اول در تمرین های کارگاه شرکت کنم. دست نوشته های من رو میتونید اینجا بخونید:
    http://www.jeem.ir/user.php?id=13695
    منتظر نقد هاتون می مونم. ممنون.
    پاسخ:
    سلام
    خیلی دوست دارم بشه و در خدمت شما هم باشیم. اما الان فصل های فعلی و بچه های قدیمی کارگاه کمی اولویت دارند و باید دوره اول کارگاه رو به سرانجام برسونیم. 
    محض همین شاید (تا پایان تابستان) شرمنده شما بشوم و نتوانم به موقع به فصل های قبلی سر بزنم. انشالله فرصتی بود و دوره دیگری داشتیم در خدمتم
    ما تو این کارگاه حسابی صبر و انتظار می آموزیم، سپااااس :)
    پاسخ:
    من دیر کردم الان؟ دارم خوب سر می زنم دیگه. یعنی دیر میام؟ واقعا؟ خانم معلم؟ آره؟
  • سرباز شهاب
  • سلام
    توصیف داستانی:
    چه طور می توانم از پدر و مادرم به خاطر فقیر بودنمان بیزار باشم؟آخر پدر و مادرم خورشید های دوقلویی هستند که من بر مدارشان می چرخم و دنیای من بدون آن ها منفجر می شود.

    یا:
     با این جثه کوچک و پاهای بزرگ شبیه حرف L شده ام که راه می رود.


    تمثیل شاعرانه:
    حالم چو دلیری است که از بخت بد خویش 
    در لشکر دشمن پسری داشته باشد
    حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل
    بازیچه دست تبری داشته باشد
    پاسخ:
    هر دو نمونه به صورت کاملا قوی و خلاقانه توصیف داستانی دارند. با این تفاوت که دومی چون شعر است (به حق) زبان شاعرانه و تخیل مدارانه دارد و اولی ها داستانی اند.

    این کتاب «خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست» عجب نمونه خوبیه برای توصیف داستانی. خوب کردی رفتی سراغش و خوب نمونه هایی رو هم پیدا کردی برای توصیف. 
    ممنون و قبول!
    سلام
    ممنون از جوابتون....(دقیقا مدتیه که خودمن هم به این نگرش در مورد هنر سینما رسیدم..)
    فقط این که کاش جواب تمرینمم می دادین که بدونم درست هست یا نه؟که در صورت غلط بودن برم درست کنم(اتفاقا این مباحث رو دوست دارم پس چندان بخت بدی نیست)

    پاسخ:
    سلام
    بیچاره تمرین شما رفت توی حاشیه. ببخشید
    تمثیل شاعرانه خوبه. اما توصیف داستانی خیلی به چسب نیست. یعنی می شود نمونه های بهتری در داستانهایی که واقعا داستان باشند (نه مثلا داستان سیستان که گزارش داستانی است) پیدا کرد. 
    اگر اشکالی ندارد تامل بیشتری کنید.

  • بانوی نقره ای
  • داشتم برای توصیف داستانی میگشتم.

    1.سرم را بلند کردم در آن لحظه آماده بودم تا چون دریای دیوانه ای در مقابل او طغیان کنم و به روش بیایم.پنجه هایم را گشودم . در لبانم لرزشی پدید آمد. از جای خودم اندکی به جلو خزیدم . میخواستم فریاد بزنم.

    2. شاید اولین کلمات هم از میان لبانم بیرون آمدند اما بغض گلویم را فشرد و نگاه او ، نگاه او که مانند قهقهه مردگان از سرمای وحشت انگیز و تمسخر آلودی لبریز بود دهانم را بست وپلک هایم را به زیر انداخت.خجلت زده درونم را نگاه کردم.

    (داستان بی تفاوت از فروغ فرخ زاد)

    پاسخ:
    خب وقتی از فروغِ شاعر نمونه داستانی پیدا کنید بهتر از اینم نمیشه. (مسیر درسته ها، توصیف داستانی هم وجود داره، اما به زبان روایت نگاه کنید: «تا چون دریایِ دیوانه ای...» 
    صفت دیوانه رو فقط یه شاعر می تونه به دریا نسبت بده.

