کارگاه داستان نویسی

«حُبـــــــــاب»

کارگاه داستان نویسی

«حُبـــــــــاب»

به‌نام خالق قصه‌ها |
عقیده‌ام این است که در هنر انقلاب باید دنبال یک «جَست‌» نو باشیم.[و] باید عرض کنم که هنر نویسندگی و داستان‌نویسی در انقلاب، بدون اینکه ما خواسته باشیم و سرمایه‌گذاری بکنیم، همین الان خودش را نشان داده است. این، از همان جوشش‌های طبیعی است.
[رهبرانقلاب]

فصل یکم |من کفش‌ها را واکس می‌زنم

يكشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۴۰ ب.ظ

بسم‌الله |قدم اول
فرقی نمی‌کند چرا آمده‌ایم سراغ نوشتن و یا می‌خواهیم با نوشتن به کجا برسیم. که می‌خواهیم داستان‌نویس شویم یا ژورنالیست یا مقاله‌نویس، یا این‌که همین‌طوری نوشتن را برای وقت‌های تنهایی زیرآسمان شب و خط‌خطی کردن دفترمان به‌کار بگیریم. هر چه باشد آمده‌ایم سراغ نوشتن و باید «رمز» و «راز» آن‌را بدانیم.


رمز و راز نوشتن |قدم دوم
نوشتن به درختی می‌ماند با شاخ‌وبرگ‌هایی که هر کدام به سویی رفته‌اند. پس شاید این شاخه‌ها از هم بیگانه باشند اما مسیر همه‌ی این شاخه‌ها از «یک تنه» می‌گذرد. تنه‌ی درختِ نوشتن چیزی نیست جز «دید خلاقانه» و اولین فصل نگارش را باید زد به نام «مهارت خلاقیت».
همین دید خلاقانه است که سبب می‌شود ما کسی را «ذاتا» نویسنده بدانیم و کسی را نه. یا نوشته‌های کسی را «پرمغز» می‌کند و دیگری را «کم‌فروغ». و همان‌طور که خلاقیت عیار نوشته‌های داستانی را بالا و پایین می‌کند، می‌توان به سادگی بین نوشته‌های یک روزنامه‌نگار خلاق و دیگری غیر خلاق، یک پژوهش‌گر خلاق و دیگری غیرخلاق، یک استاد دانشگاه خلاق و دیگری غیرخلاق، تفاوت زمین تا آسمان را احساس کرد. پس بیراهه نیست اگر سخن آغازین این سطور را تکرار کنیم که:
«نوشتن به درختی می‌ماند با شاخ‌وبرگ‌هایی که هر کدام ...»
آن‌طور که اهل فن می‌گویند، خلاقیت در آدمی، خلاف IQ (هوش‌بهر) رشدش از حرکت نمی‌ایستد و در هر سن و هر هیکل و هر هیبتی با به‌کار بستن تمرین‌هایی قابل افزایش است. (البته خوشا به سعادت آن‌ها که خلاقیت‌شان از کودکی رشد کرده) پس به جرات می‌توان خلاقیت را از سنخ و جنس مهارت‌ها دانست، نه استعدادهای ذاتی. 
به‌خاطر جایگاه والای «دید خلاقانه» آغازین فصول این بساط داستان‌نویسی را به «خلاقیت» صرف می‌کنیم. به تمرین‌هایی کارگاهی که دیدمان را خلاق‌تر و نگاه‌مان را به پیرامون عمیق‌تر کند.


ساعتی کفاشی گوشه‌ی خیابان |قدم سوم
یک صبح تا ظهر تو کفاش باش. گوشه‌ی خیابان. کارت به امانت گرفتن کفش‌هاست و تعمیرشان. شاید صاحبان این کفش‌ها را نشناسی اما کفش‌ها گویی خودشان زبان دارند و قصه‌‌هایی برای گفتن. قصه‌ها و جزئیاتی از صاحب‌شان، از جاهایی که رفته‌اند و از جاهایی که قرار است بروند.
با این حال و روز و این موقعیت، سه کفش از میان کفش‌ها انتخاب کن و درباره‌شان گزارش بده. با همه‌ی جزئیات. آن‌قدر به حرف کفش‌ها گوش کن تا دیگر چیزی برای گفتن نداشته باشند.

مثال: کفش زنانه‌ی سفیدی که بندش پاره شده. صاحبش بین سی تا چهل سال سن دارد. پارگی بند کفشش به این خاطر است که صبح تا شب جوراب دست می‌گیرد و به عابرهای خیابان می‌فروشد. شوهرش در تصادف مرده است و خودش باید خرجی خانه را بدهد. دو تا دختر دارد. اگر پسر داشت، حتما پسرش می‌رفت سر کار تا او مجبور نباشد دست‌فروشی کند. بعید است از رنگ سفید خوشش بیاید. لابد دخترهایش برای او کفش سفید خریده‌اند که احساس جوانی کند. شاید هم هدیه‌ی شوهرش بوده که تا الان نگهش داشته....

 

 


 

 

 

یادآوری یک:
لحن داستانی، توصیف داستانی، جمله‌بندی زیبا،‌ نثر روان،
نوع زاویه‌دید و راوی «هیچ‌گونه ارزشی» در این تمرین کارگاهی ندارند!

 
یادآوری دو:
استفاده از دکمه‌ی (backspace) ممنوع است.
هر چه به ذهن آمد و نوشتید را حق ندارید پاک کنید.
جلوی تراوش ذهن‌تان را نگیرید!!
 
یادآوری سه:
 مثال بالا ظرفیت ادامه تا یک صفحه را داشت
اما برای اختصار کوتاه شد.

 

  • ۹۲/۰۵/۲۷
  • دبیر کارگاه

مشارکت  (۱۴۲)

سلام اسمم علی ست 31سال دارم و از قضای روزگار شغلم کفاشیس ت.مادر پیری دارم که در خانه پیاز سرخ میکند و برای خرج خانه به مردم و اهالی محل میفروشد.من مکان همیشگی م در چهار راه  فرشتس ت-کنار مغازه اصغر اقاو از صبح ساعت هفت تا ناهار و از یه ساعت بعد ناهار تا شام کار میکنم تا خرج بیماری مادرم رو دربیارم...

از اونجایی که اهل نوشتنم و دوس دارم بنویسم بهترین تفریح م اینه که شبا که میام خونه قبل خواب میشینم و حال روز مشتری ام و کفشاشون رو  یا مینویسم یا برا عزیز تعریف میکنم-این حرف ا رو یه بار زدم به یکی از دوستام و اون م علاقه مند شد که حال و روز خاطرات من رو بدونه.

پس نوشتم:

امروز تا ظهر فقط دوتا مشتری داشتم که فقط واکس میخواستن و براشون واکس زدم.اصلن درامد صبح تاظهر خوب نبود پس شرحش نمیدم ولی شکرخدا

ولی وقتی ظهر رفتم وبرگشتم خیلی مشتری اومد یکیشون برام یه کفش ورزشی بسیار توپ اورد که نشون از حرفه ای بودن و پولدار بودن صاحب ش میکرد این کفشه گوشه هاش یه خورده پاره شده بودن د

راستی یادم رفت بگم من با کفش ا حرف میزنم باور نداری پس گوش کن

-سلام اوستا خوب ندوز من رو

-سلام خوشگله چرا اخه؟!حیفه که تو انقدر قشنگ و گرونی خوب ندوزمت؟!

-اره خوب ندوزم خسته شدم از بس باهام دویده و احساس غرور گرفتش،این محسن ه اصن به فکر هیچی و هیچکس نیست فقط میخواد گل بزنه

-خب

-اره تو که نمیدونی اوستا این با باباش دعوا میکنه سر این ورزش کوفتی،باباش میگه بچه جون من که این همه هزینت رو میدم حداقل فکر ایندت باش

ولی این حرف تو سرش نمیره و هی به باباش بی ادبی میکنه،تازه اوستا نبودی که دیشب تو بازی وقتی باخت چنان من رو پرتاب کرد که داغون شدم،تو رو خدا من رو ندوز

-اخه من که باس پول خرج مادرم رو در بیارم مگه میشه ندوزمت

/ببخشد مادرم صدام کرد وقتی برگشتم می نویسم ادامش رو

تازه یه خانومه یه کفش برام اورد نمیتونم اسمش رو بیارم چون زشته،خانومه 27 28 سالش بود خیلی تیپ ناجوریم داشت

این کفش خیلی خسته بود

به م میگفت که شبا تا صبح بیداره و میبنیه صاحبش اون خانومه چی کارای بدی میکنه ولی حق میده به دختره چون اونم مثل من مادرش مریضه و مجبوره که...

یه کفش دیگه برام اوردن د عجیب غریب بود تا حالا ندیده بودم کفشه خیلی سبک بودش و پارچه ای مانند بود

از صاحبش پرسیدم این کفش براچیه؟گفتش که این برای سفر چینمه

اخ خسته ام صبج باید برم سرکار...

شب بخیر.

فقط عذر میخوام .من خیلی دقت نکردم به اینکه گفتین از اون سه موضوع یکی رو انتخاب کنم. شرمنده از زبان کفش نوشتم
سلام جناب استاد .من تازه با سایت شما آشنا شدم .میخوام اگر بشه از اول شروع کنم و امیددارم بتونم خودمو به آخرین فصلی که عنوان کردید برسونم من ا زبان کفش نوشته ام .داستان من به پای داستان هیچکدوم از عزیزان نمیرسه.من در سایت 98ia که سایت  رسمی رمان نویسی است .فعالیت میکردم و رمان مینوشتم اما احساس کردم بهتره اول بیاموزم که چطور بنویسم .از شما بخاطر این کارگاه متشکرم .امیدوارم شما منو کمک کنین تا بتونم نویسنده بشم
____________________

فهمیده ام که چقدر زود میشود دست از آرزوها کشید . اینجایی که قرار گرفته ام با جای سابقم تومنی صنار توفیر دارد. اینجا هر روزم با دیدن کفش های قراضه های مثل خودم میگذرد .آه کسل کننده است. آنها هیچ نمیفهمند فراموش شدن یعنی چه .گاهی فکر میکنم اصلا  تا به حال طعم واکس را نچشیده اند .لذت لبخند انسان را ندیده اند .جایگاهی مثل جایگاه سابق من نداشته اند . همه ی آنها مشتی کفش به درد نخورند که از روز ازل برای همین زیر زمین تاریک ساخته شد اند .

نگاهم را به آن سو سوی نوری میدوزم که امید زندگی را به من میدهد. امید باز شدن این در کوچک فلزی . از وقتی به این مغازه آمده ام چندبار جایگاهم عوض شده . یادم است چقدر پشت آن ویترین قدمی غر زدم و ناشکری کردم . حیف دیگر همان را هم ندارم .دلم میگیرد هنوز آنقدر کهنه نشده ام که لیاقتم اینجا و این زیر زمین میان کفش قراضه ها باشد.میدانم کفاش تقصیری ندارد. یک روز از آن روز های بارانی مرا داخل کیسه مشکی به دستش دادند و او با آن نگاه مهربانش دستی به تنم کشید و مرا پشت ویترینش گذاشت .لب هایش زمزمه کرد

ـ شاید یکی تورو خواست

روزها گذشتند و پشت آن شیشه خاک گرفته ی مغازه اش کسی مرا ندید. کنار آن کفش های نو تن زخم خورده من به چشم هیچکدامشان نمی آمد. بعد مدتی کفاش فکر کرد بیخودی جا اشغال کرده ام .مرا پرت کرد همان جایی که کفش هایش دلشان از هر امیدی تهیست و هیچکداممان نمیدانیم سرنوشت قرار است مارا با خود تا کجا ببرد .یادم است یکی میگفت . قرار است دوباره تبدیل به کفش نو شویم . دوباره زهر خند میزنم زیرا میدانم بعد از هر مرگی یک تولد دوباره است 


سلام استاد عزیز 
لطفاً یک تاریخ برای شروع دوباره جلسات در سایت بگذاید .
بی صبرانه منتظریم .
سال خوشی داشته باشید.
پاسخ:
سلام
تا ماه آینده انشالله
سلام
میشه از الان شروع کرد؟ یعنی از فصل اول..


پاسخ:
سلام
اندکی صبر بفرمایید، دوره‌ی جدید کارگاه در مقیاس و قالبی جدیدتر ارائه می‌شه انشالله
  • مهران معروف
  • امروز دوباره خیس شدم، چاله چوله های کوچه باز پر از آب شده بود دیشب باران سنگینی امد تا صبح آرام و قرار نداشتم دلم میخواست حداقل مثل هم سنگری هایم میبودم که با خیال راحت خوابیده بوند و غمی از فردا و باران نداشتند از آن روزی که من به این خانه آمدم وبا دوستان جدید آشنا شدم راحت طلبی و بی خیالی آنها مرا اذیت میکرد روزی که ترو تازگی از سر و رویم می بارید و هنوز بوی تازگی میدادم همین افکارات و بی خوابی های شبانه را داشتم همیشه از باران میترسیدم آن موقع ها از خراب شدنم و الان از خیس شدن داخل و بو گرفتنم،دلم به حال صاحبم میسوزد پاهای او نیز در این سرما حتما دارد یخ میزند .گاهی از دستش عصبانی میشدم که چرا مرا تعمیر نمیکند یا حداقل به حال خودم رهایم نمیکند که راحت شوم اما وقتی به زندگیش نگاه میکردم از خودم شرمنده میشدم، هرچه در می آورد از شاگردی مغازه عباس آقا خرج دوا و درمان مادرش می شد و چیزی برایش نمیماند که بعد 2 سال یک کفش نو بخرد یا مرا تعمیر کند.
    ظهر که به خانه برگشتیم خیس خیس بودم مرا داخل برد تا کنار بخاری نفتی خشکم کند مردی مهمانشان بود که علی به او دایی میگفت وقتی مرا دید که خیس و پاره پوره ام آهی کشید و موقع رفتن علی را گوشه ای خلوت کشاند و مقداری پول داخل جیبش گذاشت و گفت: باسه خودت یه جفت کفش بخر
    عصر دوباره مرا پوشید و سمت مغازه روانه شد در دلم آشوب بود فکر جدایی از علی از ذهنم بیرون نمیرفت
    به مغازه که رسید قبل از رفتن داخل مغازه سمت مرد کفاش رفت که دکه اش اول بازار بود سپرد .
    الان چند ساعتی هست که منتظرم تا علی بیاید و مرا ببرد اما...  .
  • ... م.ح.م.د.ی...
  • دیروز برای سومین بار بود که می آمد وقتی گفتم باز هم فراموش کردم صورت شاداب اش در هم گره خورد و بدون اینکه چیزی بگوید رفت.یک جفت کفش تابستانی مشکی با گل های ریز صورتی از این ها که وقتی پا کنی ناخن ها معلوم است احتمالا با این کفش ها لاک صورتی میزند شاید هم قرمز.پاهای ظریف دخترانه ای دارد دلم میخواهد دختر بودم تا این هارا پا می کردم و باهاشان باله میرقصیدم.فقط کمی چسب اش خراب شده کفش سالمی است .مادرم میگفت:کفش شخصیت انسان  را نشان مبدهد هرچه تمیز تر بهتر این را وقتی گفت که کفش هایم را گل گرفته بود کاش بهش میگفتم اگر گل دار باشد خیلی بهتر است آن هم گل های ریز صورتی.چسب کفش را میچسبانم.سایز کفش 37است.پاهای ظریفی دخترانه ای دارد.
  • الیاس افتخارى
  • سلام من تازه به جمعتون ملحق شدم شاید خیلى دیر شده باشه ولى دوست داشتم از اول شروع کنم:
    یه جفت کتونى سفیدرنگ پسرونه که از سایزشون معلومه واسه یه پسر بچه هفت هشت ساله هستن. یه جفت کتونى پاره پوره که زخمها ى روى تنشون گویاى شیطنتهاى پسرک بازیگوشه انگار که با کتونیها دشمنى داشته باشه و بخواد هرطورى شده از دستشون راحت بشه .خب حقم داره آخه این کتونیها قبلا هم چند بار تعمیر شدن و باز هم براى تعمیر به دست کفاش سپرده شدن هرکس دیگه اى هم بود تا حالا خسته شده بود. یاد دوران کودکى خودم افتادم هر وقت از لباسهام یا از کیف و کفشم خسته میشدم یه کارى میکردم که سریعتر کهنه و غیر قابل استفاده بشن و پدرم یه دونه نوشو برام بخره .شاید این پسر بچه شیطون هم همچین قصدى داره ولى من از روى پوسیدگیهاى کتونیها حدس میزنم که پدرش توان مالى خرید یه جفت کفش یا یه جفت کتونى جدید رو نداره.
    شاید هم قول داده که اگر کتونیهاى پسرک
     یک بار دیگه پاره شد یه جفت کتونى نو براش بخره.
  • ایدا فروتن
  • سلام می دونم دیر شده اما امیدوارم پیامم  رو بخونین با تشکر فراوان

    کفش های مشکی مردانه ای بود داخل یه جعبه مشکی بزرگ ،چرم طبیعی   نوک تیز با پاشنه 2 سانتی و یه کفه از بهترین جنسش با دوردوزی مخفی و محکم و بدون هیچ سائیدگی ، نونو بود  فقط کمی خاک روش نشسته بود امگار خلی وقت بود توکمد لباساش مونده بود ،کفش هم چند تا حرف به خارجی نوشته شده بود انگار که مارکش بود یه کفش عادی نبود معلوم بود از یه جای گرون خریدنش از یکی از این مغازه ها که وقتی واردش میشی یکی برات درو باز میکنه یکی کتتو میگیره یکی ام کفشاتو پات مبکنه ، برای واکس و براق کرن اورده بودن که البته از نظر من نیازی نبود به دستمال میکشیدی کافی بود حتما صاحبش یه اقای شیک پوش 30 ساله ، کت و شلواری و کراوات مدیر عامل یه شرکت تجاری بود که یه جلسه مهم با چندتا خارجی داشت و میخواست سرتاپا بی نقص باشه ، از اینایی که وقتی جایی وارد میشن اول بوی عطرشون هوش از سر ادم میبره ، قد بلند چشم و ابرو مشکی دماغ قلمی مثله هنرپیشه های فبلمای داداشم ، یه کیف سامسونتم دستش داره یا یه ساعت صفحه بزرگ سفید ،محکم راه میره جدی حرف میزنن دوروبرشونم نگاه نمیکه ،از این مردا که مرضیه که  هر وقت توی خیابون میبینتشون میگه نگاشون نکن اینا مارو ادم حساب نمی کنن...

  • عمار فرهنگ
  • سلام

    کفش های قهوه ای سوخته ای که بوی کهنه ای از اون بلند می شد داشت منو به خاطرات مداد رنگی های فسقلی و ریز خودم مخصوصا اون رنگ قهوه ای سوخته ای که همیشه به اشتباه با اون قسمت قرمز پرچم ایرانو باهاش رنگی می کردم می برد.

    روزگاری داشتیم.زود گذشت اما...
    اما بوی اون روزا هنوزم میاد دقیقا مثل همین بوی مشمئز کننده کفشا
    اون روزی که مامان نبود و بوی غذای سوخته و دود خفه کننده ای از در و پنجره خونه داشت می زد بیرون . خوب اینم ......