    حالا چرا از فروغ؟ یعنی همشهری داستان تعطیل شده؟ یعنی توی نت هیچ داستانی از داستان نویس های شهره پیدا نشد؟ یعنی قفسه ی کتاب هاتون حاوی هیچ اثری از یک داستان نویس داستان نویس تر از فروغ نبود؟

    به دل نچسبید راستش!
    بعد یک چیز دیگر مثلا اینجا در کتاب ارمیا:
    روی تخت چمباتمه زده بود. گاهی دراز می کشید. غلت می زد و دوباره می نشست.
    ستون مهره هایش را کمان می کرد. بدنش مثل تیر از چله رها می شد. با سر و پا به زمین ضربه ای می زد. به هوا می پرید. در هوا گاهی غلت می زد. با شکم به زمین می افتاد. تعدادی از فلس هایش روی تخت کنده می شدند!
    ...

    توصیف ارمیا به ماهی، داستانی است یا شباهتی هم به تمثیل شاعرانه دارد؟
    پاسخ:
    این بخشِ جدا شده از متن را اگر فقط درنظر بگیریم، توصیفِ داستانیِ محض نیست و کمی زبانش شاعرانه شده اما در کل اگر نگاه کنیم می تواند جزء توصیف داستانی حساب شود
    تمثیل شاعرانه:
    گیرند همه روزه و من گیسویت
    جویند همه هلال و من ابرویت

    از جمله‌ی این دوازده ماه عزیز
    یک ماه مبارک است و آن هم رویت
    سهیل محمودی

    یا:
    داس و دهقان، همه فصل درو، دیوانه‌اند
    مثل موهای تو پریشانند گندم زارها

    تازه از عطر نفس‌های تو می‌فهمم چرا
    کارشان رو به کسادی می‌رود عطار‌ها
    سورنا جوکار

    توصیف داستانی:
    سرم پایین بود و ندیدم کدام شان گفت و من عقرب را یافتم، انگار که آخر ساعت امتحان ریاضی تازه راه حل مساله یادت بیاید ولی هیچ فایده ای نداشته باشد و هیچ کس نفهمد تو راه دست را می دانسته ای. حتی نتوانستم تصور کنم که عقرب سیاه چطور ته کلاه گیس سر جای گرم و نرمش وول خورد و سراسیمه پس و پیش رفت و چون دیگر راه فراری نداشت، دمش را فروکرد پایین، وسط سر من. می دانستم عقرب به دوجا که بزند کاری است و دیگر دوامی ندارد: یکی کف پا، آن یکی فرق سر. فرق سرم در معرض نیش عقرب بود و من خیال می کردم که چند تا دختربچه در حسرت نُقل های رنگی روی صندلی ها آرام و قرار نخواهند داشت. از سوزش سرم بی تاب شدم، خبر مرگ من مثل بوی تافت همه جا پخش می شود. خبر می رسد که عروس را عقرب نیش زده و بیمارستان است. شاید همان اول نگویند که من مرده ام و یا شاید هم جمله هایشان را نصفه کاره بگذارند. نیش به سرش....

    (صحنه ی کلاه گیس گذاشتن عروس خانم و توصیفش از صحنه )

    از مجله داستان همشهری. داستان کلاه گیس نوشته ی عطیه جوادی راد.


    پاسخ:
    خوب بودند. قبول افتاد. خصوصا نمونه توصیف داستانی
    ممنون
    منم موافق خوندن چندین باره از بالا تا پایینشم...(با وجود ویرایش ها) یک نکته ای : حس می کنم تمام نویسنده ها پایبند به این جور توصیف ها نباشند گرچه نمونه هاییش رو دیدم و خونده ام ولی یادم نمونده ... و دیگه این که مخصوصا تو آثار ترجمه ای حس می کنم کم پیدا شه (البته وابسته به مترجمش و اتکای نویسنده اش به توصیفات عام هست نه توصیفات بومی و خاص فرهنگ خودش) و اینم قدم اول ما (البته مطمئن نیستم درست باشه....) توصیف داستانی: "بهمن 57 ساواکی شده ای...." این را رفیقم زنگ زدو با خنده بهم گفت. تمثیل: مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو(درو و کشته استعاری هستن)
    پاسخ:
    خب دست گذاشتید روی مقوله‌ای که هم صحبت ازش لازمه، هم شاید الان حرف زدن ازش برای کارگاهِ ما چندان مناسب نباشه و باعث تشویش اذهان بچه‌های با انگیزه‌ی کارگاه بشه. خلاصه و در لفافه اگه بخوام خدمت‌تون عرض کنم اینه که، هیچ قانون عام و جهان‌شمولی (در جایگاهِ تکنیک) توی عرصه‌های هنری (از جمله داستان‌نویسی) وجود نداره و اجازه‌ی وجود هم نداره!! 
    و چیستی و چگونگی «توصیفِ داستانی» تنها و تنها یکی از این قوانین غیرعام و غیرجهان‌شموله. اگه بخوایم با این معیار سراغ آموزش و کارگاه داستان‌نویسی بیایم، باید بزنیم زیر خیی از مباحث و مسائل و قوانین و قاعده‌ها!
    پس این‌چیزها که ما اینجا ـ و خیلی‌ها در خیلی جاهای دیگه ـ به عنوان اصول و قوانین نوشتن مطرح می‌کنن از کجا میاد؟ در جواب به این سوال فعلا به این بسنده می‌کنم که «نوعی از سلیقه‌ی رایج داستان‌نویسی که معتقده این روش‌ها در دوره‌ی کنونی با ذائقه‌ی غالب مخاطبین هم‌سو و هم‌جهته»
    و ما چاره‌ای نداریم که در این تعدد سلیقه‌های داستانی، بالاخره زیر یک پرچم سینه بزنیم و شما از بخت‌ (احتمالا بد) تون افتادین توی مجلسی با این سلیقه‌ها! که مثلا نسبت به «توصیف» داستانی تاحدودی تعصب داره و ...
  • طاهر حسینی
  • نمیدونم؛ من تو داستان همشهری خوندمش. 
  • طاهر حسینی
  • باید داستان رو بخونید:
    راجع به یه سری رزمنده است.که رفقاشون رو از دست دادن و حالا ناراحتند...
    در این بخش میگه که میخواستن ناراحتی خودشون رو پنهان کنند.
    پاسخ:
    الان جا افتاد. مال مجموعه زیرخاکیه؟

    (ضمنا: دومین نفری هستی که مهر اتمام گام اول خورد زیر برگه‌ش)
    ممنون. نفرمایید . اتفاقا تن ها رو به خاطر ملموس بودن نکاتی که میگید دوباره دارم با دقت تر می خونم . به نظر من که خیلی خوب و کامله از لحاظ ساختار داستانی . 
    + به دوستان هم توصیه می کنم البته .
    پاسخ:
    نظر لطف شماست. به سهم خودتان دعا کنید کارهای بعدی ناقص نباشند.
  • طاهر حسینی
  • سلام
    به عنوان توصیف داستانی
    بعضی ها تا من را می دیدند دست به دماغ شان می کشیدند و فین فین شان بلند می شد.
    کی اولین شوت رو می زنه؟(مجید قیصری)
    پاسخ:
    سلام
    توصیف داستانی بود و خوب بود و قبول. (فقط نکته‌ش اینه که ممکنه یه آی‌کیو پایین مثل من درست متوجه نشه رابطه‌ی به فین فین افتادن با شخصیت راوی چی می‌تونه باشه و دقیقا داره چه ویژگی خاصی از شخصیت توصیف می‌شه)
    سلام . توصیف شاعرانه از سعدی : 

    ای روی تو از بهشت بابی     دل بر نمک ِ لبت کبابی
    گفتم بزنم بر آتش آبی         واین آتش دل نه جای آب است

    یا از توصیفات سهراب : 

    دم غروب، میان حضور خسته ی اشیا
    نگاه منتظری حجم وقت را می دید
    و روی میز ، هیاهوی چند میوه ی نوبر
    به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود .
    و بوی باغچه را باد ، روی فرش فراغت
    نثار حاشیه ی صاف زندگی می کرد ...