    بندای کفش، مثل بندای آرزوهای بچگی هام زوار در رفته و پاره پوره بودند
    خدا می دونه فقط زبونه کفشه مثل زبون خودم درازه و نیشش بازه
    ...
    درود
    با دیدن پیام های واپسین اینگونه برداشت کردم که زمان این تمرین گذشته و نوشته های تازه دیگر بررسی نمی شوند. آیا درست است؟
    اگر نه من بسیار خواهان یادگیری در این کارگاه هستم.
    سپاس
    .
    پاسخ:
    سلام
    دو ماه آینده را با بچه های کارگاه قرار گذاشتیم به صورت فشرده به تمرین های جدید کارگاه مشغول بشویم و بعید میدانم فرصت بازگشت به فصل اول برایم فراهم شود. 
    اگر اشکالی ندارد در آینده اگر عمری بود در خدمت باشم
  • بانوی نقره ای
  • یک صندل صورتی کوچولو که سایزش نشون میده مال یک دختر بچه 8،9 ساله است ، از آن ارزان قیمت ها هم هست و کمی برق میزنه پاشنه 3،4 سانتی داره و با یک بند نازک پشت پا رو نگه میداره اصلا برای یک دختر بچه کفش مناسبی به حساب نمیاد کاملا مشخصه که این دختر بچه هم مثل همه دخترها توی این سن و سال عاشق اینه که ادای زن ها رو در بیاره و به خیال خودش با این کفشهای پاشنه دار حسابی خانم جلوه کنه اما زیاد شانس نیاورده و پاشنه کفشش شکسته شاید درست همون موقعی که داشته با ناز و ادا راه میرفته و پز کفش های به ظاهر زنانه اش رو به دوستاش میداده این اتفاق افتاده و حسابی توی ذوقش خورده احتمالا بعدش هم یک گریه درست وحسابی سر داده .
  • بانوی نقره ای
  •  یک کفش مردانه سایز 42 با دوتا کفی توش خیلی عجیب بود با این دو تا  کفی دو سایز کفش رو کوچک کردن حتما این کفش اول مال یک نفر دیگه بوده و بعدا به صاحب فعلیش رسیده روی کفش چندین ترک وجود دارد و ظاهرش حسابی کهنه شده چیزی که برایم جالبه اینه که دو تا کفی به هم دیگه چسبیده شدن ولی به ته کفش نچسبیدن یکم که بیشتر دقت میکنم یک چیز عجیب دیگه می بینم ته هر دو لنگه هم از داخل و هم از بیرون ساییده شده امکان نداره تو پای یک نفر کفش از هر دو ظرف ساییده بشه فقط یک احتمال هست آنم اینکه این کفش دو تا صاحب داره یکی با پای سایز 42 و یکی با پای سایز 40 که از قضا هر دو هم پاشون رو کج میذارن برای همین کفش حسابی از شکل افتاده ، ساییدگی داخل کفش یکم رنگ سبز داره انگار که باهاش روی چمن راه رفتن فکر نمیکنم کسی با این کفش ها فوتبال بازی کنه احتمالا یکیشون باغبونه و نصف روز رو کار میکنه بعد کفش ها رو میده به برادرش و آن میره سر کار ، گفتم برادر اند آخه فکر نمیکنم هیچ پدر و پسری با هم یک کفش رو شریکی بپوشن باید آدم های زحمت کش و صبوری باشند.
  • بانوی نقره ای
  • برای نوشتن تمرین  این فصل چون تازه با این وبلاگ آشنا شده بودم اول تقربا همه نوشته های دوستان رو خوندم بعد شروع به نوشتن کردم برای همین چون دنبال یه سوژه جدی بودم  قبول دارم که خلاقیت نوشته هام  کم شده.

    یک کفش کتانی پسرانه که از میخ های ته کفش به راحتی می شد حدس زد که مال یک پسر بچه عشق فوتباله البته کفش جنس خوبی نداره و ظاهرش نشان میده که ارزان قیمته حسابی هم ازش کار کشیدن چسبش حسابی ور آمده و کفی کفش کاملا جدا شده ، چسب هایی که به کناره های کفش چسبیده نشان میده که قبلا هم چسب زده شده اما دوباره کنده شده شاید کار کفاش قبلی زیاد خوب نبوده البته حتما این پسر بچه حسابی از این کفش کار میکشه گمانم از وقتی از مدرسه میاد تا شب تو کوچه فوتبال بازی میکنه و احتمالا با فریادهای مادرش که تهدیدش میکنه که الان باباش میاد خونه و بهش میگه که از ظهر تو کوچست با لب های آویزون و سیر نشده از بازی فوتبال بر میگرده خونه ، و این کفش بیچاره فقط وقتایی استراحت میکنه که تلویزیون فوتبال نشون میده که البته آنم بعدش برای تقلید از بازیکن های بزرگ حسابی تلافیش رو در میاره.

    دمپایی های آبی

    یک جفت دمپایی آبی روشن که روشنای این رنگ آبی از بین هزار و یک لکه گریس سیاه هنوز چشم نواز است. دمپایی از چلو ترکی کوچک برداشته و از سمت پاشنه دیگه چیزی ازش باقی نمانده است. هر روز صبح ساعت 8 صاحبش آنها را به پا میکند و تا ساعت 8 شب آن ها را نمیکند. زندگی دمپایی ها این روزها خیلی سخت و طاقت فرسا شده، کار زیاد بدون استراحت، بدون اینکه انتظار تعویض داشته باشی یا بدون این که زمانی خستگی بگیری... نان در آوردن آن هم برای 2 تا بچه قد و نیم قد و یه مادر و یه زن مریض خیلی سخت تر از آن است که فکر خستگی بتواند به کله دمپایی ها خطور کند. زمان درازی از نو نوار بودنش می گذرد، بی هیچ قید و بندی رها و آزاد زیبا و سرحال اما سختی زمین و بار زندگی باعث فرسایش تن میشود.

    کفش های یخ زده

    دو پوش بود، از کفش های مدل 2002 که بعد از کلی تبلیغات و صدا و جنجال به بازار آمده بود با یک لایه کامپوزینی و زیره خیلی سخت  و ظاهری زبیا. حتما باید خیلی پول میداشتی تا بتوانی یک جفت از این کفش ها را بخری یا خیلی کله خر و دیوانه بودی که کل زندگیت را بفروشی  و  یکی از این ها را به پا کنی به هر حال شوخی که نیست داستان خطر کردن و است و بالا رفتن از یک قله 8000 متری . زیر زیره هنوز به کرامپون یخ نوردی بسته شده بود اما از رویه زرد زیبشا هیچ اثری نمانده بود کبودی سرما رنگ غالب بود. سفیدی برف و سرمای سخت هیچ حرکتی را نه از صاحب کفش نه از خود کفش بر نمیانگیخت.. فقط که گاه کوهنودی خسته وقتی از کنارشان رد میشد با پا یا باتومی به ارامی اندک حرکتی به کفش می داد و برف های رویش را کمی می تکاند و خواست صاحبش را هویدا میکرد.

    یه جفت کفش چرم قهوه ای -پسرونه /دخترونه- یه دختر خانم آوردشون. روش یه چسب داره و زیر چسبش جای بند هم داره ولی بند هاش رو برداشته از اون کفش هاییه که راحت پوشیده میشه و لازم نیست به خاطر پوشیدنش خم بشی یا بشینی.صاحبش از اون آدم هایی که می خواد سریع کفش رو بپوشه بره پی کارو زندگیش.داخلش پاره شده و کفی کفش از بین رفته باید یه کفی بندازم.روی کفش هم یه کم خاکیه که با یه واکس حل میشه.
    لنگه پای چپ خرابتر از راسته و گشادتر شده.معلومه از اون آدماس که پای چپش یه کم از پای راستش بزرگتره.اولم لنگه پای راستش رو می پوشه .شاید دست راست باشه.کفش ها بزرگتر از سن دختر می زنن.جلوشون سالمه .پاهاش به بزرگیه کفش ها نیست و به جلوی کفش نمی رسه.ته کفش هم یه کم ساییدگی داره بیشتر زیر پاشنه پا و به سمت بیرون.یه کم هم گلیه احتمالا روزهای بارونی داشته...ولی کلا کفش هاشو خوب نگه داشته.
    ...........
    بساطم را کنار خیابان پر رفت و امدی پهن میکنم .کفش های که جا ماند اند را اول از کیسه در می اورم و دوباره برق میاندازم روزهاست که اینجا انتظار میکشند.اولیشان کفشی زیباست با پاشنه ای بلند و نوک تیزجلوی کفش به اندازه ای که انگشت شصت و کناریش معلوم باشد باز است.تمام بدنش زخم است معلوم است زیاد به پای صاحبش پیچیده که پاشنه لنگه راستی شکسته٫ پاشنه به این بلندی معلوم است زمینت میزند. کفش تمیزی بود اما کف کفش ریگ و ادامس چسبیده بود داخل کفش هم کار خودش را کرده بود و رمقی نداشت.حالا نفسی تازه کرده و چند روز است به انتظار صاحبش اینجاست اما کسی سراغش نیامد.این هفته هم صبر میکنم اگر خبری نشد فکری برایت میکنم چیزی که فراموش شد صاحبی ندارد.

  • منصوره طوسی
  • "رویه ی مخملِ جیر؟روی یک جفت کفش مردانه؟خاک نمی گیرد؟خب لابد یکسره با خودش واکس تیوپی حمل می کند که اگر خاک گرفت، آن را بروبد.
    هان! فهمیدم داستان چیست.غلط نکنم دو جفت کفش دارد و این کفشهای رویه مخمل مالِ وقتهای مهمانی است و احتمالا کفشهای دیگری هم درکارند که مخصوص کارهایی مثل حمل آجر یا کشیدن گاریِ محتوی بارهای صد کیلو به بالاست.حالا چرا گاری کشی و آجر بری؟شاید مال همین آقا عنایت خودمان باشد که دکترای فلسفه گرفته و استاد دانشگاه است.اصلا بعید نیست که رویه ی کفشهایی که توی دانشگاه می پوشد هم مخمل باشد.در این صورت خیلی برایش متاسفم چون کفش مخملی برای مرد به موی فرفری روی چانه ی زن می ماند!"


    تمرین شماره یک من که امیدوارم مقبول درگاه دبیر کارگاه بیفتد.
    سلم ببخشید من 2 بهمن تمرین فصل اول براتون گذاشتم. می دونم سرتون شلوغه. امیدوارم بتونم حالا که دیر شروع کردم بتونم جبران کنم. باتشکر
    الان هم میشه متنی ارسال کنیم؟من اگه اشکالی نداره الان می خوام شروع کنم
  • علی نظریان
  • <a href="http://parvaz-noor.blog.ir/" title="زنگ درب خونه خدا!!!">
    زنگ درب خونه خدا!!! کلیک کن

    سلام امید وارم بتونم یکی از عضو های فعال این کارگاه باشم.وبتونم فرد موفقی در این عرصه باشم فک کنم منظور دقیق این تمرینو خوب نفهمیدم چون وقتی مطلبمو نوشتم وبعد اومدم سراغ مطلب بقیه دیدم خیلی تفاوت داره. ولی گفتم اول همین متنی که کار کردم بخونید وبا کمک شما ویرایشش کنم.

    بسم الله الرحمن الرحیم.

    همیشه این موقع  بیشتر دور وبرم شلوغ میشود. حتی گاهی این روزها مجبورم ناهارم را در مغاره بخورم وتا آخر شب کار کنم ... حوصله ام که سر میرود سعی می کنم به حرفهایشان گوش کنم .داستان زندگی بعضی هایشان خیلی دل انگیز است اگرچه یه غمی درون زندگی شان نهفته ولی شنیدنشان خالی از لطف نیست. هر چه باشد بهتراز این برنامه های تلویریونی تکراری است...این روزها دیگر تلویزیون هم روشن نمی کنم ...زندگی در جنوب شهر خوبی اش این است که کارت خوب می گیرد...مخصوصا این روزا...

    -          بوی عید می آید همیشه هر وقت اینجا می آیم خوب می فهمم که نزدیک عید است.فکر کنم این دومین بار است که به اینجا می آیم.شاید به خاطر همین که خیلی ها بهم می خندند. خوب حق هم دارند، قیافه ای برایم نمانده. خوشا همان روزهای اول که چقدر فخر می فروختم شاید به پای بالا شهری ها نمیرسیدم ولی در محله ی خودم باآن قیافه خیلی ها را میخ کوب کرده بودم...

    هیچ وقت یادم نمیرود همین موقعه ها بود دقیقا سه سال پیش که رضا با بابا جونش روبه روی ویترین کفش ملی، دنبال یک جفت کفش سفید اسپرت میگشتند که چشمشان به من خورد.با این که دوست داشتم از ویترین بیرون نیایم ولی وقتی دستای بابای رضا بهم خورد یه حس خاصی بهم دست داد.دستای بابا خشک و پوست پوست شده بودند.اما مهربونی ازش میبارید. مخصوصا موقعی که به رضا می گفت:رضا جان خودت که خوب میدونی این چند ماه آخری بیشتر اضافه کاری موندم که حقوق بیشتری بگیرم که حالا که می خوام واست یه جفت کفش بگیرم بتونم از اون جنس خوبا بخرم که حالا حالا داشته باشیش ولی توهم باید قول بدی که خوب ازش مواظبت کنی.رضا هم از ذوقش برای این که من را امتحان کند کفش هایی که دورتادورش وصله دوزی بود را در آورد.

    عید آن سال بهترین خاطرات برای رضا ماند. روز دوم عید بود که با بابایی اش به پارک ملت رفتیم و فوتبال بازی کردیم. بابایی خیلی هوایم را داشت در حین بازی سعی می کرد که توپ را از زیر پای رضا در نیاورد.شاید چون می خواست حالا حالا ها برای رضا بمانم .اما دلیل دیگری هم داشت. همیشه دوست داشت که توی بازی  ها رضا برنده باشد.بعد از عید با من به مدرسه رفت. دوستانش بیشتر از قبل دور و بر رضا را میگرفتند. همیشه تو راه برگشت به خانه بهم نگاه می کردو با خودش این جمله را تکرار می کرد،خدایا خیلی با حالی! کی فکرشو می کرد که صاحب این کفش باشم.تابستان آن سال باهم میرفتیم کمک بابایی. بابای رضا  کارگر ساختمان سازی بود. همیشه به رضا می گفت بالاخره یک روزی برای خودمان هم خانه ای می سازم تا از دادن اجاره هر ماهه خلاص شویم.رضا هم می گفت خدا خیلی با حاله حتما میشه بابایی.

    آخرای شهریور بود که رضا مرا با خودش به حمام برد خیلی تعجب کردم ولی وقتی مرا شست وروز اول مهر دوباره مرا پوشید همه چیز را فهمیدم. رضا می رفت اول دبیرستان توی یک مدرسه ی جدید، بایستی منم هم تمیز و نو به نظر میومدم. دو هفته بعد بود که مرا با خود جایی برد که وقتی برگشتیم به خانه خیس آب بودم از بس آن روز رضا سر قبر بابایی زانو بغل کرد و زار زار گریه. بابایی سر کار بود که ساختمان ریزش کرد و زیر آوار ماند.خدا بیامرزتش خیلی با محبت بود. از آن موقع تا حالا هر هفته با گرد وغبار بهشت زهرا خو کرده ام. رضا صبح ها مدرسه می رفت وبعداز ظهر هم سر کار ، همون کار بابا را میکرد. هرچند که مامان نسرین دل خوشی از این کار نداشت اما مجبور بود که بسازد. هر بعداز ظهر که می خواستیم سر کار برویم مامان برای رضا آیت الکرسی می خواند.با این که کار می کرد اما شاگرد اول کلاسشان بود هنوز قولی که به بابا رضا را داده فراموش نکرده. رضا می خواست مهندس شود

    دیگه به ادامه ی زندگی امیدی ندارم. دیگه اون زور و قوه ی قبل را ندارم با این حال بیشتر از قبل با رضا هستم. امیدوارم رضا امسال بتونه یک جفت کفش جدید بخره. امیدوارم....

     

    -          وای سرم رفت چقدر حرف زدی. بسه دیگه حالا خوب فهمیدیم که وضعیت تواز همه بدتر است و اوستا صفایی باید به تو زود تر ازهمه برسد. شنیده بودم که زنها بیشتر حرف می زنند اما ندیده بودم که یه مرد این قد درد ودل کند. خوب راستش حق هم داری با این ریخت وقیافه معلومه که رضا چقد ازت کار کشیده ...منو که می بینی خم به ابرو نیاوردم. مهرماه بود که مامان ملیحه منو برای ستاره خرید. الان هم اگه  میبینی که  اینجا هستم واسه خاطر این که یه دونه از گلهام افتاده. قرار شد که فعلا یه گل جدیدی برام بذارن.البته خوب ستاره هم خیلی دوستم داشت وگرنه الان تو سطل آشغال به سر می بردم. با این که کناره هایم یکمی رنگش رفته و مثل اول نیستم. اما ستاره دختر عاقلیه. خوب فهمیده که الان وقت خریدن کفش نو نیست. دو ماه پیش بود که با هم رفتیم بیمارستان ملاقات داداش اسماعیل، میگن سرطان خون گرفته . ولی دکترا به درمانش امید دارن فقط بایستی به قول مامان باید کمتر پول خرج کرد تا بتونن بیشتر صرف درمان داداش بکنن. با این حال به یک جفت کفش نخریدن، پول درمان دادا کامل نمیشه باید از خیلی چیزا بگذرن.  

    امسال فکر کنم موقع تحویل سال باید بریم بیمارستان. سر سفره هفسین دعا می کنم که داداشی زود خوب بشه اما امیدوارم اگه یه روزی ستاره خواست کفش جدید بخره منو به عنوان یادگاری نگه داره. امیدوارم....

     

    -          چی شد چرا بقیبه اشو نمی گی دخترم. معمولا دخترا که خیلی زیاد درد دل میکنن. خوب حالا نمی خواد بغض کنی ماهم دعا می کنیم که ستاره بازم دوستت داشته باشه.

    -          عمو جون شمام برامون از زندگی تون بگید، شما بزرگتر ازهمه اید. منم قول می دم که دیگه بغض نکنم وبه حرفای شما گوش کنم.

    -          من خوب راستش نزدیک دوساله که سر و کارم با گاز و کلاج و ترمزماشینه. اما اون اولایی که با مجتبی بودم.همه اش باهم می رفتیم دانشگاه. دانشکده مدیریت واقتصاد. مدیریت صنعتی می خواند. آخرای دوره ی کاشناسی بود و بایستی روی یه پروژه ای کار می کرد. از اوناش نبود که یه پروژه ی تقلبی به استاد تحویل بده واسه همینم هر روز یا می رفت دانشگاه یا کارخانه برای جمع آوری اطلاعات آماری. یک سال پیش بود که بالاخره مدرک لیسانسشو گرفت. هیچ وقت اون روز رو یادم نمی ره که حسابی واکسم زد وبراقم کرد با نامزدش قرار داشت. بهش قول داد بود که بعد از گرفتن مدرک لیسانس باهم برن دربند بعد از اونم امام زاده صالح.

    فردای همان روز رفتیم سراغ شرکتهای مختلف برای پیدا کردن کار.اوایل خیلی امید داشت که بالاخره یه کاری پیدا می شه.اما بعد از سه ماه دیگه کلافه شده بود. از اون طرف به سهیلا قول داده بود که خیلی زود یه کاری دست وپا کنه و یه جشن عقد مختصری برپا کنه.  اما دریغ از کار چه برسد به پولش...

    بابای مجتبی باز نشسته شده بود. یه پیکان سفید رنگ داشتند که بازم هنوز جای کار داشت. غیر ازاین کاری نیمی شد کرد. بالاخره با ماشینش توی یکی از تاکسی رانی ها استخدام شد از اون روز دیگه خبری از واکس ودستمال و بوی مطبوع زمین چمن دانشگاه خبری نبود. از صبح تا شب فقط وفقط کلاج، ترمز، گاز......اما خدا را شکر سهیلا زیاد توقعی نیست. با همین حقوق سه ماه تاکسی رانی قرار شد یه جشن عقد کوچیک وخودمونی روز دوم عید بگیرن.

     

    -          پس یعنی آقا مجتبی می خواد با شما تو مراسم عقدش بره.شما... شما که....

    -          آره عمو جون خوب می دونم که قیافه ای برام نمونده .نگرانش نباش سهیلا یه جفت کفش نو برا دامادیش خریده. منو که می بینی فقط برای کارم، خوب فهمیده که با کلاج وگاز وترمز خیلی رفیقم اونم جون جونی...