    توصیف داستانی هم با اجازه تون از کتاب تن ها که توصیفات خوبی داشت:

    لابد خیال کرده با این تلاش های بیهوده، امشب که سرش را فرو می کند توی بالش پر قو ، خودش را وسط چیزی شبیه دستگاه پرس صحافی نمی بیند و صدای خرد شدن استخوان هایش را به خاطر ناقص کردن یک دختر شهرستانی بی کس و کار نمی شنود.
    پاسخ:
    سلام!
    تمثیل شاعرانه‌تون هم از سعدی و هم از سهراب خیلی گویا بود و خوب بود. (گویای تفاوتش با توصیف داستانی که ما به دنبالش بودیم)

    نمونه‌ی توصیف داستانی‌تون رافع تکلیف برای شما بود اما نمونه‌ی ایده‌آلی نیست. (به‌خاطر ضعف نویسنده‌ش)

    (شما اولین آماده‌ی تمرین گام دوم هستید)

  • بانوی نقره ای
  • سلام 

    نماز روزه هاتون قبول و التماس دعای فراوان

    تمثیل شاعرانه:

    1.دل من ، در دل شب ، خواب پروانه شدن میبیند.

    مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند.

    (حمید مصدق)

    منظورم از مهر به بعده

    2.نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

    (مهدی اخوان ثالث)


    پاسخ:
    سلام
    هم‌چنین

    قبول افتاد. اما چرا فقط نمونه‌ی تمثیل شاعرانه؟ چرا برای توصیف داستانی (که بهانه و محل کلام ماست) نمونه نیافتید؟
  • طاهر حسینی
  • سلام
    به عنوان تمثیل شاعرانه
    بخند میخوام ببینم، ماهو تو حوض کاشی
    دنیا رو دوس ندارم، یه روز اگه نباشی
    قزوه
    (واضح است که مصرع اول منظور است)
    پاسخ:
    سلام
    واضح است که قبول افتاد. 
    نمونه‌ی توصیف داستانی چی؟
    بحث ابهام نیست
    بنده خیلی دچار فلسفه بافی میشم.
    خلط مبحثی صورت میگیره تو ذهنم تا حل بشه، طول میکشه :)

    من صبح پرینت گرفتم از درس. ولی الان دوباره باید بگیرم. ایضا سوالات و پاسخ هارو.

    پاسخ:
    من البته به خاطر قصور و تکمیل نبودن بحث عذرخواهم و مسئولیت خسارت پرینت صبح‌ شما رو به گردن می‌گیرم و قول می‌دم خانم معلم در اسرع وقت روی جایزه‌ی شما اینا رو هم حساب کتاب کنه!
  • دبیر کارگاه
  • توضیحات مکملِ بحث توصیف با خط «فیروزه‌ای رنگ» به متن اضافه شد.
    فک کنم باید یه چند دور از اون بالا تا این پایین رو بخونم!!
    پاسخ:
    تقصیر ابهام نوشتاری من بوده.
    با توضیحات جدیدی که اضافه کردم شاید گویاتر شده باشه.
    البته من موافقم که چندبار بخونید تا ذهن‌تون آماده‌تر بشه. 
    خوب تمثیل شاعرانه یعنی توضیح دادن مستقیم پدیده ها ؟؟

    پاسخ:
    اتفاقا تمثیل شاعرانه یعنی پیچیدگیِ احساسی بیش از حد. 
    ترتیبش از لحاظ پیچیدگی این‌طوره:

    1ـ تمثیل شاعرانه: «به تمنای تو دریا شده‌ام گرچه یکی‌است، سهم یک کاسه‌ی آب و دل دریا از ماه» (اینجا یه چیزایی به یه چیزای دیگه تمثیل و تشبیه شده، اما مخاطب کله‌ش دود می‌کنه تا بفهمه چی به چی دقیقا تشبیه شده)

    2ـ توصیف داستانی: (مثال دوم توی پست: که هم درش بیان غیر مستقیم و متفاوت وجود داره و هم مثل تمثیل شاعرانه پیچیده و مغلق نیست)

    3ـ توضیح مستقیم: (مثال اول توی پست: که به سادگی و خیلی عادی و خیلی مستقیم مطلب رو بیان می‌کنه)
  • خانم معلم
  • سلام بر دبیر کارگاه (بگم غیر متعهد ؟!)
    اولا جایزه ما قابل بچه ها رو نداره
    دوما همه بچه ها اول شدن
    سوما تو که اصلا برنده معرفی نکردی !!!(((:

    در خونه مون مث در قلبمون بروی بچه های کارگاه و صد البته دبیر جان و خانواده بازه منت بزارید و قدم رنجه کنید .
    پاسخ:
    سلام متقابل. شما (به عنوان جایزه دهنده‌ی بزرگ) از ما اسم نخواستید که! ما هم ترسیدیم اعلام کنیم!
    28 روز دیگه فرصت دارید برای افطاری دادن به بچه‌های کارگاه! 
    نامرده کسی نیاد!
  • خانم معلم
  • فرض کن یک غروب بارانی‌ست و تو تنها نشسته‌ای مثلاً
    بعدش احساس می‌کنی انگار، سخت دل‌تنگ و خسته‌ای مثلاً
    در هم‌آن لحظه‌ای که این احساس مثل یک ابر بی‌دلیل آن‌جاست
    شده یک لحظه احتمال دهی که دلی را شکسته‌ای مثلاً؟

    که دلی را شکسته‌ای و سپس، ابرهای ملامت آمده‌اند
    پلک خود را هم از پشیمانی روی هم سخت بسته‌ای مثلاً

    مثلاًهای مثل این هر شب، دل‌خوشی‌های کوچکم شده‌اند
    در تمام ردیف‌های جهان، تو کنارم نشسته‌ای مثلاً

    و دلی را که این همه تنهاست، ژاپنی ها قشنگ می‌فهمند
    مثل ویرانی هیروشیماست بعد آن جنگ هسته‌ای مثلاً

    فرض کن یک غروب بارانی‌ست و تو تنها نشسته‌ای اما
    من نباید زیاد شکوه کنم من نباید . . . تو خسته‌ای مثلاً

    شعر از: سیّدمهدی نقبایی
    پاسخ:
    خانم معلم از این شعر زیبا تشکر می‌کنم. اما بنا بود یک «تمثیل شاعرانه» رو به ما نشون بدین. این شعر الان مملو از تمثیل‌هاست. کدوم تمثیل دقیقا مدنظر شما بوده؟
    سلام
    ممنون که وقت گذاشتید و نوشتید
    نماز و روزه ی شما هم مقبول درگاه حق
     بعضی وقت ها توی داستان ها این توصیف شبیه تمثیل شاعرانه میشه (مخصوصا برای نویسندگانی که شاعر هم هستند)..حالا این ایراد براشون محسوب میشه؟
    و این که مرزش کجاست؟(می خوام دقیقا بدونم که چطور میشه پرهیز کرد؟)
    آیا به کاربردن ارایه های ادبی تمثیل شاعرانه رو از توصیف مجزا می کنه (یا خلق موقعیت (مثل موقعیت زلزله) در توصیف ممکنه رخ بده که در تمثیل نیست؟)
    و این که من فک می کنم توی هردوی توصیف و تمثیل خلاقیت خیلی نقش داره ولی شاید تمایز در لطافت نگاه شاعرانه هست که در توصیف شاید چندان نباشه
    قبول کنید این فصل یه ذره (و شاید هم کمی بیشتر) مبهم به نظر می رسه...
    پاسخ:
    سلام
    ابهامش جز با طرح سوال حل نمی‌شه. (تجربه‌ی گذشته‌ی من در کارگاه‌های حضوری) هر کسی یک بخشی از توصیف براش روشنه و بخشی مبهم می‌مونه. برای همین به همین حد کلی اکتفا کردم که در ضمن سوال و جواب، ابهام هر شخص به‌طور مجزا برطرف بشه. 