     

     

     

     

     

     

     

     

    کفشا گرون قیمته چرمه اعلاست ولی ظاهرش حسابی داغونه صاحبش یا خیلی شلخته است یا اینکه خسیسه و دلش نمیاد یه کفش نو بخره اما بگمونم اولی بیشتر بهش میاد چون کفشا حسابی خاک روش بود.
    پاسخ:
    سلام و خوش‌آمدید به کارگاه
    انشالله تا فصل آخر رو با انرژی همراه باشید

    با تمرین ارتباط خوبی برقرار کردید و روند کار دست‌تون اومده اما باید عمق بیشتری به قضیه بدید. علاوه بر جزئیاتی مثل چرم بودن و ظاهر داغون و خاکی بودن کفش‌ها که خلق کردید، جزئیات دقیق‌تر دیگه‌ رو هم خلق کنید و بعد به عمق ویژگی‌های صاحب کفش برسونید خودتون رو.
    باید درست مثل یه کارآگاه حساس، از کوچک‌ترین نشونه‌ها و علائم پی به ویژگی‌های ظریف صاحب کفش ببرید. از کفش کشف کنید.

    کفش دوم

    صندل بچه گانه ای بود.قرمز و مشکی ترکیبی کار شده بود.از بزرگی و پهنی صندل میشد فهمید برای پسر بچه ای هیکلی و درشت اندام است.بند پشتش پاره شده بود اما نو بود. شاید تازگی ها آن را خریده بود اما چقدر زود پاره شان کرده بود.شاید برای بازی از آنها استفاده میکرد .جای انگشتانش با کمی خاک روی کفی داخل صندل مانده بود.به احتمال زیادچند باری پاهایش را در داخل همان کفش ها شسته بود. وگرنه امکان نداشت اینطور جای انگشتانش رو ی کفی بماند.وقتی پسر بچه آمد کفش هایش را بگیرد تمام حواسم رفت به دمپایی آبی خیس شده ی پاهایش و اینکه چقدر تپل و با مزه بود.

    پاسخ:
    تا خط چهارم خیلی عالی بود و داشتید خوب پیش می‌رفتید اما دوباره خط آخر، خود صاحب کفش رو وارد ماجرا کردید و از ویژگی‌های خودش مستقیماً کمک گرفتید.
    همون مسیر چهارخط اول رو ادامه بدید و سعی کنید بسطش بدید. مثلاً این‌که از قضیه‌ی شسته شدن پا توی کفش به چه جزییات دیگه‌ای از صاحب کفش پی می‌برید؟ به این‌ها عمق بدید و خلاقیت‌تون رو درگیر کنید

    به نام خدا

    کفش اول

    کفش مشکی تمیزی بود.مشخص بود صاحبش در نگهداری آنها حداکثر وسواس را به کار برده بود.حتی وقتی برای تعمیر آورد واکس داشت هرچند که خوردگی هایی جلویش داشت اما با واکس مشکی آنها را کاملا پوشانده بود.صاحبش دختری بود حدودا بیست و یکی دو ساله.بهش می آمد دانشجو باشد.شاید دانشجوی ادبیات.کتاب پروین اعتصامی دستش بود.حتی وقتی گفتم کفش هایش یک چند دقیقه ای کار دارندو باید منتظر بماندکتاب را باز کرده بود و یکی از شعر هایش را آورد و در حالی که  نزدیک صندلی میرفت تا روی آن بنشیند پاهایش را روی زمین میکشید.حتما علت ساییده شدن کفی کفش هایش هم همین بود.لبخندی به لب داشت و سرش را تکان میداد. میشد نهایت احساسش را در صورتش دید.حتما شعر زیبایی میخواند.

    پاسخ:
    سلام
    خوش‌آمدید و تشکر از حضورتون.

    ضمن این‌که باید بگم متن خوبی بود، یه نکته رو رعایت نکردید:
    این تمرین از شما می‌خواد که در قدم اول، جزئیات کفش رو خلق کنید، (که شما نسبتاً این کارو انجام دادید و ویژگی‌هایی مثل مشکی و تمیز و خوردگی جلوی کفش و ... بیان کردید) و در قدم دوم، از این جزئیاتی که خلق کردید، ویژگی‌های صاحبش رو کشف کنید.  یکی دو جا به این عمل کردید اما بیشتر ویژگی‌های صاحبش رو از حضور فیزیکی دختر و کتاب خوندنش و لبخندش به کفاش و .... استخراج کردید. 
    این باعث می‌شه خلاقیت شما اونجور که باید درگیر نشه.

    نمونه‌هایی که خانم m.daryaee نوشتند، خیلی به ایده‌آل این فصل نزدیکه. اگه براتون ابهامی هست درباره‌ِ اونچه که این تمرین می‌خواد به این نوشته‌ها مراجعه کنید.

    باز هم تشکر. موفق باشید.
    بابت عدم ویرایش عذر خواهی میکنم عجله ای شد
    پاسخ:
    بررسی شد. تشکر

    یه جفت چکمه بچه گانه سبز رنگ به نظر نمیاد کفش مال بچه ای  باشه که تو شهر زندگی میکنه چکمه ها سالم هستن. احتمالا مال یه پسر روستایی  9 ساله  است که همین چند وقت پیش  فارغ از هر فکری با دو تا از دوستاش هر روز برا ی شنا به چشمه ای که 1 ساعت با روستاشون  فاصله داشته میرفتن اما به خاطر مرگ مادرش و اینکه کوچکترین عضو خانواده است داداش بزرگترش با اصرار پدرشو مجبور کرده تا پسرو بفرسته شهرکه اونجا  به مدرسه بره .هفته پیش به زوراز پدرش  جدا کردن روی چکمه خراش افتاده احتمالا به زور کشیدنش تا سوار ماشینش کنن . داداش بزرگترش هم به اصرارخانمش که گفته بود  با این کفس گفته باید کفش ها آبرومونو میبری ونمیشه تو شهر پوشید  گذاشته دم در.برادر معتادی هم که داشته رد میشده برداشته برده به پیرمرده کفاش سر کوچه فروخته .

    پاسخ:
    البته قرار بود تو خودت کفاش باشی و از دلیل خرابی کفش یا چکمه صحبت کنی. قسمت خراش روی کفش و به زور سوار ماشین شدن خیلی خوب بود.
    با این شرط که این مدل تمرین‌های خلاقیت رو همیشه انجامش می‌دی برای خودت، بریم فصل 2.

    بسم الله

    کفشها مال یه مردحدودا 35 ساله  که شغل ثابتی نداره هر از گاهی یه کار انجام میده.پاشنه کفشا روی کفش پرس شده معلومه از اول اینجوری پوشیدن اما بیشتر برای سیر کردن زن وبچه اش تو کار خرید و فروش خشکبار پشت وانتشه. ظهرام برا ناهار نمیاد خونه همیشه از فلافلی روبروی مغازه خشکبار دوستش که بیشتر اوقاتی رو که مشتری کمه اونجا میگذرونه ساندویچ فلافل میگیره. قسمت چپ کف کفش کمی سوخته شایدزمستونا میره تو کار کاسبی وهوا که تاریک میشه با رفقاش دور آتیشی که تو حلبی روشن میکنن جمع میشن.زنش اهل شهرستانه  با  سختی های زندگی خیلی خوب میسازه شاید به خاطر اینکه  9 ساله که بود بود پدرش به علت سرطان مری از دنیا رفت. 3تا بچه دارن میکنه.البته پسر کوچیکش 5 ماهه که بود به خاطر تب  تشنج کرده  بود و الان دچار عقب موندگی ذهنیه. تو این شهر کسی رو ندارن.شب ها با وانت قدیمیه سفید رنگش که صندلی و عقبش پر از خرت و پرت برمیگرده خونه بچه ها میان درو باز میکنن. قبل ازهرچیز سراغ شام رو میگیره .شاید چون آدم بی حوصله ای پاشنه کفشاش همیشه خوابیدست و تقریبا یکیش ساییده شده و کفی کفشاش پاره شده یا موقعیت اجتماعیش این طوری اقتضا می کنه.به خاطر این زیاد حوصله صحبت کردن با زنشو نداره

    کفش ها ی مردونه ساده مشکی.شاید مال ادم 30 ساله .سایزش چهل و دو.خیلی تمییز ولی کهنه معلومه مرتب واکس زده شده. معلومه آدمیه که خودشو پایبند به اصولی که تو زندگی داره میدونه .کفشها از ریخت نیفتادن معلومه صاحبش آدم لاغر اندامیه.کارمند یه موسسه تحقیقات اسلامیه.زیاد کتاب میخونه اهل کتاب های اخلاقیه.2 تا بچه داره و خانمش خونه داره.چهارشنبه ها درس اخلاق شرکت میکنه.با اینکه وضعیت مالیش خوبه ولی ساده میپوشه. تا قابل استفاده باشه استفاده میکنه.قسمت چپ پاشنه راستش ساییده شده.بچه که بود باباش بنا بود وضعیت اقتصادیشون خراب بود شاید به خاطر کمبود کلسیم دچار عارضه پای پرانتزی شده.جلوی لنگه راستش موقعی که با پسر برادرش با موتورداشتن میرفتن برای مادرپیرش که هوس ذرت مکزیکی کرده بود ذرت مکزیکی بگیرن با یه تاکسی که از چراغ قرمز رد میشد تصادف کردن و کفشش پاره شده.

    کفش های قهوه ای رنگ زنونه راحتی گذاشتن تا کفاش بذاره(اسم دستگاه نمیدونم چیه)گشاد بشه.زن 45تا50 ساله که شوهرش راننده کامیونه تو هر ماه فقط 2 هفته خونه میاد.کفش ها خیلی نو هستن .ولی معلومه زیاد پا روشون گذاشتن که قسمت جلوش قوامشو از دست داده شایدخانم قرآن خون مجالس ختم انعام تو محله ی خودشونه ویا برای ثبت نام دخترش با خط واحدی که خیلی شلوغ بوده رفتن دانشگاه. دخترش که 2 سال ازپسرش بزرگتره دانشگاه پیام نور رشته حقوق قبول شده.چشم چپش آب مروارید داره(اینو نمیدونم از کجای کفش فهمیدم) قراره این هفته بعد اینکه شوهرش از بندر عباس برگشت برن دکتر.

    پاسخ:
    سلام
    خوش‌آمد ویژه‌ می‌گم بهت و ببخشید که نشد زودتر به بررسی نوشته‌هات برسیم.

    ماشالله اون‌قدر خلاقیت به خرج دادی در توصیف صاحب کفش که اون جمله‌ی توی پرانتزت (از کجای کفش فهمیدم) رو من مدام توی ذهنم با خودم تکرار می‌کردم. 
    اما ایرادی نداره. کفش توی این تمرین بهونه‌ست که با کمترین مناسبتی به کشف صاحبش برسی. و این مکانیزمیه که اگه می‌خوای یه نویسنده‌ی خوب و خلاق بشی، همیشه و هر ساعتی از زندگیت باید ازش استفاده کنی. به آدم‌ها  و در و دیوارها نگاه کنی و قصه‌های پشت این چیزهای جزئی رو بسازی.

    مورد دومت به نظرم خلاقانه‌تر بود. بعدش اولی و بعدتر سومی.
    موفق باشی
  • خادم اهل بیت (ع) ارادتمند رزمنده ها
  • اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

     بسم الله الرحمن الرحیم

     

    1-کفش هایی مشکی که احتمالا چرم هستند و قیمتشان بالا! حتما صاحبش جلسه ای مهم دارد که خواسته قبلش واکسی به کفش های نسبتا نو اش بخورد ظاهر کفاش ها این طور جلوه می کند که صاحبش تاجر است یا شاید هم مدیر شرکتی بزرگ  !!! یا شاید امروز قرار است با خانواده اش بیرون برود برای گردش ولی بعید می دانم این طور باشد چون شاید در این صورت کفشهای کهنه ترش را پا می کرد که اگر به دشت و صحرا و یا پارک و امثال اینها رفت کفشهای نواش خراب نشود اصلا نکند این کفشها را چند وقتیست دارد و شاید همین یک هفته پیش نخریده باشد که من فکر می کنم حتما اینقدر با سلیقه نگه شان داشته که مثل ک کفش نو جلوه می کند و الان هم خواسته واکسی بخورد تا نو تر هم بشود ...آدم قانعیست که شاید گرچه ثروتمند است ولی مطئنم اسراف کار نیست و نمی خواهد با لباس پوشیدنش جلویمردم پز بدهد...

     

    2-کفشهای نسبتا جدیدیست ولی معلوم است که صاحبش خیلی اهل پیاده رویست ...حتما دانشجویی هست که فاصله خانه تا دانشگاه را باید  با مترو و چند بار پیاده و سوار شدن تاکسی و نهایتا با چند متری پیاده رفتن طی کند احتمالا بعد کلاس هم یکی دو ساعتی در کتاب فروشی ها چرخ می زند برای پیدا کردن کتاب مورد نظرش که دیده بود دوستش تازه خریده و او هم مشتاق شده بخواند و یا شاید برای پیدا کردن کتابی که استاد معرفی کرده ...بعید نیست جمعه ها هم کوه برود و کفشهایش کلی هم از روی سنگ و شن و این چیزها بگذرد مشخص است که آدمی فعال و پر جنب و جوش است البته اگر بخواهد عصرها هم در یک شرکت کارآموزی کند برای اینکه بعد از دانشگاه کاری داشته باشد ان شاء‌ الله مرتبط با رشته اش لازم باشد مسیر دانشگاه تا شرکت را پیاده برود حتما فکر می کند این طور هم در هزینه ها صرفه جویی می شود و هم پیاده روی کرده !!

    3-کفشها قهوه ای رنگ و ظاهرا متعلق به پسر بچه ای هفت هشت ساله است حتما برای شروع سال تحصیلی عمویش یا کسی از اقوام نزدیکش برایش از فرنگ فرستاده که هم هدیه ای باشد و هم چیزی قابل استفاده بعید است روزهایی که ورزش دارند این کفشها را بپوشد چون نه معلم ورزش قبول می کند بچه با این کفشها ورزش کند و نه این طور دوام می آورد الان هم هنوز نو است !  این کن کفش که پاره شده کمی شاید گیر کرده به جایی  حتما طفلکی برایش کلی گریه کرده چون به نظر نمی رسد خیلی با این کفشها دنبال دوستانش کند و یا اینکه بالا و پایین بپرد ولی حتما اگر ببیند درست شده کلی ذوق می کند البته بعید نیست که دوباره یکی دو ماه دیگر برایش باز هم از فرنگ از این کفشها بفرستند شاید هم اصلا مدرسه بهشان جایزه داده که دوست ندارد حتی یک خط روی آن بیفتد !!!

    پاسخ:
    سلام
    و باز هم خوش‌آمد می‌گم به شما، عضو جدید کارگاه. 

    درباره‌ی نگاه خلاقانه و خلاقیت‌تون در این نوشته‌ها باید بگم که خیلی خوب بود.
    با تمرین مورد نظر ارتباط خوبی برقرار کردید و درست همان‌طور که انتظار می‌رفت، جزئیات کفش رو به خوبی ساختید و صاحبش رو کشف کردید.
    از این نظر قابل قبوله و می‌تونیم پرونده‌ی این تمرین رو برای شما ببندیم و بریم سراغ فصل بعد.

    اما در عین حال:
    قطعه‌ی سوم به نسبت دوتای قبلی خلاقیت کمتری داشت. بیشتر ذهن‌تون متمرکز شده روی خود کفش و ماجراهای مربوط به اون. کمتر سراغ خود صاحب کفش رفتید. 

  • دریا آرام
  • از توجه شما متشکرم . امیدوارم قدمهای بعدی رو هم مطمئن بردارم.
    از توجه شما متشکرم . امیدوارم قدمهای بعدی رو هم مطمئن بردارم.

    پاسخ:
    بزرگوارید.
    ان‌شالله


     

    یه جفت کفش مشکی مردانه که وقتی از پشت بهشون نگاه میکنی شمت راستشون ساییدگی بیشتری داره . فکر کنم صاحب اون کارمندی باشه که موقع رفت و برگشت به محل کارش همونطور که کیف توی دستشه سرش پایینه و بدون توجه به اطرافش سریع قدم برمیداره.رو و اطراف کفشش کمی گل خشک شده وجود داره که  احتمالا دیروز که بارون اومده این مرد خسته موقع برگشت از اداره ازروی زمین خاکی خونه همسایه که ساختمونش رو کوبیده وداره چند طبقه میسازه رد شده ,فکر میکنم این مرد کمتر به ظاهر کفشش اهمیت میده چون آثار واکس روی کفشش تازه نیست ,خوب که نگاه میکنم کف کفشش یه نیم لایه اضافه شده به نظرم کفشش رو توی جا کفشی هم نمیگذاره , اما حسنش به اینه که کفشش جنس خوبی داشته والا تا حالا دووم نمیاورده .جلوی کفش یه زدگی عمیق وجود داره ,احتمالا موقع سوار شدن توی سرویس اداره پاش محکم به پله ی اتوبوس خورده . لنگه ی راست کفش نوتر از لنگه ی چپشه , شاید بخاطر اینه کهیه مدتی پای راستش توی گچ بوده , آخه وقتی پاش ضربه خورد ,انگشت شصتش شکست و چند وقتی توی گچ بود.....

     

    یه جفت کفش مشکی زنانه پاشنه دار که پاشنه هش ساییده سده و باید عوض بشه ؛نگاه کن جلوی کفش ساییده تر از پاشنه هاشه ؛شاید بیشتر رو پنجه هاش راه میره مثلا وقتی صبح زود میخواد بره سر کار بخاطر اینکه همسایه ها بیدار نشن . کف کفش یه پونز فرو رفته احتمالا وقتی توی مدرسه داشته به بچه ها کمک میکرده که روزنامه دیواریشون رو به دیوار بچسبونن یه پونز از دستش در رفته و اون هم بدون توجه روش راه رفته ،جای انگشت شصت پاش روی رویه ی کفش جا انداخته شاید بخاطر اینه که ناخن شصتش بلند بوده . به کفش که نگاه میکنم انگار گچی شده .یعنی چرا؟    حدس میزنم توی مدرسه هنوز از تخته سیاه استفاده میکنن.مدل کفش خیلی جدید نیست ، از اون کفشهاییه که دخترهای امروزی کمتر سراغش میرن .جلوش ضلع داره مثل یک مربع،جلوش کشیده ودرازه .احتمالا صاحب اون یه خانم چهل یا پنجاه ساله باشه که خیلی به ظاهرش اهمیت نمیده ،شاید هم اونقدر توی خونه گرفتاری داره که فرصتی برای فکر کردن به کفشهاش پیدانمیکنه !

    یه صندل قهوه ای که رویه اش پوسته پوسته شده . کفش رو که نگاه میکنم به طور یکنواخت ساییده شده .شاید صاحب اون پیر مردیه که بخاطر ناتوانی با واکر راه میره و پاهاش رو روی زمین میکشه . داخل کفش هم کهنه ومندرسه . اطراف پاشنه اش پاره شده . لبه ی رویه ی پاش ترک ترک شده . احتمالا پیر مرد موقع پوشیدن کفش انگشتاش اذیت میشه چون کفش زبر و خشن شده ،اما با این  حال برای و که نمیتونه درست راه بره کفش راحتیه .

    وقتی به کفشها خوب نگاه میکنم به نظرم میاد صاحب اون کفش یه دنیا تجربه همراهش داره .اما انگار تنهاست .شاید کسی رو نداره که به حال و روزش توجه کنه .شایدم این کفش براش خاطره انگیزه . از بقایای مارک باقی مونده روی کفش معلومه که کفش یه جنس خارجیه مرغوب بوده . آخه پسر پیر مرد چند سال پیش  وقتی ارای دیدن پدر به ایران اومده بود ،براش سوغات آورده بود. اما حالا سالها از اون روزها میگذره و پیر مرد هر روز به سختی با اون صندل راه میره و به پسرش فکر میکنه ....

    پاسخ:
    سلام
    ممنون و متشکر و رسما عضویت‌تون رو در کارگاه خوش‌امد و تبریک می‌گم.

    درباره‌ی قطعه‌های خلاقیت این فصل:
    نمی‌خوام در بدو ورود احساس کنید در تعریف و تمجید دارم اغراق می‌کنم، ولی اصلا نمی تونم چشم ببندم به بی‌نهایت خلاقیت و تلاش عالی شما در این زمنیه. 
    متن‌ها بسیار بسیار عالی بودند و نگاه خلاقانه‌تون به ساختن صاحبان کفش‌ها واقعا تحسین‌برانگیز بود.
    کاملاً قابل حدسه که اگر مسیر نوشتن رو ادامه بدید، به خاطر ظرفیت بالای نگاه خلاقانه‌تون می‌تونید خیلی موفق باشید.
    خیلی ممنون
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام علیکم

    ورنی های قرمز

    کفش های قرمز ورنی کاملا توی دستش جا میشدند. برای یه بچه ی 8 یا 9 ساله بودند! کفش قرمزِ ورنیِ سگک دار با اون همه قلب سفید ریزی که روش بود و اون سگک خوش رنگش معلوم بود یه کفش خاص بود! خاص برای یه مراسم خاص! زیر و زبرشون رو که خوب وارسی میکردی میشد فهمید عمری ندارن! کفشا نو بودن امّا چیزی که توی ذوق میزد یک سانت گل و خاکی بود که روش قیماق بسته بود! این کفشای مخصوص و این همه کثیفی نوبره! لابد داشتن از عروسی دختر خاله خانوم جون برمیگشتن و چون هوا بارونی بوده بچه زده به سرش شعر بارون میاد جرجر پشت خونه هاجر رو بخونه و از ذوقش بپره وسط چاله پُرآب بارون و بعدشم پس سری از جانب مادرش میخواسته نوش جون کنه که پا به فرار میزاره و از هولش چاله بعدی رو نمیبینه و بیخیال به اینکه کفشای مجلسی طفلکی نونوار هستند و کفشون لیزه سُر میخوره و تا مچ فرو میره تو گِل! خوب حالا تکلیف این خط خطی های سفید و آبی کفش چی میشه؟! هان!! عجب ! نزدیک عیدی داشتن میرفتن خرید باز جو گیر بچگیش شده و از ذوق موندن رد جای کفشش روی سفید آبی جدول به سرش زده تمام مسیر رو دست تو دست مادرش از روی جدول طی کنه! بعدم خریدشون تموم شده و رسیدن سر کوچه از سر شوق نشون دادن لباسا و کفشای جدیدی که خریده بوده تاخونه رو لی لی میره! با کفش مجلسی طفلکی کی لی لی میکنه خُب معلومه عاقبت پاشنش از جا در میاد!


    اینم اصلاحش ولی باز فک نکنم خوب شده باشه

    خداقوت

    یاعلی(صلوات برای فرج)

  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • چشم
    پاسخ:
    بی‌بلا باشید ان‌شالله
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام علیکم

    سپاس از شما استاد گرامی ... بابت صرف وقت ارزشمندتون
    ان شاءالله شاگرد خوبی باشم،بشم
    اون دوتا رو هم ان شاءالله تصحیح خواهم کرد
    و یک چشم طولانی برای صحبت هاتون

    خداقوت
    یاعلی(صلوات برای فرج)
    پاسخ:
    علیکم‌السلام

    نیازی نیست توی این تمرین توقف کنید. البته این‌که اصلاح کنید خوبه. ولی برای رسیدن به روند و مسیر کارگاه، بهتره برید فصل بعدی
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام علیکم
    اینم کفش سوم من

    کفش هایی به رنگ سبز یواش

    رنگ شون دقیقن مشخص نیست سبز ، خردلی ، فسفری شاید هم به قول بچه هشتم کفاش فلک زده سبز یواش آخ اینم رنگِ که این کفش دارِ بااین حال اگه یک دور براندازش کنی حتی یه خال سیاه که نه خاکستری هم روش پیدا نمیکنی از بس تمیزن فقط چیزی که تو ذوق میزنه نخ نما شدن این کتونی هاست هرچی حساب میکنم تجربه بهم میگه اینا عمرشون یکی یا نهایتش دو هفته بیتر نیست . کفش و که زیر و رو کنی بهتر این و میفهمی . پس این همه پوسیدگی ... پازل مثل یه پازلِ کفش عمر= دوهفته ، ظاهر=تمیز یا خیلی تمیز جالب ترش جای بوی گَندِ پا بوی اُدکُلُن بالا شهری ها رو میده هان. اینا مال یه زنِ وسواسین این که چرا از یه تعمیرِ کفش پائین شهر سر در آوردن هم پُر واضحه چون نمیخواسته تعمیر کار کفش محلِ شون که تاحالا هزاری داده کفش هاش رو تعمیر کنِ باز پیشش رسوا بشه خوب تو محل خوب نیست بعدا میوفته سر زبون فلانی وسواسیه ، این که چرا کسی که کلی جیبش تامینِ کفشش رو آورده اینجا با کلی خفت و خواری تا تعمیر بشِ هم از همین جا آب میخورِ از بس سرانه کفشش بالاست ... نه که کفشاش سوت و پاره بشن از بس کار کرده یا اینکه از سر افاده هی رفته باشِ کفش خریده باشِ ها نه از این که به خاطر وسواسی بودنش کفشای فلک زده رو هی میشوره وعمرشون تا یک هفته بیشتر به دنیا نیست و بعدش که میخواد بره یکی نوش رو بخره با سرکوفت شوهرش مواجه میشه که تو فلانی و فلان ... گفته بذار چشمم کور دندم نرم برم اون ورا پائین شهر بدم اینا رو درس کنن تا حداقل آبروم جلو شوهرم و در وهمسایه حفظ بشه و یک شب به اندازه یک دعوا کمتر توی خونه اعصابمون به هم بریزه


    خداقوت

    یاعلی

    پاسخ:
    سلام

    این قطعه‌ی خلاقیت‌تون از همه خلاقانه تر بود. چون درست همونطور که انتظار میرفت مثل یه کارآگاه سعی کردید شخصیت صاحبش رو از کفشش کشف کنید. 
    عالی بود.

    توصیه‌ی نهایی اینه که این مدل تمرین‌های خلاقیت رو حتما ادامه بدید و درباره‌ی مسائل مختلف پیرامون‌تون سعی کنید جزئیاتی با همین دقت بسازید و ذهن‌تون رو برای ساختن ورزیده کنید.
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام علیکم

    این هم کفش دوم ما

    اسپرت آبی تریپ دکترونه

    کفش اسپرت به این میگن عجب جنسی داره چه قدر هم سنگینِ از سایش کفش پیداس خیلی وقتِ کار کرده اما روش چنان خوب مونده که مثل روز اولش آخ نگفته اصلشم برا همینه آوردن درستش کنن صاحبش آدم ورزشی باید باشه هرکسی از این پولا نداره بده بالای این جور کفش ها یعنی مردم اون قدری براشون مهم نیست چه قدر خرج کفش شون کنن از اون تریپ آدمایی هست که صبحا میرن پارک و یه نرمشی به بدن میزنن واسه همین هم هست براش کفشش مهمه رنگ آبیش نشون میده جون روحیه آرومی دارِ توی برخوردش هم این رو نشون میداد حتما روانشاناسی دکتری یه چیزی توی این مایه هاست آره جور در میاد دکتر ورزشکار اسپرت پوش


    خداقوت

    یاعلی 

    پاسخ:
    خوب بود.
    فقط اونجایی که اشاره کردید به برخورد صاحب کفش، باید از تمرین خارج بشه. (چون بنا بود فقط از خود کفش پی به صاحبش ببریم)
    برای همین باید از خلاقیت‌تون کمک بیشتری می‌گرفتید که از نشونه‌ و بهونه‌های بیشتری از خود کفش پی به روحیه‌ی آرومش ببریم. رنگ آبی به تنهایی شاید نتونه این رو منتقل کنه
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام علیکم

    این هم کفش اول ما

    ورنی های قرمز کوچک

    کفش های ورنی قرمز کوچک توی دستش کاملا جا می شدند برای یک بچه 8 یا 9 ساله بود از پاپیون سگک دار خوش رنگ روش معلوم بود برای مجلس عروسی یا مهمونی خریده شده بودن دختر بچه صاحب کفش پیداس که بچه لوسیه کفشای نو رو که پر از گل و خاک هستند این رو گواهی میده حتما داشته تو خیابون با مامانش میرفته کنار یه مغازه ایستادن چیزی خواسته براش نخریدن پاش رو کوبیده توی آب بارون و کفش نو رو به این وضع در آورده ، تازه از رنگ های راه راه کف کفش که چاپ رنگ جدول های کنار خیابونه میشه تصور کرد که چه قدر تخس بوده توی خیابون داشتن میرفتن به سرش زده تمام طول خیابون رو از لب جدول ها بگذره دست تو دست مادرش اصل عیبش به این ها نیست به پاشنه کنده شُدَشِه با این اوصاف لابد از سرکوچشون تا دم خونه لی لی میکرده آخه کی با کفش مجلسی لی لی میکنه عجب بچه بازی گوشی


    خداقوت 

    یاعلی

    پاسخ:
    سلام و به کارگاه خودتون خوش اومدین.

    نمونه‌ی خیلی خوبی بود برای این تمرین و گویای این‌که هم خواسته‌ی تمرین رو عمیقاً دریافت کردید و هم خلاقیت‌تون رو خوب و به جا به کار گرفتید.
    هر چند جا داشت تخس بودن بچه رو با نشونه‌های بیشتری روی کفش نشون می‌دادید.
    سلامـ ..

    خیلی مچکر بایت نظر هاتون .. دوباره بازنویسیشون کردمـ براتون میذارمـ .

    1. کتانی سبز زمردی پسرانه . حدود هفت صبح پسرک که داشت می رفت مدرسه آوردشان . چسب ِ کفش وا رفته بود و قسمت جلویی َ ش دهان باز کرده بود . باید دوخته می شد . لبه ی کفش و بند هایش سفید بود و به نظر می آمد کفش جانداری باشد . خاص بود ، شبیه َ ش تقریبا کمـ است . لابد از بلاد خارجه برای َ ش رسیده ، شاید پدرش از یک سفر خارجی آورده باشد . حتما کلی همـ شوت های محکمـ به توپ های چهل تکه زده ، جلوی کفش که کمی رنگ و رویش رفته این را نشان می دهد .
    پشت کفش به سمت داخل خوابیده ، حتما پسرک عادت دارد پشت کفش را بخواباند ، مثلا وقتی مادرش برای خرید او را می فرستد سوپر مارکتی سر کوچه حوصله ندارد کفش را درست پا کند و پایش را میگذارد پشت کفش و تا می شود . کفش ها زود عادت کرده اند به اخلاق صاحبشان ، حالا هر چقدر همـ سرسخت به نظر برسند . باید جلویش را خیلی محکمـ دوخت ، حالا حالا ها کفش می ماند برای صاحبش ..


    2. کفش های مشکی مردانه . ظهر خانمی آوردشان برای واکس زدن ، حتما برای همسرش بود . کفش ها قدیمی بود اما زیاد کار کرده به نظر نمی رسید . یک سگک نقره ای داشت . حتما مرد زیاد راه نمی رود به همین خاطر سالمـ مانده اند . شاید صاحبش یک مرد ویلچری باشد که پاهایش را در جنگ از دست داده .لابد کفش های شب عروسی َ ش است .خیلی آدمـ مرتب و تمیزی ست که کفش ها را نو نگهداشته . شاید همـ جنگ مجال نداده تا کفش ها را بیش از یکبار بپوشد . مثلا فردای عروسی راهی جبهه شده باشد . کفش ها همراهی نکرده اند ، ندیده اند چطور صاحبشان پایش را از دست داده ، مانده بودند پیش همسرش ، لابد جاخوش کرده بودند کنار کفش های عروس خانمـ ..

    3. دختر جوان منتظر ماند تا گیوه های سفیدش که بافت کنارش بصورت افقی پاره شده بود دوخته شود . به نظر می آمد کفش های مخصوص تئاتر باشد . روی لبه ی سفید کفش نقاشی شده بود . طرح های اسلیمی طلایی رنگ . صاحب هنرمندی دارد . از این دختر هایی که حتما باید روی وسایلشان نقاشی کنند یا یک اثر هنری به جا بگذارند . تئاتر همـ کار می کند .شاید دانشجوی هنر های نمایشی باشد . بعد یک روز که در حال تمرین تئاتر بوده ، کناره ی کفش به تیزی فلز دکور گرفته و پاره شده . حتی شاید پایش همـ زخمی شده باشد . اصلا شاید رنگ قرمزی که قاتی طرح های طلایی رنگ شده خون باشد .حتما دختر دلش نیامده کفش را دور بریزد می خواهد یادگاری نگهش دارد برای همین آورده تا دوخته شود ..

    1. کتانی سبز زمردی پسرانه . حدود هفت صبح پسرک که داشت می رفت مدرسه آوردشان . چسب ِ کفش وا رفته بود و قسمت جلویی َ ش دهان باز کرده بود . باید دوخته می شد . لبه ی کفش و بند هایش سفید بود و به نظر می آمد کفش جانداری باشد . خاص بود ، شبیه َ ش تقریبا کمـ است . لابد از بلاد خارجه برای َ ش رسیده ، شاید پدرش از یک سفر خارجی آورده باشد . حتما کلی همـ شوت های محکمـ به توپ های چهل تکه زده ، جلوی کفش که کمی رنگ و رویش رفته این را نشان می دهد . باید جلویش را خیلی محکمـ دوخت حالا حالا ها کفش می ماند برای صاحبش ..

    2. کفش های مشکی مردانه . ظهر خانمی آوردشان برای واکس زدن ، حتما برای همسرش بود . کفش ها قدیمی بود اما زیاد کار کرده به نظر نمی رسید . یک سگک نقره ای داشت . حتما مرد زیاد راه نمی رود به همین خاطر سالمـ مانده اند . شاید صاحبش یک مرد ویلچری باشد که پاهایش را در جنگ از دست داده .لابد کفش های شب عروسی َ ش است که برای یک مهمانی نیاز به واکس داشته ..

    3. دختر جوان منتظر ماند تا گیوه های سفیدش که بافت کنارش بصورت افقی پاره شده بود دوخته شود . به نظر می آمد کفش های مخصوص تئاتر باشد . مثلا دختر جوان دانشجوی هنر های نمایشی باشد . به ِش می آمد . به شال قرمز و سارافون بلند بافت طبیعی َ ش و عینک قاب مشکی روی صورتش می آمد . شاید یک روز که روی صحنه در حال تمرین تئاتر بوده کناره ی کفش به تیزی فلز دکور گرفته و پاره شده ..

    ***

    دیر اقدامـ کردمـ قبول .. مدت ها بود دنبال فرصتی بودمـ تا به کلاس های اینجا بپیوندمـ و خدا رو شکر بالاخره شد ..
    دوست داشتمـ از اول شروع کنمـ .. ممنون می شمـ نقد ها و نقطه نظرهاتون رو بدونمـ و البته سعی می کنمـ خودمـ رو به کلاس برسونمـ :)
    پاسخ:
    سلام
    خیلی خوش‌اومدین. اتفاقا کار خوبی کردید که از ابتدا شروع کردید. بنای کارگاه‌مون هم اینه که اگه کسی از وسط کار خواست به جمع‌مون اضافه بشه، قبلی‌ها رو انجام بده (با دور تند) تا به بحث‌ها بیگانه نباشه.
    من در خدمت‌شما هستم.

    اما متن‌ها:
    قانون این فصل این بود که از بافتن جزئیاتی برای «کفش‌»، ویژگی‌های صاحب کفش رو «کشف» کنیم و بتونیم با خیال‌پردازی‌های احتمالی به جزئیاتی از صاحب کفش برسیم.
    1. روش توصیف کفش‌تون خیلی خوب بود و خیلی پله پله کفش رو تصویر کردید توی ذهن‌تون و مرحله‌ی کشف صاحبش رو هم داشتید خوب پیش می‌رفتید اما قبل از این‌که کامل بشه و به جزئیات مشخصی برسیم ماجرا تموم شد.

    2. این هم یک مقدار کوتاه بود. یعنی رابطه‌ی بین کفش و کشف خیلی عمیق نشده و به ذکر یه ویژگی اصلی از صاحب کفش (جانباز بودن) اکتفا کردید. برای ورزیده شدن نگاه خلاقانه‌تون باید عمیق‌تر بشید و جزئیات بیشتری رو ذکر کنید.

    3. از این نظر که به شخصیت دختر نزدیک شدید و جزئیاتی برای شخصیتش رو تصویر کردید خوبه. اما مساله اینه که از نشانه‌هایی غیر از کفش (مثل شال قرمز و سارافون و عینک و ...) کمک گرفتید و این خارج از تمرین مدنظر بود. (بنا بود با محدود شدن به کفش به ذهن فشار بیشتری بیاد تا خلاقیت‌تون بیشتر درگیر بشه)

    در مجموع خوب بود و با تمرین ارتباط خوبی برقرار کردید. سعی کنید توی وقت‌های اضافه‌ی روزتون این تمرین و تمرین‌های مشابه رو تکرار کنید تا خوب خوب خلاقیت‌تون رشد کنه. (به یاری خدا)


    سلام 

    سپاسگزارم از دید نقادانتون ... خودم هم حدس می زدم از اون اسلوب مورد نظر دور شده باشه ولی چون زیاد وقت و حوصله نداشتم دیگه اصلاحش نکردم

    بهرحال خیلی ممنون 
    امیدواریم بتونیم از کارگاهتون کمال استفاده رو ببریم 
    پاسخ:

    سلام
    انشالله با وقت و حوصله زیاد فعالانه باز هم حضور داشته باشید توی فصل های آتی
    خوشحال می شدیم اگر به خط ما هم نگاهی می انداختین ... گرچه انقد عجله ای نوشتم که میدونم تعریفی نداره ... مدت هاست دستم به نوشتن این مدلی نمیره به همین خاطر ذهنم کند شده !
    پاسخ:
    سلام
    از اینکه تاخیر افتاد عذرخواهی می‌کنم. سه چهار روزی نتونستم به متن‌های بچه‌ها سری بزنم. 

    اتفاقا خوب نوشتید. ولی با هر بار نوشتن قطعا ذهن و قلم‌تون رو آبیاری کردید. پس حتما مداومت داشته باشید برای نوشتن. 
    بسم الله 

    توی کیسه اش دو تا کفش بود کیسه را تحویلم داد و گفت عصر بر می گردد برای گرفتنش . هم قیافه ی خودش هم یکی از کفش ها آشنا بود . از کفش چرمی قهوه ای که آشناتر بود شروع کردم . انگار بارها زیر دستم آمده بود و پوستش را دباغی کرده بودم ! به دوخت های زیر پاشنه اش نگاه کردم ... به پاشنه ای که رفته بود و خودم برایش با تکه چرمی کار کرده بودم ... آری کار خودم بود... چسب هایش را به زحمت باز کردم و خیره خیره کفش را و تصویر صاحبش را در خاطرم آوردم ... خودش بود ... همانی که سال گذشته آمده بود و کفش را برای واکس زدن بهم داد و گفت دارد می رود پابوس امام رضا ... گفت حسابی خوشکلش کنم ... منم تا می توانستم سرخاب سفیداب هایم را خرج صورت کفش کردم ... کفش به نسبت این مدت کهنه تر شده بود ولی هنوز هم می شد رکاب خوبی برای صاحبش باشد . کف کفش را نگاه کردم و در آیینه اش سنگ فرش های حرم را دیدم که بر آنها بارها بوسه زده است ... به چسب هایش که به زحمت باز می شد نگاه انداختم و در خیالم گفتم شاید صاحبش شبی گوشه ای از حرم از خستگی این جفت را بالش سرش کرده باشد و شاید هم انقدر برای وضو گرفتن ها پایش را بر صورت این بیچاره گذاشته که این خط و خال ها و چروک ها از صورتش محو شدنی نیست ... اما گفتم باز هم همه ی تلاشم را می کنم برای درخششت عزیز ... نگران نباش ... همین که دارم غباری از روی یک زائر بر می دارم برایم نعمتی است ... ناراحت نباش جوری آراسته ات می کنم که صاحبت اگر هوس زیارت کرد از بین کفش هایش باز هم تو را با خود ببرد ... فقط یادت باشد آنجا که رسیدی ... توی کفش داری آقا اگر رفتی ... به غبار کفش زائرها که رسیدی یادت نرود سلام ما را به آقا برسانی و یادی از این کفاشی که دلش در حرم مانده کنی ... بچه های کفش داری صحن انقلاب ما را به غلامی می شناسند ... سلام یادت نرود که برسانی !

    کفش دوم را از کیسه بیرون می آورم . بر خلاف اولی فقط یک لنگه است . از آن ورنی های براق که هیچ خط و خالی هم به رخش نیست فقط پاشنه ی باریک ده سانتی اش از جا در آمده ...سفید است و این طور می خورد که کفش عروسی یا مهمانی باشد ...توی دلم می گویم  هااا نکند نا قلا صاحبت از آن سفر حاجت روا بر گشته و این هم شاهد از غیب بر گشته باشد . آن بنده خدا ببین با خانم چه رقص تانگویی رفته که این پاشنه ی بخت برگشته تاب همیاری نیاورده ... آخر پدر صلواتی ها این هم شد رکاب عروسی !! به قاعده ی یک تار مو یک برج ده سانتی می سازند که خانم با این یک شب هم دوام نمی آورد ...البته شاید تقصیر از عروس خانم هم باشد زیادی ورجه وورجه کرده یا شاید هم پایش پیچ خورده و از هول حلیم افتاده زمین ...استغفر الله ... انقدر صاف و صوف هم هست که نمی شود بگوییم بیشتر از همان یک جلسه که قاعدتن مراسم مهمی هم بوده  پای صاحبش را دیده ...حالا اشک نریز اسب سفید جوری نعل برایت می اندازم که صاحبت تا عروسی نوه هایش را هم از ارتفاع ده سانتی ببیند ...   


    پاسخ:
    سلام

    بسیار بسیار خوش آمدید به کارگاه خودتون
    ممنون از حضورتون و مشارکت‌تون در هر دو فصل 

    درباره‌ی متن‌ها:
    واقعا نمی‌شه خوبی هر دو قطعه رو نادیده گرفت. هر دو قطعه دارای جزئیات، ایده‌ها و ظرائفی هستند که می‌شه ازشون حرف زد. اما در مجموع متن‌های شما کمی از خواسته‌ی مدنظر فصل یک این کارگاه دور شده. علت هم اینه که وارد فضای داستانی شده. درسته این کارگاه، عنوانش کارگاه داستان‌نویسیه، اما توی فصل اول (و تاحدودی فصل دوم) هنوز قدم به عرصه‌ی داستان‌نویسی نگذاشتیم و بنا گذاشتیم روی دید خلاقانه کار کنیم و مهارت خلاقیت‌مون رو تقویت کنیم. روی همین حساب سراغ اسلوبی رفتیم که ما رو از حواشی داستانی و عناصر داستانی دور نگه داره تا به‌طور خالص بتونیم خلق کنیم و بسازیم. توی فصل اول این روش عبارت بود از این‌که اعضاء‌کارگاه صرفا یک کفش رو درنظربگیرن و با لحنی گزارشی ویژگی‌هاش رو بنویسین. (رنگش، جنسش و ...) و در ادامه با همون لحن سعی کنن ویژگی‌های صاحبش رو حدس بزنند. بنابر این دیگه نیازی نیست به استفاده از دیالوگ داستانی (مثل "گفت عصر بر می‌گردد)، شخصیت‌پردازی داستانی(مثل "ناراحت نباش عزیز... همین که دارم غباری از روی یک زائر برمی‌دارم...") ، ذکر جزئیات موقعیت (مثل این‌که "توی کیسه‌اش دو تا کفش بود و کیسه را تحویلم داد و ...)

    باز هم تاکید می‌کنم. استفاده از این‌موارد نه به این معنیه که متن رو از قوت می‌اندازه. بلکه صرفا باعث می‌شه توی این تمرین به‌خصوص در این فصل شما رو به حاشیه ببره و از اصل دور کنه. و الا این عناصر داستانی هر کدوم مزیت‌هایی دارند که در فصل‌های بعدی به عنوان اصل‌های دیگه مطرح می‌شه و ازشون استفاده می‌شه. پس نوشته‌ی شما با نگاه داستانی دارای ارزش‌های زیادیه و تحسین‌برانگیزه.
    ولی اگه خواستید مجددا از این نوع تمارین برای خلاقیت استفاده کنید، پیشنهادم اینه که با اسلوب و روشی که توی این فصل بهش اشاره کردیم، ذهن خودتون رو با خلق و خلاقیت درگیر کنید.

    بسیار متشکر و ممنون. موفق باشید
  • بهترین بوی ماه
  • بسیار متشکر از وقتی که در اختیار تک تک شاگردانتان قرار میدهید و خدا قوت!
    بعله شما درست میفرمایید! ای کاش تلخش میکردیم!
    انرژی مضاعف گرفتیم!
    سپاسگزارم

    پاسخ:
    وظیفه‌ست
    خواهش می‌کنم. دعا بفرمایید.
    خدا را شکر! ان‌شالله با انگیزه تا فصل آخر بنویسید!
  • بهترین بوی ماه
  • با سلام

    شرمنده که دیر رسیدم، در حرم ثامن الحجج علیه السلام دعاگویتان بودیم...

    دوست داشتم باز هم ادامه میدادم اما خب از وقت و حوصله خارج بود...

    یه دونه نوشتم تا نقدهای شما بزرکوار رو به گوش جان بشنوم و بعد با رعایت اصول بهتر ادامه بدم.


    کتانی  آبی


    "

    آبی یکدست و ترتمیزی دارد، با بندهای سفیدِ تمیزی که محکم به هم گره خورده اند، معلوم است صاحبش اهل بستن و باز کردن بندهای کفش نیست، از آن روز اولی که خریداری کرده تا به حال گره هایش باز نشده، این را بعد از باز کردن مشقت بار بندها و حالتی که بندها به شکل گره به خود گرفته ان فهمیدم.شمار اندکی سوراخ  ریز هم جلوی کفش است که احتمالا به مثابه سیستم تهویه عمل می کند. ظاهر تقریبا نویی دارد.دو وهله اول هیچ مشکلی ظاهری ندارد...داخلش را که نگاه میکنی یه تیکه مقوای تحلیل رفته توسط آب دریاست، چون پر از ذره های شن است که چسبیده به مقوا...از ظاهر مرتبش معلوم است که کفش مدت زیادی توسط پاهای صاحبش در دریا بوده...با یک کفی دوباره می شود همان کتانی مانند روز اول اما این بار برای صاحب جدیدی که محتاج تر است...سادگی و رنگ آبی ملایم و سایز کفش ذهن را می برد به سمت صاحبی که دختردبیرستانی ساده پسندی است و البته والدینش وضع مالی خوبی هم دارند، چون کفش یه کفی ساده میخواهد و نیازی به تعمیر آنچنانی ندارد...از گردو خاک هایی به سر و روی کفش خوابیده معلوم است یکسالی گوشه جاکفشی فقط و فقط خاک خورده...فقط جای انگشتان کفاش با هر بار دست زدن به کفش روی گر دو خاک آن می ماند...دختری که با سرویس مدرسه رفت و آمد داشته و فقط برای زنگ ورزش کفش ها را می پوشیده و حالا ندای دورنی اش اجازه نداده آن را به دور بیاندازد و آن را به دخترک فقیری هدیه داده تا استفاده کند،آن هم نه فقط برا زنگ ورزش بلکه برای طول یکسال مدت تحصیلش، چرا که در سفرهای مختلفش کفش کتانی ساده و مشتری پسندتری را خریداری کرده و...

    "
    پاسخ:
    سلام
    پس نفس‌ و قلم‌تان بوی حرم می‌دهد. خوشا به سعادت‌تان

    کار خوبی کردید که نوشتید.
    اتفاقا متن بسیار عالی بود و کاملا طبق اسلوب خواسته‌ شده در این فصل نگارش شده. جزئیات خوب و قابل تصوری از کفش ارائه دادید. فقط کاش به جای تاکید بر خلق یک صاحب دوم برای کفش‌ها، روی همان صاحب اول بیشتر سرمایه‌گذاری می‌کردید. (البته این پیشنهاد به این معنا نیست که نوشته‌ی فعلی خلاقیت و دید خلاقانه ندارد. منظورم این است که این‌طور ارتباط جزئیات با صاحب اصلی کفش بیشتر می‌شد)
    راستش وسط‌های متن، آن‌جا که از آب و دریا صحبت کردید، فکرم رفت به این‌که لابد صاحب کفش‌ها در دریا غرق شده. این هم ایده‌ی خوبی می‌شد برای صاحب کفش‌ها. (و البته کمی تلخ)

    در مجموع قطعه‌ی خوبی بود و لذت بردیم.
    متشکر

    نمی شد اسمش را کفش گذاشت.یک تخته ی چوبی خاک گرفته با چند تا بند که  پا را نگه می داشت.چند تا از بندها پوسیده و با نخی به تخته وصل بودند.دو تا هم که از یک طرف کنده شده  بودند.حد اقل یک روز تمام کار می برد تعویض بند ها.یک نگاه کرد به چشم های غمگین مرد جوان سیاه.که ایستاده بود منتظر.مرد سیاه بنظر جوان تر از کفش ها می رسید.شاید مرد جوان امده بود تا به وصیت پدربزرگ عمل کند.شاید پدربزرگ وقت خریدن کفش ها نیت کرده که اولین اربعین ،کفش ها را بپوشد و پیاده تا کربلا برود اما توی اخرین سفری که برای اوردن بار جدید با کشتی رفته بود یکی ازجزیره های اطراف،گرفتار طوفان شد و به محرم نرسید.حالا بعد از بیست سال احمد علی،که در ارزوی زیارت اقا می سوخت،مامور به انجام رساندن نیت ناکام پدربزرگ شده بود،چه زیارتی قسمتش شده بود،زیارت اربعین،با پای پیاده...روز اخر همه اهل شهر جمع شده بودند و هر کس حاجت و سلامش را اهسته کنار گوش احمد زمزمه کرده بود...قلب مرد جوان اندازه ی حرمی حاجت به همراه داشت.وخودش بزرگترین ارزویش رسیدن قدمهایش به حرم اباعبدلله بود...

    کفش ها را گرفت،بی انکه نگاهشان کند از مرد تشکری کرد،صلواتی فرستاد،کفش ها را زیر بغل زد و با همان پاهای برهنه به راه افتاد...

    ***********

    2.گیوه های سپید نوتر از آن بودند که بخواهند تن به نخ و سوزن کفاش بدهند.ارزان ترین پای افزار موجود زمانه.صاحب کفش ها بیشتر ازده سال ندارد.شاید پای افزارهای پسرک پنجم یا ششم یک خانواده ی پر جمعیت باشد.پسرک در ارزوی یک جفت کفش بندی، چند باری رفته بود دم مغازه و کفش های بندی را دیده بود و با حسرت و اکراه و کمی هم شرم از پدر جریان کفش های بندی را با مادر در میان گذاشته بود. اما پدر که در بضاعتش نبود برای هر هفت تا بچه ،دلخواهشان را تهیه کند باید کمی سرسختی نشان می داد در مقابل خواسته های کودکان.یک روز بی خبر چند جفت گیوه خرید با سایز های مختلف و اورد گذاشت روی تخت توی حیاط و رفت توی اتاق تا لب و لوچه های اویزان بچه ها  را نبیند.راضی کردن بچه ها وظیفه ی خانم خانه است.اما پسرک یا دیدن گیوه ها اشک توی چشمهایش جمع شد.مادر توی پوشیدن گیوه ها کمکش کرد،اما گیوه ها به پا تنگ بودند و پا را می زدند و روی جا باز کردن هم نمی شد حساب باز کرد.مرد از پشت پنجره دید و سری پایین انداخت و زیر لب ذکری گفت.

    زن اهسته کنار گوش مرد گفت:نگران نباشید اقا می دهیم کفاش اندازه اش کند!

    پدر صبح زود گیوه ها زده بود زیر بغل و بعد از اولین مجلس درس،داده بود کفاش و گفته بود اینها را شبیه ان کف های بندی که توی آن حجره  انطرف خیابان است درست کند و بند بزند.و بدوین اینکه منتظر شنیدن هیچ حرفی از جانب کفاش باشد از انجا دور شد.

    *******

    سلام 

    امیدورام دیر نشده باشه و به این نوشته ها هم نگاهی بندازید

    پاسخ:
    سلام 
    عرض خوش آمد گویی و تشکر دارم. ماهی را هر وقت از آب بگیرند تازه است. خوب کردید که نوشتید.

    هر دو متن خوب بودند و دارای دید خلاقانه. دومی البته به نظر خلاقانه‌تر از اولی می‌آمد. 
    فقط جای این کم بود که هر دو کفش را با جزئیات بیشتری خلق کنید که بدون استفاده از روایت داستانی، ماجرای صاحبان کفش‌ها را خودشان بازگو کنند. مثلا گیوه‌هایی که درخواست شده شکل‌شان عوض شود، احتمالا جزئیات بیشتری داشته باشند که راوی بر اساس آن‌ها پی به احتمالات این‌چنینی درباره‌ِ صاحب‌شان و ماجرای‌شان ببرد. 

    موفق باشید
    چرا تعطیلی اینقدر طول کشید واقعا !!! :( انشاالله که حال استاد خوب باشه و زودتر برگردن کلاس ما بچه ها منتظریم !!! 
    پاسخ:
    مشغله‌های زیاد شاید کمی فاصله بندازه اما به یاری خدا محکم و استوار فصل‌های اینجا رو تازه و سرحال نگه می‌داریم.
  • مـَـ ه جَـبـیـטּ
  • سلآم . دیگه داشتم کم کم ناامید میشدم :) ..
     خب خداروشکر ،، بِ اینکه قرار بِ نتیجه گیری نبود! توجه نکرده بودم ..

    » با از همین تریبون از خانم معلم عزیز تشکر میکنم کِ باعث شدن که برای داستان نویسی شرکت کنیم :)
    از شما هم بابت صبر و حوصله تون ممنونم .. محتاجیمـ بِ دعا .
    پاسخ:
    سلام
    من وظیفه‌ی کوچیکمو انجام می‌دم.
    به‌طوری کلی حضور همه‌ی اعضاء‌ توی این فصل ستایش آمیز بود و جای تشکر داشت
    سلام به همه
    فکر کنم دربست بعد از نوشته ی داغون من استاد از ادامه کلاس منصرف شدن:(
    قول میدم دیگه کوتاه بنویسم و مشقامو خوب انجام بدم و شاگرد حرف گوش کنی باشم ...
    حالا از نوشته ی ما بگذرید استاد به باقی دوستان پاسخ بدین والا(:
    ممنون از حوصله و صبر شما انصافا دست مریزاد به همتی که دارید....
    یا علی
    پاسخ:
    سلام 
    نفرمایید این‌طور.
    پرکاری شما و نوشته‌های خوب‌تون جزء نقطه قوت‌های این جمع داستانیه.
    ان‌شالله تا آخرین فصل محکم و استوار باشید.


  • سمیه(شاگرد تنبل کلاس)
  • با سلام و خجالت زیاد بابت تاخیر زیاد ، که اونم اگه ترس از دعوای خانم معلم نبود فک نکنم به این زودیا میجنبیدم و می نوشتم ، به هر حال ببخشید دیگه هر کلاسیم باید یه شاگرد تنبل داشته باشه :دی 

     

    ---------------------

    یک جفت کفش زنانه سبز رنگ براق با شکل و شمایلی کاملا متفاوت و عجیب! کفش طوری ساخته شده بود که جز کفی کفش چیز دیگری در پاشنه آن دیده نمی شد، کفی کفش نزدیک سه سانت ارتفاع داشت و قسمت جلو کفش به صورت مربع شکلی بود با دو بند بلند از جنس خود کفش ولی خیلی نرم تر ، ط.ری که با دو سه دور پیچیدن دور ساق پا و گره زدن محکم می شد.

    کفش مربوط می شد به دختر جونی که به تازگی از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود ، از مدل کفشها می توان حدس زد که صاحب کفش خیلی دنبال مد و مارک و رنگ سال و اینطور چیزهاست، از وقتی وارد دانشگاه شده بود و بعد از آشنای اش با میترا که حالا مثلا صمیمی ترین دوستش شده بود ، نظر و عقیده او نسبت به همه چیز و اعتقادات خودش و خانواده اش عوض شده بود ، بند لنگه چپ کفش کاملا کنده شده بود که احتمالا به خاط دویدن یا عادت نداشتن پا به این مدل کفشها بود ...

     

    -------------------------

     

    نعلین بزرگ پا قهوه ای رنگی که از قسمت جلو کفش کاملا دهان باز کرده بود صاحبش طلبه جوانی است با بیست و اندی سال سن که برای تبلیغ به این روستا کوچک و دور افتاده آمده بود ، فرزند دوم از یک خانواده نسبتا مرفه بود که با همه مخالفت هایی که با او شده بود از هدفی که انتخاب کرده بود باز نیاستاد و وارد مدرسه علمیه شده بود، با اینکه خانواده در این مورد با او مخالفت کرده بودند ولی به طرز عجیبی به این کار عشق می ورزید. از همان کودکی ان زمان هایی که گاهی اجازه می دادند و مکبر مسجد محلشان مشد آرزو داشت او هم بتواند روزی مانند پیشنماز مسجد محل امین مردم باشد و به آنها در مسائل زندگی شان کمک کند. پارگی کفش مربوط می شد به حادثه ای که دیروز عصر برای یکی از بچه های روستا اتفاق افتاده بود ، همین دریوز بود که پیرمرد بیچاره سراسیمه به مسجد آمده بود و طلبه جوان و یکی دوتا از بچه ها را که برای یادگرفتن قرآن به مسجد آمده بودند را به محل حادثه برده یود تا بتوانند پسرکی را که در اثر بازیگوشی به داخل قنات افتاده بود را نجات دهند....

    -------------------

    چقدر نوشتن سخته وقتی نتونی فکرت رو جمع کنی و به یک موضوع فکر کنی ولی امیدوارم تونسته باشم اصولی رو که گفتین رعایت کرده باشم ، 

    میدونم زیاد خوب نشده ولی خیلی به مخم فشار آوردم تا نوشتم :ذی


    پاسخ:
    سلام و خوش‌آمد گویی فراوان

    خیلی متشکر و ممنون از قطعه‌های خلاقیتی که نوشتید.
    اگه قراره طبق گفته‌ی شما عضو کم‌کار کارگاه‌مون این‌قدر خوش‌ذوقانه و قوی در کارگاه مشارکت کنه، پس خیلی جای خوش‌حالی و شکرگذاریه.

    متن‌های شما درست براساس الگوی خلاق‌نویسی نگارش شده جز این‌که قطعه‌ِ اول واقعا جای ادامه دادن داشت. این‌که جزئیات بیشتری خلق کنید و بیشتر به صاحب کفش‌ها نزدیک بشید.
    درباره‌ِ قطعه‌ی دوم هم شاید ربط بین جزئیات نعلین با طلبه‌ی جوان خیلی درنیامده، اما چون بناست شما با کوچک‌ترین بهانه دست به خلق بزنید، قابل پذیرشه.

    بسیار متشکر. ان‌شالله با زیادتمرین کردن، دید خلاقانه‌تون رو تقویت کنید و همین‌طور با تمرکز روی جزئیات به‌ظاهر ناچیز بتونید چیزهای جذابی خلق کنید.

    سلام

    من بسیـــــــــار خوشحال فصل جدید گذاشته نشده تا حداقل یه متنی که قبل سفر نوشتم رو سریع بفرستم . :)
    **

    دمپایی رو ازم می گیره و کفشای مشکی ش رو دراز می کنه جلوی روم . از این مدل جدیدهاست که نه کفشه نه صندل ! از اینا که جلو روش مثل یه کفش باکلاس می مونه و جلو بسته است و حتی دو بند داره که پاپیونی گره خورده . تا اینجای کار کفش شیکیه اما ساق پوش نداره این کفش! پس می شه صندل با ورژنی جدید! کفش های خاکی ش رو می گیرم و نیم نگاهی بهش می ندازم یه خانم سی و چند ساله که یه مانتو و مقنعه مشکی پوشیده با شلوار پارچه ای . کیف چرم و عینک آفتابی ش رو با یه دست گرفته و به زمین خیره شده . قیافه خسته اش می گه کلی کار کرده اما صبح اول صبحی که همه تازه دارند می رند سرکار ، کار هنوز شروع نشده که ! پس لابد روزهای شلوغی رو داره . کیف چرمش اونقدر جون دار هست که انگار این چرم داره با آدم حرف می زنه . کیف چرم و عینک مارک و فکر درگیر می گه یه آدم حسابی جلو روم وایساده اما این کفش های خاکی و ظاهر ساده هم می گه بعیده این آدم رئیس و سرمایه دار و صاحب پست و مقامی باشه . احتمالا از این دانشجوهای دکترایی هست که پایان نامه ش داره پوست ش رو می کنه و از اون طرف چون خانم دکتر شده بالاخره باید یه چیز مارک دار و با کلاس هم داشته باشه ...


    پاسخ:
    سلام
    خوش‌آمدید و ممنون از حضورتون
    ایشالله توی فصل‌های بعدی اسمتون رو توی اولین نوشته‌ها ببینیم

    هرچند یکی دو جا وارد حاشیه‌‌ی داستان‌نویسی شدید (و کمی از خلاق‌نویسی مدنظر این فصل دور شدید) اما کلیت قطعه‌ی نگارشی شما به خواسته‌ی فصل یکم نزدیک بود و قابل قبول.
    کفش‌تون دارای جزئیات خوبی بود و ای‌کاش این جزئیات رو ادامه می‌دادید و به ظرفیت‌های بیشتری از صاحب کفش می‌رسیدید. مطمئن هستم با تقویت دید خلاقانه‌تون می‌تونید جزئیات بیشتری از پدیده‌ها رو کشف کنید. (ان‌شالله)
    موفق باشید
    به خوشی و میمنت یک هفته از اغاز تشکیل این کارگاه گذشت و با یاری خدا تا اینجا به نظرم خوب پیش رفتیم . 
    خدا توفیق بده که بتونیم هم گام با جناب شریفی تمام منازل را یک به یک درست و دقیق طی کنیم . 
    از خدا هم برای جناب شریفی آرزوی سلامتی و توفیق خدمت دارم .
    دست همگی درد نکنه .
    پاسخ:
    الحمدلله
    واقعا دست همگی درد نکنه.
    ایشالله بعد گفتن بسم‌الله شروع کار، تا آخر همه با همین روحیه و انگیزه‌ی بالا مشارکت داشته باشن
    فک کنم زیاد وقت بگیره.
    البته برای تدریس خیلی خوبه و به دست اوردن اطلاعات.
    ی زمانی تو ذهنم بود کارگاه فیلم‌نامه نویسی مجازی داشته باشیم.
    همون وقتا که بحث کارگاه داستان فیروزه بود.
    اما دنبالش رو نگرفتم.
    پاسخ:
    آره
    وقت‌گیره. اما شاکی نشو ازم. 
    یادش بخیر!
    اولین داستانمو که نوشتم، یه داستان خارجی بود....اینقد دقیق بود که دبیر زبان فارسی مون که داور مسابقات داستان نویسی استان بود خیلی آروم گفت:خیلی قشنگ بود....ترجمه اش از کیه؟!!!
     من مردم از ذوق.... :))
    بعدشم یه چندتایی عاشقانه و جبهه ای نوشتم اما به باد رفت همشون...

    دیگه جرئت نمی کنم دست به قلم شم واسه داستان نویسی...هربار سعی کردم احساس کردم آبکی شده و ادامه نمی دادم....
    پاسخ:
    سلام
    خوش‌آمدگویی فراوان


    چه خوب می‌شه اگه تو این جمع داستانی به ما افتخار بدید و دست به قلم بشید. ما (همه‌ی اعضاء‌کارگاه) قول می‌دیم ارزش و جایگاه همه‌ی متن‌ها رو بدونیم.
    چقد ناز...فقط این جارم ببینید.www.blue-paragraph.blogfa.com
    بهتر نیست ادامه داستان ها تو صفحات اصلی وبلاگ چاپ بشه تا توی کامنتا؟
    پاسخ:
    سلام
    صفحه‌ی جذاب و خوبیه

    اما فعلا سبک و سیاق ما این نیست که داستان‌های دنباله‌دار بنویسیم.
    ( البته شاید در ادامه و در فصل‌های بعدی کارگاه از این روش هم استفاده کنیم)

    بنابر این شاید مشارکت از طریق کامنت‌ها (با توجه به محدودیت‌های فنی وبلاگ) بهترین روش باشه

    بسم الله 

    سلام مجدد 

    بابت تاخیر در انجام و تصحیح تمارینم معذرت میخوام 

    برای وقت و دقت و حوصله ای که برای این کلاس به خرج میدید واقعا ممنونم  

    تقریبا اکثر داستان های دوستان و توضیحات شما رو خوندم تا چیزی دستم بیاد بتونم نزدیک به اون چه که توی این فصل مد نظره بنویسم . امیدوارم با توکل به خدا بتونم 

    _______

     داستان اول : کتانی سفید نیلی 

     دختر عجله داشت . یک جفت کتانی سفید نیلی را جلویم گذاشت ، خسته نباشید ی گفت و تاکید کرد که بعد از ظهر آماده باشد می آید دنبالش ... از ظاهر و کلاسوری که دختر به دست داشت مشخص بود دانشجوی همین دانشگاه کنار است

    بسم اللهی می گویم و کار را شروع می کنم ... کف کتانی ها را که از لبه جدا شده اند چسبی میزنم . با ساییدگی کف ها دیگر شماره سایز کفش مشخص نیست . ولی از کوچکی این کتانی ها به نظر نمی آید که صاحبشان این دختر باشد . به نظر صاحب این کتانی ها باید دختری کوتاه قد و لاغر اندام با پایی با سایز سی و شش ، سی و هفت باشد . ولی نمی دانم چرا کف این کتانی های بیچاره به این روز در آمده . باید صاحبشان وقت راه رفتن پاهایش را به زمین می کشد که این بلا را سرشان آورده . چسبی که زده ام خشک شده . شروع به دوخت کف به لبه ی کتانی ها می کنم ... کتانی ها کهنه اما تمیزند . صاحبشان آن قدر آنها را تمیز نگه داشته که کهنه گی اش کمتر جلب توجه می کند . گمانم هر روز صبح این کتانی ها با یک دستمال خیس تمیز می شود که این گونه کناره ها و بندهایش سفید و تمیز مانده است . خوشا به حال این کتانی ها ، چه صاحب قانع و تمیزی دارند ... شروع به درست کردن بندهایش می کنم ... ولی با دیدن ساییدگی کناره ی داخلی کتانی ها و پارگی های خیلی کوچک در چند گوشه ی آنها این سوال برایم پیش می آید که چرا این قدر با اینها نامهربانی شده . معلوم است صاحبشان وقت راه رفتن جلوی پایش را نگاه نمی کند . حواسش را جمع اطراف نکرده این کتانی های بیچاره را به این حال و روز در آورده

    بعد از ظهر است . تا دختر نیامده کتانی ها را برمی دارم دستمالی می کشم . تا می آیم آنها را در پلاستیک بگذارم دختر سر می رسد . اما این بار همراه دوستش است . دختر کفش ها را به دوستش می دهد تشکر می کند و همراه با دوستش دور می شود 

    نگاهم قدمهایشان را تا سر خیابان دنبال می کند . دختر جایش را عوض می کند و طرف خیابان می ایستد . دست دوستش را می گیرد و با هم از خیابان رد می شوند 

     ...صاحب کفش ها دوست روشندل دختر بود و من 

    .خدایا مرا ببخش 

    __________

     امیدوارم به چیزی که مد نظره نزدیک شده باشم 

    این بار واقعا سعی کردم کمتر از کلید بک اسپیس استفاده کنم 

     

    پاسخ:
    سلام مجدد 
    متشکرم و خوشحالم که برای رسیدن به ایده‌آل‌ترین متن‌ها تلاش می‌کنید و با انگیزه به این جمع داستانی قدم می‌گذارید.

    این قطعه‌ی شما بسیار به اسلوب خلاق‌نویسی مدنظر نزدیک بود. بخشی که جزئیات کفش رو خلق کردید و سعی کردید از اون‌ها به خلق جزئیاتی برای صاحب کفش‌ها برسید خوب بود و ان‌شالله با همین سبک و سیاق دید خلاقانه‌تون رو تقویت کنید.
    بخش‌های دیگه (مخصوص بخش پایانی) که از سرنوشت شخصیت مدنظر نوشتید و به اصطلاح شخصیت‌پردازی کردید و با لحن داستانی ماجرایی را روایت کرده‌اید، فعلا مدنظر کارگاه نیست و می‌شه گفت در این فصل، بهشون نیازی نداریم. 
    در مجموع قطعه‌ی شما قابل تحسین بود و جای تشکر داشت.
    التماس دعا

    کتانی مشکی


    نوشته اخر خانم معلم عالی بود تعلیق و همون حسی که فکر کنم استاد خواست دراومده(:

    چه عالی میشه وقتی باشه وداستان دوستان بخونم

    فقط یه سوال از استاد این خوندنه یه مقداری رو نوشتن ادم اثر میزاره البته ایده هم میده ها

    اما خب حس میکنم از قلم خودت دورت میکنه و به قلم کسی که ازش ایده گرفتی نزدیک میشه درسته یانه؟

    پاسخ:
    بله دقیقا به نظر بنده‌ی حقیر هم متن خانم معلم کاملا به ایده‌آل روشی فصل یکم نزدیک بود و نمره‌ی بالایی داشت
    بحث زبان روایت و تاثیر پذیری قلم رو بهتره بذاریم برای فصل‌های رو به پایان کارگاه. حالا حالا ها کار داره تا به اونجا برسیم. 
    ما فعلا داریم هسته‌ی میوه‌ی داستان رو با هم مرور می‌کنیم و اشکالی نداره متن‌های باقی اعضاء به کار ما کمک کنند. سعی می‌کنم در مواردی که نباید متن‌ها از هم تاثیر بگیرن، حتما تذکر بدم به دوستان بزرگوارم که از این نظر با مشکل مواجه نشند. اما برای این فصل اشکالی متوجه اثرپذیری نیست. چون مهم بدست آوردن اسلوب خلاق نویسیه
  • مـَـ ه جَـبـیـטּ
  • بِ مرد گفتم کفش رو بذاره روی میز ِ کارم، قول ِ غروب رو بهش داده بودم، یه کفش ِ مشکی ِ براق ِ تازه واکس خورده با پاشنه ی ده سانتی!

    گمانم این بود کِ باید همسری خوش سلیقه داشته باشه، شاید هم از اون خانم هایی باشه کِ بعضی از مثلن روشن فکرا بهشون میگن باکلاس! یحتمل باید مانتوی 80 سانتی بپوشه و البت بدون ِ آرایش ِ غلیظ و ناخن ِ لاک مالی نشده هم بیرون از خونه نیاد!

    یه چیزی تهه همه ی فکرام بهم میگفت شاید این مرد اصلَن همسری نداشته باشه و صاحب ِ کفش، خواهر یا مادرش باشه،، اما هرچی کِ بود بی غیرتی ه مرد ِ جوان رو میرسوند !!

    کفش ِ گرون قیمتی بود، گوشه ی سمت ِ راست ِ لنگه ی پای چپ باز شده بود، کمی هم از پوستش پاره بود،، باید خانم پولداری باشه، حتما" خیلی انگشتر و سینه ریز برای خودش داره، از همونا کِ همیشه دوس داشتم برای فاطمه ی خودم هدیه بگیرم ..

    پارگی کفش، از برخورد ِ با دیوار یا جسم ِ خشن نمیتونه باشه، آخه یه خانم خوش سلیقه چطور میتونه بی نظم باشه و کَجَکی راه بره! اما احتمالا" از رو سنگ ریزه ها رد شده کِ پوست ِ چرمی جلو کفش خط افتاده و پاره شده.

    بنظرم خانم ِ لاغر اندامی میاد، و حتما" باز شدن گوشه ی کفش از گشادی ه انگشت ه شصت نیست اما چرا اینجور شده؟! حتما" کفش رو بِ کسی قرض داده و طرف مقابل نتونسته خوب مراقبت کنه، آخه یه خانم خوش لباس برای شخصیت خودش هم شده از کسی قرض نمیگیره،،

    تو همین افکار بودم کِ متوجه شدم آفتاب داره کم کم از آسمون میگذره، کفش هم بِ آخرای کارش رسیده بود کِ سایه دو پا، جلوی چشمام، مجبورم کرد تا سرمو بیارم بالا و ببینمش،، بر خلاف ِ تمام ِ افکار ِ باطلی کِ نسبت بِ صاحب ِ کفش داشتم، متوجه یه خانم محجبه با چادر ساده ی مشکی ه اتو کشیده شدم کِ برای گرفتن ِ کفش ِ مشکی ِ براق با پاشنه ی ده سانتی اومده بود،،

    میگفت از یکی از دوستان نزدیک براش هدیه اومده، و همیشه سعی داشته خیلی خوب ازش مراقبت کنه، اما پسر کوچولوی 4ساله ش با سه چرخه ش از روش رد شده و باعث ِ کنده شدن ِ پوسته چرمی ِ کفش شده .. پارگی هم از استفاده ی زیاد بوده ..

    + کمی از افکار عجولانه ی خودم خجالت کشیدم، اما از اینکه در نظرم یه خانم ِ باکلاس رو تداعی کرده بودم خوشحال بودم، چون بنظرم "باکلاسی" بر خلافِ بعضی از مثلن روشن فکرا، بِ بی حجابی نیست !

    --------------------------------------------------------------------------------------

    سلآم، خیلی دوست داشتم وقت می شد تا نوشته های بچه ها رو بخونم، بَلکَم بیاد دستم کِ چه کنم، کمی هم ناخوش فکر بودم این چند روزه،، خلاصه نتونستم خیلی برا نوشتن سعی کنم، از طرفی گفته بودین بدون ِ پاک کردن و اینکه هرچی برا اول بار بِ ذهنمون رسید، بکشیم بِ نوت! .. امیدوارم اونی شده باشه کِ توضیح دادین.. دیگِ بضاعتمون همین بود :) ..


    پاسخ:
    سلام و خوش‌آمد

    بسیار عالی بود. بیشتر به این خاطر که به اون توصیه عمل کردید و اجازه دادید ذهن‌تون بی‌تجدید نظر خلاقیت به خرج بده و هرچی به ذهن میاد رو نوشتید.
    تقریبا تا انتهای متن از اینکه سعی کردید اسلوب مدنظر رو رعایت کنید و با لحن گزارش‌وارانه جزئیات کفش رو خلق کنید و از پیوندش با صاحب کفش‌ها حرف بزنید، بسیار احساس خوبی بهم دست داد و این جای تحسین داره.
    اما ای‌کاش قسمت آخر رو (که با لحنی داستانی و با استفاده از عناصر داستان‌‌‌نویسی نگارش شده) به متن اضافه نمی‌کردید. چون لزومی نداره توی کارگاه خلاق‌نویسی فصل یکم، نتیجه‌گیری داستانی داشته باشیم. ما فقط می‌خوایم خلق کنیم. 

    در مجموع حضورتون و مشارکت هنرمندانه‌تون ستایش‌ آمیز بود.
    التماس دعا

    بسم الله الرحمن الرحیم
    4-سلام..خسته نباشید...ممنون پسرم شما هم خسته نباشید....میشه این کفشم رو برام درست کنید....گفتم بده ببینم پسرم با کفشت چی کار کردی....لنگه کفشش رو در اورد و داد بهم..یه نگاه بهش کردمو گفتم کار که نداری؟؟گفت نه..گفتم پس بشین تا برات درستش کنم....به کفش کتونی پسرونه ای که مشخص بود تازه اس نگاه کردم...کفش کتونی که کفه اش از خود پارچه اش جدا شده بود و کمی ازش پاره ..هه انگار  خود کفش داره برام از امروز مدرسشون میگه....پدرش براش این هفته کفش کتونی نو خرید..البته ازش قول گرفت که مواظبش باشه..اما خب پسرنو شیطون.....امروز ورزش داشتن... یادش نبود که امروز نباید کتونی جدیده رو پاش کنه..خلاصه می ره مدرسه..زنگ ورزشون هم که اختصاص داره به فوتبال...پسرا هم که دوس دارن از یکی دیگ بهتر باشنو خودشون رو نشون بدن..با آخر سرعت می دوئن و ضربه های پشت سر هم به توپ..همه کاری برا گل کردن توپی که با پا بهش ضربه میزنن و زدن اسم گل به نام خودشون....و بهترین چیز براشون آفرینی از طرف معلموشون و پدرشونه......حالا هم پسر کوچولوی ما تو آخرین لحظه هنگامی که همه ی افراد رو پست سر گذاشته و به خط دروازه رسیده آنچنان ضربه ای به توپ میزنه که کفشش داغون میشه..اما توپش گل..حالا دیگه جشن خودشه و هم تیمی هاش..اما کفشش.....اونکه سرش می رفت قولش نمی رفت..به باباش قول داه بود که مراقب کفشش باشه.:(.امروز حتما باید میرفت پیش کفاش محل تا کفشش رو درست کنه..بعدش خبر خوب گلش رو به باباش بگه......حالا هم که نشسته رو صندلی داره و به گل بزرگش فک می کنه و فقط نگران کفشش هست.....بهش نگاه کردم..باید حتما کفشش رو درست کنم که مبادا از خوش حالی اش کم بشه و بتونه باباش رو خوش حال کنه....کفه اش رو با چسب مخصوصم چسبوندم .....بعدش محل پارگی رو طوری دوختم ک پیدا نباشه و بهش نشون دادم..گفتم خوبه؟؟لبخندی از سر ذوق زدو گفت ..وای واقعا ممنوم..گف چقد میشه..گفتم این جایزه گل قشنگته...با هیجان گفت شما از کجا میدونید..گفتم از کفشت مشخص بود پسرم.با یه نگاه همه چی رو برام تعریف کرد....بدو برو به بابات بگو چه گلی زدی...تند تند لنگه کفش رو  پاش کردو تشکر کردو رفت..به دویدنش نگاه کردم......اخی چه خوب شد که خوش حالش کردم......حتما باباش هم خوش حال میشه.....:)
    پاسخ:
    اگه همین متن شما رو قسمت اول و آخرش (مقدمه و نتیجه‌ش) رو حذف کنیم،‌قسمت وسطش که گزارش‌ها و مشاهدات یک کفاش رو از یک کفش به ما منتقل می‌کنه، می‌شه همون اسلوب مدنظر ما برای خلاق‌نویسی این فصل. غیر از این به نظر من می‌شه حواشی که خلاقیت شما رو به حاشیه می‌بره. هر چی متن‌ نگارشی شما رسمی‌تر و گزارشی‌تر باشه (و کمتر به داستان‌سرایی مشغول بشه)، دید خلاقانه‌تون اجازه‌ی این‌طرف و اون‌طرف‌تر رفتن بیشتری پیدا می‌کنه. 
    باز هم تشکر
    چه جالب شاید امتحان کردم
    بسم الله الرحمن الرحیم
    3-آقا آقا تو رو خدا بدو ..تو رو خدا بدو اینو درست کن.....اروم از دستش گرفتم ...گفتم باشه بدهش به من یه ساعت دیگ بیا ببر..گفت..وای نه دیره..من باید تا نیم ساعت دیگ خونه باشم..مامانم الان از سرکار میاد..چاره ای نداشتم..بچه ی بنده خدا دل تو دلش نبود که سریع تر کفش رو درست کنمو بهش بدم...بهش گفتم بشین تا کارمو تموم کنم...آروم روی جدول کنار خیابون نشست و دست هاش رو به هم گره زد و فشرد..مشخص بود استرس داره....شروع کردم...به لنگه کفش زنونه ای که پاشنه اش از جا کنده شده بود و کمی از درزش پاره نگاه کردم....انگار خود لنگه کفش داشت برام می گفت از داستان مادری که شوهرش توی تصادف مرده و یه بچه روی دستش مونده....از صبح تا شب میره سر کار تا خرجی بچه اش رو در بیاره.....خانواده اش که شهرستان بودند پس مجبور بود بچه رو توی خونه بزاره و بره سرکار ..فقط به همسایه طبقه بالاییشون  که خانم پیری بود بگه گه گاهی بهش سر بزنه...که اون بنده خدا هم که پاش درد میکنه نمی تونه این پله ها رو بالا پایین کنه...خلاصه که این کوچولوی ما تنها بزرگ شده...حالا این کوچولوی ما خواسته احساس بزرگی کنه و کفش مامانش رو بر داره و بپوشه که متاسفانه نتونسته تعادل خودش رو حفظ کنه و میوفته و پاشنه اش از جا در میاد....آخه بچه که بهش فشار نیاورده ..این به خاطر همون راه رفتن های مادرش توی هتلی هست که کار میکنه..انقد این کفش رو پوشیده و باهش کار کرده که هر فشاری بهش بیاد میتونه خرابش کنه..حالا هم این بچه خودش رو مقصر می دونه آوردتش پیش  کفاش محله که درستش کنه....آروم چسب روبرداشتمو به کفه اش زدم و خوب پاشنه رو بهش فشار دادم که دوباره در نیاد به خاطر یه فشار....درزش رو به رنگ همون نخی که داشت دوختمو واکس زدم....تقریبا از اون حال هوایی که داشت در اومد...به دختره گفتم...دخترم اون لنگه اش رو آوردی...گفت اره ولی اونکه خراب نیست....گفتم بدش درست کنم که اونم مث این خوب و نو بشه....دادش ...اون لنگه رو با یه فشار دست پاشنه اش رو در اوردم و خوب چسب زدم و بعدش واکس زدم...2 تا لنگه رو پیش هم گذاشتم..تقریبا خوب بودن برا مادر زحمت کش کوچولوی قصه ما....بهش دادم..گف چقد می شه...گفتم مگه پول داری؟..گف نه....گفتم اکشال نداره ....این هدیه من به تو دختره خوبه..لبخند زدو خدافظی کرد....خوش حال بودم  که تونستم کفش مادری رو درست کنم که بازم بتونه باهاش بره سرکار ...مطمئنا خوش حال میشه ببینه که کفشش دیگه خراب نیست..امشب شب خوبی برای مادر و دختر کوچکش میشه......
    پاسخ:
    سلام

    ممنون 
    این متن شما هم مثل متن‌های قبلی‌تون دارای گیرایی و جذابیت داستانی بودند و هم البته در بعضی پارگراف‌ها کمی تخطی داشتند از اسلوب مدنظر.
    اما با همه‌ی این اوصاف دارای خلاقیت و خلق جزئیات و احتمالات برای کفش قصه بودند. و تا حدودی کفش ها به کشفی از صاحب کفش منجر شده بودند و این خوب بود و قابل قبول.
    تمرین خلاقیت رو حتما ادامه بدید و ان‌شالله موفق باشید
    عه! من تازه اینجارو پیدا کردم.چه بی سروصدا!
    پاسخ:
    سلام و خوش‌آمدید.
    حضور شما ان‌شالله سروصدای این‌جا را زیاد کند و ما را خوش‌حال

    کفش های صورتی رنگ بچگانه را میگذارد روی میز..

    به کفش ها نگاهی می اندازم،سالمند!!! فقط چسبشان از بین رفته!!

    کفش ها کاملا نو هستند..صورتیشان هنوز هم تمیز و براق مانده!

    کفش های دختر بچه ای دو یا سه ساله...

    اصلا انگار پا نخورده اند؛ انگار حتی یک قدم با آنها راه نرفته؛انگار هنوز نپوشیده آنها را...

    اما عجیب آنکه این کفش های نو چسبی نمانده برایشان...

    نمیفهمم چرا این کفش هایی که کاملا نو هستند باید چسبشان خراب باشد؟!

    شاید! شاید این کفش ها هنوز صاحبی نداشته باشد!!

    شاید متعلق به بچه ای باشد که وجود خارجی ندارد؟

    شاید متعلق به پدری باشد که دلش میخواهد دخترکی داشته باشد که شب ها قبل از خواب لپ گلی اش را ماچ کند و بعد بخوابد!

    شاید متعلق به مادریست که آروز دارد موهای طلایی دخترش را ببافد!

    شاید متعلق به خانه ایست که رنگ صورتی را کم دارد...

    اما وقتی همچین کسی وجود ندارد چرا باید این کفش ها باشند؟؟

    کفش های صورتی ملایمی که نشان از طبع مهربان یک دخترک میدهد...صورتی ملایمی که دارد معصومیت یه بچه را داد میزند...دارد پاکی فریاد میزند!

    شاید! شب ها که دل پدر میگیرد می رود و این کفش ها را بر میدارد و به جای لپ گلی دختر کفش های صورتی را می بوسد...

    هر پدر و مادر عاشق لحظه ایست که با بچه شان تاتی تاتی میکند!

    شاید...شاید دلشان میخواسته دخترکشان با این کفش ها تاتی تاتی کند...بعد چسب کفش ها را باز میکنند تا کفش ها را به پایش کنند..

    اصلا حتما دلیلش همین است.زیادی باز و بسته شدن چسب ها آن ها را از بین میبرد حتی اگر کفش ها نو باشند...

    این کفش ها اسباب امید پدری است و مادری. . .

    این کفش ها تمام دارایی یک خانواده است از یک آرزو...

    اما پس چرا کسی نیست که آنها را به پا کند؟

    نکند! نکند کسی بوده که حالا نیست!

    نکند این کفش ها مال دخترکی بوده که ...یعنی خدا از این ها چراغ خانه شان را گرفته؟

    یعنی این کفش ها آرزو اند یا یادگاری؟؟

    کفش ها درست میشوند...پدر خیالی می آید تا کفش ها را تحویل بگیرد...خانمش بیرون مغازه منتظر است.

    هزینه را پرداخت میکند و تشکر میکند...دستش را جلو می آورد تا کفش ها را بردارد...نیمه راه دستش قفل میشود انگار نمیتواند دستش را جلو تر بیاورد...انگار این کفش ها با دست هایش فرسخ ها فاصله دارند. . .اشک پر چشم هایش میشود! به خانمش که پشت شیشه به صورت او زل زده نگاه میکند...خانم چادرش را می کشد روی صورتش...شانه هایش بالا و پایین میرود...تا میبیند دست هایش میلرزند!!

    دست را عقب میکشد و بی آنکه کفش ها را بردارد در مغازه را باز میکند و همراه همسرش میرود...می رود...

    این رفتنش یعنی چه؟؟

    یعنی فراموشی دخترکشان؟؟

    +خدا صبرشان دهد...

    از آن روز تا به امروز کفش ها را گذاشته بودن قفسه بالای کفش هایی که باید درستشان میکردم...هر روز جلوی چشم هایم هستند...

    باورم نمیشود امروز آمد و کفش های صورتی درست مثل همان ها را آورد تا جلویشان را بدوزم...این کفش ها پا خورده بودند...

    به کفش های صورتی قبلی نگاه میکند و زیر لب شکر میکند. . .

    دست دخترکشان توی دست های خانم است.

    چه روز زیبایی بود برای من...

    پاسخ:
    سلام
    و ممنون از متن‌تان.

    بسیار خوب بود و دید خلاقانه‌تان در خلق کفش صورتی و جزئیاتش کاملا مشهود بود.
    البته بهتر این است که تمام روند خلاقیت را (در این فصل کارگاه) به کفش و جزئیاتش مرتبط می‌کردید و از رفتن به حاشیه‌های داستانی (هرجند بسیار کم بودند) پرهیز می‌کردید. 
    بنابر این به‌نظرم قسمت پایانی از عبارت «هزینه را پرداخت می‌کند...» تا آخر (که از یک متن داستانی بهره برده‌اید) را کنار بگذاریم و سعی کنیم همان اطلاعاتی که از خود کفش‌ها به دست‌مان می‌آید را نگه داریم.
    موفق باشید

    من اصلا قصدم این نبود که بخوام مقابله کنم با این کارگاه..

    چون کلاس خودم میدونمش...

    اما خیلی فکر کردم یه سوژه به ذهنم برسه که به ایده آل های شما نزدیک باشه ولی نشد بعد تصمیم گرفتم همین نشدنش رو یه داستان بکنم و بنویسمش!

    پاسخ:
    بسیار خوش‌حالم که اعضاء‌محترم کارگاه حس مالکیت به کارگاه دارند و این‌جا را مال خودشان می‌دانند.
    با این روحیه می‌شه امید داشت که (به خواست خدای قصه‌ها) کارگاه داستان‌مون نتیجه‌‌های خوبی داشته باشه.

    سلام بر جناب شریفی 

    خسته نباشید . واقعا شرمنده ی این همه محبت شما هستم . امیدوارم که بتوانیم این همه محبت خالصانه را جبران کنیم . ممنون که این همه وقت برای این کارگاه می گذارید و بسیار دقیق متن ها را خوانده و پاسخ میدهید . 

    کاش از بچه هایی که بیشتر در این زمینه کار کرده اند میشد کمک گرفت تا کمی از بار و فشار کار بر شما کمتر میشد . 

                                                                     اجرتان فقط با خدای مهربان .




    کتانی مشکی

    یه جفت کفش کتانی مشکی ، از همان چینی قدیمیها . پلاستیک سفید دور تا دور کفش که رویه ی کتانی را از کفی جدا میکرد کاملا به طوسی پر رنگ میزد . معلوم بود سالهاست کار میکند وصاحبش علاقه ی چندانی به تمیز کردن انها نشان نمیدهد . معلوم نیست اگر به بخش کتانی ان آب بزنی چقدر چرک وسیاهی از ان خارج می شود . مطمئنا اگر سفید بود هم الان به رنگ ذغالی بیشتر شبیه بود .مطمئنا صاحبش بیشتر در مرکز شهر جاییکه هوا آلوده تر است رفت و امدش بیشتری داشته . جنس کفش که چون قدیمی است از جنس کتانی چینی هایی که در بازار است  بهتر و محکمتر است . اندازه ی کفش 41- 40 است که برای یک پای مردانه کوچک به نظر میرسید . احتمالا صاحبش مرد ریز اندامی است. لاغر و احتمالا نباید قد بلند باشد .شاید هم مربوط به پسری است که کفش ها را از پدرش گرفته . کفش از نظر فرم دست نخورده است ، معلوم است که نه اهل خواباندن ته کفش است مثل اکثر کسانی که کتانی چینی می پوشند و نه اهل ورزش کردن با آن . باید در مواردی خاص از آن استفاده کند که بعد این همه سال ، سالم باقی مانده است.  کناره سمت راست لنگه ی چپ پاره شده .مطمئنا فشار بر این قسمت بیشتر بوده و حتما صاحبش راست پاست و تکیه اش روی این پا و این سمت بیشتر . کفش را که بر میگردانم حس میکنم  نوک کفشها از سمت پنجه ، کمی ساییدگی اش نسبت به سایر قسمتها بیشتر است . انگار روی پنجه ها بیشتر می ایستاده . رنگ ِ مشکی ؟! کتانی چینی ؟! ، ساییدگی روی پنجه ها ؟! نکند دزد است ؟!!! .شاید دزد ماشین باشد که برای باز کردن ِ در ِ ماشین مجبور است روی پنجه نشسته و در حین باز کردن در ماشین حواسش به اطرافش هم باشد . شاید هم از دیوار مردم بالا میرود که برای دیدن ِ داخل حیاط خانه روی پنجه ها میایستد .

    نه ، درست نیست به مردم تهمت زدن . کار من چیز دیگری است . کفشت را بدوز ! 


    پاسخ:
    بسیار بسیار بسیار عالی
    دستتون درد نکنه خانم معلم. 
    دلیل عالی بودنش دو تا چیزه:
    1ـ رعایت کامل اسلوب مدنظر
    2ـ جزئیاتی که برای کفش آوردید کاملا منطبق با صاحب احتمالی کفشه

    البته جسارت می‌کنم و خط آخر رو پاک می‌کنم. چون توی تمرین خلاقیت باید اتفاقا به همه ‌چیز و همه کس فکر کرد. چون پای خلق وسطه و نباید با هیچ چیزی محدودیت ایجاد کنیم برای ذهن‌مون. (و باز البته، همون‌طور که شما تذکر دادید باید مراقب بود این روحیه رو وقت ارتباط با آدم‌های واقعی از خودمون دور کنیم که خدای‌نکرده به درد سوءظن دچار نشیم)
    سلام بی نهایت ممنون از اینکه وقت گذاشتین و این متون درهم برهم ما را خوندین با اجازتون بنده سایر دوستانم را هم به کارگاه دعوت کردم...

    این داستانم باز گزارش نشد!حس میکنم تمرین کردن تا جایی خوب متوجه میشم اما در اجرا و نوشتن؛ یهو داستان از دستم میره توضیحات که مینویسم در مورد کفش نمی تونم حواشی را ننویسم یه دفعه وارد وادی داستانی میشه و ازش نتیجه میگیرم اینم طولانیه شرمنده نمی دونم اگر بخوام گزارش بنویسم یه جوری فکر میکنم بی سر ته شده!ادامه میدم میشه این:|

    ================
    راز کفش فیروزه ای...
    آهسته وارد اتاق شد یه چهار پایه ی قدمی را از گوشه اتاق برداشت و گذاشت پشت در، تا کسی نتونه وارد اتاق بشه، خیالش که راحت شد رفت سمت گنجه و از روی اون کفش های فیروزه ای را برداشت و روی زانو هاش گذاشت حس خوبی داشته که برای اولین بار به ارزوش رسیده بود و می تونست اون کفش را لمس کنه ...چقدر رویه لطفی داشت یه رویه ی پارچه ای فیروزه ای قدیمی و شیک!دست کشید روی اون بعد فوت کرد تا غبار کم یکه روی کفش بود بره... کفیِ سفید رنگ داخل کفش، کمی گَرد گرفته بود و شیری کدر به نظر میرسید... نوک کفش شبیه یه قیف طرز عجیبی به هم متصل شده بود و یه لایه چرم قهوه ای عین بند کفش کتانی روش دوخته شده بود. دقیقا روی دوخت وسط رویه کفش دو تا مهره چوبی سوخته انگار از جنس چوب گردو ،مثل یه پاپیون با قطعه ای چرم قهوه ای گره خورده بود. و میان اون دوتا مهره یک زنگوله ی چرمی از جنس چرم رو کفش ها خود نمایی میکرد.کناره های بیرونی کفش نزدیک قوزک پا یه دکمه تزئینی با مهارت خاصی دوخته شده بود و دوخت دندون موشی کفی و رویه را با نخی قهوه ای به هم متصل کرده بود و ...این زیبایی های از اون یه جفت کفش خیلی شیک قیمتی ساخته بود! خیلی دلش میخواست یه بارم که شده اجازه میدادن با اون کف ها راه بره... پیش خودش فکر کرد چقدر دوست داشت با یه همچین کفشی بره مهمونی و اونجا کلی باهاش پز بده !اما این شدنی نبود... ناگهان صدای خشن در چوبی قدمی که با برخورد به چهار پایه ای که پشتش گذاشته اونو به خودش اورد.صدای در و صدای پیرزن با دلشوره و دلهره ی اون به هم آمیخته شده...
    -چی پشت در گذاشتی دختر؟
    -هیچی! اومدم صبر کنید الان برش میدارم...به سرعت کفش ها را سر جاش گذاشت و به طرف در رفت و چهار پایه را برداشت و در قدیمی با سر و صدای قیژ قیژ باز شد...
    -چه کار میکنی تو هیچ معلوم هست؟
    -من من... با خونسردی نگاهی به پیرزن کرد و گفت میشه یه سوال بپرسم؟؟
    -بگو؟
    - مادر بزرگ میخوام امروز یه حرفی بزنم مادرم گفته نپرسم اما خیلی وقته یعنی از همون وقتی که اومدم تو اتاق قدیمی تون تا قرآن پدر بزرگ واسه دادن پولای عیدی بیارم این یک جفت کفش فیروزه ای رنگ خیلی قدیمی روی گنجه شما تنها چیزی بود که همیشه نظر منو جلب می کرد... بارها دوست داشتم بدونم این کفش چرا اونجاست و اصلا صاحبش کیه؟ الانم داشتم اونا را می دیدم... میشه سوالامو جواب بدین حالا؟
    مادر بزرگ نگاهی به کفش ها کرد و وقتی خیالش راحت شد سر جاشون هستن نگاهی به دختر انداخت گفت... امشب اینجا پیش من بمون تا راز این کفش ها را برات بگم...
    ذوق زده شده بودم انقدر که لحظه شماری میکردم تا شب بشه...
    شب بعد از شام مادر بزرگ صدام کرد و کلید اتاقش داد گفت نگار برو اون کفش ها را بیار تا رازش برات بگم...
    از خوشحالی تو پوستم نمی گنجیدم به سراغ اتاق رفتم و به سرعت با کفش های فیروزه ای برگشتم ...
    کفش ها را مثل یه نوزاد تو بغلش گرفت و گفت: اون روزا تقریبا هم سن تو بودم میرفتم مدرسه پدرم همیشه دوست داشت درس بخونیم و براش افتخار باشیم...
    من اما عاشق شعر بودم... هر روز که برمیگشتم نزدیک مدرسه یه کتابخونه قدیمی بود که کتاب هم می فروخت عاشق این بودم که برم داخلش و کتاب ها را ببینم... یه وقتایی هم پس انداز میکردم پولامو با اونا کتاب شعر میخریدم... یه روزی وقتی کتابی را خریدم امدم از مغازه بیرون پسرکی تقریبا چند سال بزرگتر از من اومد طرفم !من بدون توجه به اون سرمو انداختم پایین و تندتند به راهم ادامه دادم ...
    حس میکردم کسی تعقیبم میکنه اما دوست نداشتم برگردم اون روز گذشت...چند روز بعد دوباره سر راه وارد کتاب فروشی شدم و با دیدن کتابا و خرید یه کتاب شعر دیگه از مغازه زدم بیرون دقیقا روبروی کتابفروشی یه کفاشی بود که من اصلا تا به حال متوجه اون نشده بودم!یه کفاشی قدیمی به نظر میرسید!این بارم چون اون پسر دقیقا روبروی من توی درکفاشی ایستاده بود نظرمو به خودش جلب کرد!تند نگاهمو ازش دزدیدم و از مغازه زدم بیرون و مثل همیشه به سمت خونه...
    باز حس کردم کسی دنبال منه... این بار با جرات بیشتری به عقب برگشتم!تو صورتش نگاه کردم گفتم !چیه خیال برت نداره، چرا دنبال من میایی!
    چند قدمی عقب رفت و گفت هیچی بخدا نمی خوام مزاحمتون بشم با لکنت گفت شما ...شما... شبیه...
    نزاشتم به حرفش ادامه بده و تند شبیه دویدن به طرف خونه حرکت کردم دنبالم نیامد فکر میکنم ازم ترسیده بود.
    چند وقتی گذشت یه روزی بعد از یه مدت رفتم به کتابفروشی و همین که امدم بیرون دیدم جلوی مغازه کفاشی خیلی شلوغ شده... اروم و ناخود اگاه رفتم سمت مغازه ...دیدم پیرمردی با لباس مشکی تو مغازه نشسته و باقی ادما باسلام و صلوات دارن میرن...
    برام کمی عجیب بود نزدیک رفتم و از یکی از نوجوانان سوال کردم چی شده چرا شلوغه؟
    گفت پسر حاج آقا رحمت خدا رفته !بعد قاب عکس گوشه مغازه را نشونم داد خشکم زد همون پسرک بود...
    انگار بغضی گلمو گرفته باشه گفتم این کی مرد؟؟گفت چند روز پیش امروزم مردم پدرشو اوردن سر کار!مبهوت خیره به عکس گفتم آخه چرا؟؟ چش بود مگه؟
    پسر گفت من نمی دونم میگن مریض بوده... نا خوداگاه حس اندوه منو وادار کرد برم جلو و به پیرمرد تسلیت بگم...
    تا سرش بالا اورد گفت مریم؟؟تویی دخترم؟مات از اینکه نام منو از کجا میدونست گفتم شما منو میشناسید پدر؟
    گفت بله چند وقتی بود که هر وقت می امدین کتاب فروشی یوسف شما را نشونم میداد و میگفت: بابا ببین این خیلی شبیه مریمه...
    من که هنوز متحیر بودم از این همه اتفاق،ناگهان حس کردم گونه هام داغ شده و بی اختیار اشک بود که از گوشه چشم ها جاری بود...
    گفتم من نمی دونم اینجا چه اتفاقی افتاده... پیرمرد که متوجه گیجی من شده بود گفت یوسف و مریم دوتا دوقولو بودن چند سال قبل مریم به علت همین بیماری که یوسف هم بهش مبتلا بود از دنیا رفت ...
    من که تازه اون روز متوجه اون نگاه ها و رفتارهای یوسف شده بودم خجالت زده دیگه طاقت نیاوردم و از مغازه زدم بیرون دلم میخواست برم یه گوشه امام زاده بنشینم و بلند بلند گریه کنم... اما هنوز چند قدم از کفاشی دور نشده بودم که با صدای مریم خانم مریم خانم جوانک برگشتم ...
    توی دستانش یه پاکت بود ؛گفت بگیرید اینا برای شماست خانم.
    گفتم من؟ گفت بله اینو پدر یوسف داد گفت یوسف روزای اخری که خواهرش مریض بوده این ها را برای خواهرش دوخته بوده اما اجل مهلت نداده...این چند وقت هم یوسف دنبال بهونه ای بوده اینا را به شبیه ترین دختر به خواهرش هدیه بده... گفتن اینا بدم به شما...
    بی اختیار پاکت از دستش گرفتم و تند تند به سمت امامزاده رفتم ... تو صحن جلوی ضریح همینطوری که داشتم گریه میکردم پاکت باز کردم...

    اشک در چشمان مادربزرگ پیچید و با بغض گفت : توی اون پاکت یک جفت کفش فیروزه ای دخترونه بود...
    پاسخ:
    سلام


    ممنون از داستان‌تون. 
    البته شما الان بهتر از من می‌دونید که رسم این فصل نوشتن داستان نبود اما به هر حال داستان خوبی بود و قسمت‌هاییش لذت‌بخش. 
    راستش بعد از خوندن این داستان توی دلم خلاقیت شما رو تحسین کردم اما در کنارش حسرت خوردم به اینکه کاش این دید خلاقانه رو درست مطابق اسلوب مدنظر (که پیش‌تر ها و در بسیاری کامنت‌ها حرفش گذشته) خرج می‌کردید تا بازده بیشتری داشته باشه و خلق‌ بیشتری اتفاق بیفته. 
    الان با توجه به اینکه به خلاقیت‌تون جهت داستانی دادید و از عناصر داستانی مثل دیالوگ، شخصیت‌پردازی، تعلیق و کشمکش و روایت داستانی استفاده کردید، اون‌جور که باید دید خلاقانه تون به کار گرفته نشده و تنها ایده‌ای خلق کردید و بیشتر از این بسطش ندادید. 


    به آقا معلم



    ممنونم از راهنماییتون....و سعی میکنم در متن بعدی حتما همه ی آنچه گفتید رو رعایت کنم.......
    پاسخ:
    اختیار دارید. (البته اینجا نهایتا تشکیل شده از دبیر و اعضاء کارگاه. نه خبری از معلم هست نه شاگرد)
    انشالله که بتونید با همین انرژی و انگیزه تا پایان همراه باشید.

    سلام

    اجازه بدید قبل از همه تشکر کنم از خانم معلم برای اینکه من رو با اینجا آشنا کردندو از شما به خاطر وقتی که می ذارید.

    اما بعد

    حسبی الله

    1-کفش دخترانه کوچکی است زمینه صورتی ای دارد با گلهای ریز سفید رنگ که سرتا سر کفش را پوشانده اند به گونه ای که کفش بیشتر به سفیدی می زند تا صورتی رنگ بودن.یک از لنگه ها بندی پاره دارد و دیگری کثیف و گلی  است و خون آلود.صاحبش دخترک 4-5 ساله ای است که در خانواده نسبتا فقیری زندگی می کند.
    همین ایام بود .یعنی ایام عید نوروز.دخترک چند سالی منتظر کفش نو بود و خوشحال از اینکه پدرش قرار است امسال برایش کفش نو بخرد.از وقتی از خواب بیدار شده بود نشسته بود جلوی درب خانه و منتظر پدر بود تا با کفشهای نو بیاید.حتی اصرار های مادر را نادیده گرفته بود وقید صبحانه را زده بود.دلش آنقدر پر از انتظار بود که دیگر مجالی برای صبحانه خوردن نداشت.هنگامه های ظهر بود که پدر با جعبه سفید رنگی از سر کار آمد و انتظار دخترک را پایان داد.

    دخترک آنقدر کفشهای صورتی رنگ گل گلی اش رو دوست می داشت که شبها آنها را با خود به رخت خوابش می برد.

    روز اول عید دخترک با چه ذوقی کفشهای نو اش را پوشیده بود تا با پدر و مادرش بروند مهمانی خانه بابا حاجی.خوشحال بود از اینکه می تواند کفش نو اش را نشان بچه های فامیل دهد و برایشان قیافه بگیرد که امسال کفش نو دارد.

    آنقدر آرام عرض کوچه را طی می کرد که مبادا خاکی بلند شود و بنشیند روی کفشهای گل گلی نازش.

    پدر که حوصله  قدم های کوچک دخترش را نداشت.دخترش را درآغوش گرفت و بغلش کرد تا سریعتر به خانه بابا حاجی برسند.زیرا تا تحویل سال چیزی نمانده بود.

    وقتی به درب خانه بابا حاجی رسیدند نگاه دخترک  به کفشهای کنار درب افتاد و نگاهی به کفش های کهنه و کوچک بچه های فامیل انداخت و نگاهی به کفشهای نو خودش.

    یاد سال گذشته افتاد.عید نوروز پارسال.یاد کفشهای نو ندا افتاد و سوختن دل. یادش آمد که چقدر دلش سوخته بود برای کفشهای نو ندا و کفشهای کهنه خودش و چقدر روز اول عید گریه کرد تا سردرد گرفت و روز اول عیدش زهر مار شده بود.

    برای همین نمی خواست دل  بچه های فامیل را با کفشهای نواش بسوزاند.نمی خواست بچه های فامیل دلشان بسوزد و گریه کنندو از گریه زیاد سر درد بگیرند و روز اول عیدشان زهر مار شود.

    برای همین یکی از کفش هایش را در آورد و آنقدر بندش را کشید تا پاره شود.بند پاره شده بود و دستان کوچک دختر خون آلود.انگشت کوچک زخم شده بود و همین طور خون بود که از انگشت کوچک می آمد.با خود فکر کرد اگر بخواهد جفت دیگر را هم همین طوری خراب کند دستش بیشتر زخم می شود و خون می آید. برای همین دست کوچک خونی اش را فرو برد داخل باغچه خانه بابا حاجی و مشتی گل برداشت و مالید روی کفشش.کفش آغشته شده بود از گل و خون و حسابی کثیف کثیف شده بود.

    دخترک دستانش را به لباسش مالید تا تمیز شود.بعد کفش پاره و گلی اش را گذاشت کنار کفش های کهنه بچه های فامیل و خوشحال بود که امسال بچه های فامیل دلشان نمی سوزد و آنقدر گریه نخواهندکرد تا سر درد بگیرند و روز اول عیدشان زهر مار شود.

    2-کفش های مردانه مشکی رنگی است.کفی های کفش پاره شده است و نیاز به تعویض دارد.خود کفش نیاز به واکس دارد .پاشنه کفش سابیده شده و کلا تعمیر اساسی می خواهد.صاحبش را می شناسم.مردی است لاغر اندام و میانسال اما چهره اش به پیری می زند.خود کفش را هم زیاد دیده ام.درست 5 سال است که هر سال همین موقع مرد کفش هایش را می آورد برای تعمیر تا سال جدید کفش هایش زیبا باشند.دستش به دهانش می رسد ولی حاضر نیست کفشهایش را عوض کند.آدم خسیسی هم نیست همیشه دو سه هزار تومان بیشتر از اجرت کار  می دهد.همین پارسال بود که پاپیچش شدم چرا کفشها را عوض نمی کنی او هم با چشمانی اشک آلود توضیح داد این کفش ها آخرین یادگاری همسر مرحومش است.درست 5 سال پیش روزمرد همسر مرحومش این کفش را برایش خریده است و حالا که  همسرش نیست این کفشها می شوند تسکین قلب.وقتی با این کفشها راه می رود انگار دوشادوش همسر مرحومش راه می رود.

    در تمام طول زندگی مشترکشان هیچ وقت نشد که عقب یا جلو تر از یکدیگر راه بروند.همیشه دوشا دوش هم بودند و حالا دلش نمی آید وقتی  راه می آورد همسرش دوشادوشش نباشد.

    3- می خوام در مغازه ام را ببندم که پوتین مشکی رنگ برادرم نظرم را جلب می کند. وقتی خبری از او نیامد همین لنگه پوتین  شد خبر شهادت.نه پلاکی نه پیراهنی هیچ .فقط همین لنگه پوتین.از وقتی برادرم یک پا شد و یا یک پا رفت جبهه همین لنگه پوتین همراهش بود.با همین لنگه پوتین در مقابل بعثی ها ایستاده بود و از تمام بدن و آن قد رشیدش فقط همین لنگه پوتین روی زمین ماند.

    امسال عید سر سفره هفت سین همین لنگه پوتین را خواهم گذاشت که از هزار سین برایم سین تر است.سینی که مرا یاد سیم های خار می اندازد.یاد عبور از سیم های خار دارو گیر کردن پوتین لای آنها.و بعد از چند لحظه تقلا، ماندن و رفیق نیمه راه شدن و مین و انفجار و پرواز.
    پاسخ:
    سلام و عرض خوش آمد گویی
    و تشکر متقابل از شما به خاطر قطعه های خوبی که نوشتید.

    متن های شما ویژگی جالبی دارند. درست بین مرز خلاقیت و داستان در حال قدم زدن هستند. دارای خلاقیت و جزئیات خوب و قابل قبولی برای کفش ها هستند. (همانطور که در این تمرین کارگاهی انتظار می رفت) اما از طرفی، با اینکه شما کاملا میتونستید با استفاده از این جزئیات اطلاعات صاحبان کفش ها رو کشف کنید، متوسل شدید به تکه روایت هایی داستانی و از این طریق اطلاعات مربوط به شخصیت ها و صاحبان کفش ها رو روایت کردید. (مثلا جایی که ماجرای شناختن مرد رو در قطعه 2 بیان کردید یا جایی که از برادر شهید در قطعه 3 نوشتید) 
    هرچند این اطلاعات که آوردید هم ناشی از نگاه خلاقانه است اما اگر اسلوب خلاق نویسی این فصل رو کامل برای خودتون پیاده کنید، به دید خلاقانه تون کمک بیشتری می کنه. درباره اسلوب و روش کار این فصل توضیحات بیشتری توی پاسخ به کامنت اول جناب "سپهرا" اومده. 

    به طور کلی اما: متن های شما رضایت بخش و دارای خلاقیت قابل قبولی بود و این تحسین برانگیزه. 

    به جناب پوپک

    یک  نکتهی جالب درمورد نوشته های جناب پوپک توجه خاص به جزییت ایت طوری که برای اینکار تحقیقات میدانی هم انجام داده باشد 

    پاسخ:
    و نکته جالب تر، بهره گیری ایشون از کفش برای کشف!
    درست مثل گزارش های یک کارآگاه که جزئیات یک حادثه رو کشف می کنه. این همون روشیه که برای خلاق نویسی و بارورکردن دید خلاقانه توی این فصل کارگاه بهش نیازمندیم.
  • سندس در جست وجوی حقیقت
  • ممنون آقای شریفی بابت دقت نظر و راهنمایی فوق العاده ای که داشتید. تمام وبلاگ نویسی یه طرف حضور در این کارگاه و نوشتن وتمرین کردن در این کارگاه همه طرف. دلم لک زده بود برا اینکه یکی به جای اینکه بگه خوب نوشتی و عالی بود و اینا اینجوری در مورد نوشتن راهنماییم کنه.
    ممنون از خانم معلم که باعث و بانی این طرح شدن و ممنون از شما که وقت میذارید. حتمن به نکاتی که گفتید توجه میکنم و مینویسم.
    پاسخ:
    خانم معلم زحمت زیادی کشیدند. خدا خیر به ایشون و به همه کسانی که همکاری کردند و کمک کردند برای برپایی اینجا خیر بده.
    من هم وظیفه کوچیکمو دارم انجام می دم و انرژی و نشاط غیرقابل انتظاری که از کارگاه شده قطعا خستگی آدمو درمیاره و واقعا انگیزه ایجاد می کنه برای ادامه راه.
  • یکی بود ... هنوزم هست

  • شماره ها قاطی پاتی شد چون از وورد کپی کردم اینجوری شده بود.

    و یه سوال

    برای مینیمال نویسی الان خیلی زوده ؟؟

    میتونم یه تیکه از نوشته هام که از با الهام از یک عکس نوشتم بفرستم مشکلش رو بهم بگید


    پاسخ:
    1ـ می نی مال یکی از شاخه های نگارشه. همانطور که توی پست اشاره شد، شما قصد عزیمت به هر شاخه ای که داشته باشید باید از تنه ی درخت نویسندگی عبورکنید. پس توصیه می شه ابتدا مهارت خودتون رو در اصول کلی نگارش درحد بسیار زیادی بالا ببرید. که یکی از اصلی ترین این مهارت ها، دید خلاقانه است. و اتفاقا دید خلاقانه در می نی مال بیشتر نمایان می شه. چرا که می نی مال برخلاف داستان کوتاه، به عناصر داستانی کمتری آغشته می شه و مخاطب بی پرده با خلاقیت شما طرف می شه. پس اگه چنین هدفی دارید سعی کنید حتما خلاقیت خودتون رو از طریق تمارین خلاقیت (که منابع نسبتا زیادی هم براش موجوده) بالا ببرید. ما هم به همین دلیله که کارمون رو با تمارین خلاقیت شروع کردیم.

    2ـ مطالبی که به طور مستقیم به فصل های کارگاه مربوط نشوند در اولویت نیستند. اما در حد امکان تلاشم اینه که بتونم نسبت به کلیه ی نوشته های اعضاء محترم کارگاه مطالبی که به ذهنم بیاد باهاشون درمیون بذارم. پس در خدمتتون هستم. (البته متن رو حتما خصوصی بذارید تا با نوشته های مربوط به این فصل کارگاه قاطی نشه)
  • یکی بود ... هنوزم هست
  • سلام

    خسته نباشید ...

     

    ما هم بعد کلنجار رفتن زیاد با خودمون بالاخره تصمیم گرفتیم مشقمون رو تحویل بدیم.

    با اینکه میدونم تقریبا سطح پایینه این نوشته ها

    ولی خب بالاخره باید از یه جایی شروع کرد....


    -----------------------


    1-      کفش اسپورت سفید رنگی که خیلی هم درب و داغون شده بود رو برداشتم ، قسمت جلو لنگه سمت چپ کاملا باز شده بود. معلوم بود کفش یک عشق فوتبالی هست اون هم چپ پا . لنگه سمت راست به نسبت سالم تر بود.

    به نظر می اومد کفش یک نوجوان 13 ،14 ساله فعال و پر جنب و جوش هست ، حتما هم یک مهاجم که با ضربه های پای چپ دنبال ستاره کردن خودش هست. با خودش فکر کرده مگر از این فوتبالیست ها چه کم داره که نشه یه ستاره و هر شب هم با خیال و رویا پردازی ، 90 دقیقه توی ورزشگاه آزادی بازی میکنه و 2،3 تا گل هم به تیم حریف میزنه ...
    شاید هم حوصله درس خوندن نداشته و با کمی حساب و کتاب به این نتیجه رسیده که دنبال این ورزش بره حتما به جایی میرسه ،
    شاید یه روزی هم رفت خارج از کشور ....

    ------------------

    1-      در بین کفش ها رنگ صورتی جیغش کاملا به چشم می آمد . یک کفش چینی  دخترانه ، معلوم بود صاحبش خیلی ژیگول پسند هست که اصلا نمیخواد از قافله عقب بماند برای این هم مجبور هست بعد دانشگاه توی مطب کار کنه .   قیافه و ظاهر کفش سالم و نو بود فقط کف هر دو لنگه جدا شده بود. عمر کفش ها به زور به یک ماه میرسید ، حتما به خاطر همین هم دختر دلش نیامده آنها را کنار بگذارد و کفش جدیدی بخرد، لابد خیلی هم حرص خورده کفشی که هنوز یک ماه نپوشیده اینجور شود.

     

    2-    

    3-      -------------------------

    4-      دیدن یک کفش نو که حتی یک بار هم از آن استفاده نشده باشد بین آن هم کفش تقریبا کهنه خیلی جالب بود. یک کفش زنانه قهوه ای رنگ که در عین سادگی، امروزی و شیک بود. به نظر می آمد صاحب کفش یک دختر جوان با حودا 24 تا 26 سال سن باشد. حتما هم یک دختر منظم و قانعی هست و از این آدم هایی که دنبال یک کفش راحت و شیک هستند و کاملا معتقد است که پا قلب دوم انسان هست ، برای همین هم کفشی را انتخاب کرده که تمام استانداردهای یک کفش خوب را داشته باشد، و حتما میخواهد مدتها همراه و هم قدمش باشد که برای محکم کاری قبل از خراب شدنش آن را برای سوریس کردن اینجا آورده.

     




    + برای هر سه نوشته نمیدونستم باید بیشتر از این شرح بدم یا نه !!

    ممنــون از وقتی که میگذارید.


    پاسخ:
    سلام
    خوش آمد می گم بهتون
    و تشکر و تبریک بابت نوشته های خوبتون

    هر سه نوشته طبق اسلوب خواسته شده و بدون حواشی بود. اتفاقا ویژگی منحصر به فرد متن های شما این بود که خیلی مختصر و ساده بودند.
    البته پیشنهاد و توصیه م اینه که برای افزایش دید خلاقانه تون سراغ جزئیات بیشتری برید. قطعه دوم و سوم شما برخلاف اولی خلاقیت کمتری نسبت به کفش داشتند. یعنی کفش ها کاملا معمولی و بدون شناسه و ویژگی بارزی بودند و بنابر این صاحبان کفش ها هم چندان افراد منحصربه فردی از کار درنیامده بودند. پس عمقی برای شرح بیشتر باقی نمیمونه. اما اگر سراغ جزئیات خاص تر کفش ها می رفتید طبیعتا خلق بیشتری برای صاحبان کفش ها پدید میومد. 

    انشالله موفق باشید و اینکه با دقت و حوصله خواسته ی مدنظر فصل یکم کارگاه رو عملیاتی کردید، ارزشمنده.

    الآن که خوندم قبل از اینکه شما جواب بدید خودم مشکلاتشو پیدا کردم

    خیلی کم از کفش ها گفتم ! کفش ها رو توصیف نکردم.

    ببخشید! اینو حذف کنید اگه تونستم درستش میکنم دوباره می نویسم...

    پاسخ:
    اینجا همه نوشته ها ارزشمندند. چه به اسلوب مدنظر اون فصل نزدیک بشن چه نشن. 
    درخواست حذف رو متاسفانه نمی تونم عملی کنم. 

    کفش های چرم مشکی تحویل میدهد.باید از واکس مخصوص استفاده