    پیرامون سوالات شما که اتفاقا قابل انتظار هم بود:
    1ـ ملاک اینه که «زبان داستان» باید حفظ بشه. آرایه‌های ادبی (مخصوص برای اونا که شاعر هم هستند یا مثل مرحوم نادر ابراهیمی که نثر ادبیِ خاصی دارند) زبان داستانی رو به زبان شعر و نظم نزدیک می‌کنه. پس از این نظر که زبان داستان از بین می‌ره، اینگونه تمثیل و زبان شاعرانه مخل و ضربه زننده به داستان بودن «داستان» به حساب میاد. (هرچند ممکنه عاشقانه‌ی آرام نادرابراهیمی یک متن زیبا باشه، اما بعد داستانیش کمرنگ می‌شه)
    همچنین:
    تناسب شخصیت و دایره‌ی واژگان راوی (مخصوص اگه زاویه‌ی دید منِ راوی مورد استفاده قرار می‌گیره) توی توصیف اثر داره. (یادتون بیاد تمرین فصل ششم رو)

    2ـ هدف از توصیف داستانی گسترده‌تره از هدف تمثیل شاعرانه است. توی توصیف داستانی ما پدیده‌ها رو، شخصیت‌ها رو، حرف‌ها رو، و به طور کلی هر چیزی که «حرکت» توش وجود داره توصیف می‌کنیم. (یعنی با نگاهی خلاقانه و متفاوت روایت می‌کنیم) اما در شعر، غرض از تمثیل و تشبیه، تحریک «احساسه». تمثل می‌کنیم که وجه تخیل و احساس مخاطب رو تحریک کنیم. (و گفتیم توصیف توی داستان صورت می‌گیره تا مثل یه معما مخاطب رو وادار به کشف کنه)
    این تفاوت غرض و هدف می‌تونه مرز خوبی باشه برای تفاوت توصیف داستانی و تمثیل شاعرانه.

    3ـ به نتیجه‌ی کاملا درستی رسیدین. خلاقیت بسیار بسیار عنصر حیاتی و لازمیه. (و دلیل اینکه ما کارگاه رو با تمرین خلاقیت شروع کردیم این بود که داستان‌نویس بدون خلاقیت مثل راننده‌ی بدون ماشینه)

    4ـ خانم نگار، تجربه‌ی (هرچند ناقص) بنده نشون داده تفاوت تمثیل و توصیف داستانی رو باید توی جست‌وجوی موردها و مصداق‌های داستانی و شعری درک کرد. تفاوت تئوریش بیش از چیزی که عرض کردم نیست. باقیش رو با تکمیل تمرین گام اول این فصل انشالله به سرانجام می‌رسونه. 
    موردها رو پیدا کنید و درباره‌ِ اونا حرف بزنیم. اگه بازم ابهامی بود، قطعا با کمال میل درباره‌ش حرف خواهم زد.

  • دبیر کارگاه
  • اولا: سلام به همه!

    دوما: ببین ما کلا چند ساعت دیر رسیدیم پست بذاریم چه همه خلاقیت فوران کرد توی این کارگاه!! (نکته اینه که تهران بودم، 12 شب رسیدم قم، و به محض ورود به خونه اولین اقدامم نگاشتن فصل هفتم بود)

    سوما: روزه‌نماز‌هاتون قبول!

    چهارما: با اجازه‌ی شما سروران خودم، تعمدا خیلی مساله‌ی توصیف رو بسط ندادم تا مجبور بشید ابهامات‌تون رو در قالب «سوال» مطرح کنید، تا دو طرفه بودن کارگاه حفظ بشه و مجبور به تامل بیشتر بشید که نکات لازم موندگارتر بشه توی ذهنتون. 

    پنجما: خانم معلم که البته خلاقیت‌شون برای اون تمرین جای تحسین داره، جایزه‌ی برنده‌های فصل قبل رو ندادن. گفتم یادآوری بشه و اگه خواستید خودتون شخصا و فیزیکاً برید خونه‌ی شخص خود ایشون و جبران مافات کنید!!

    مشارکت

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی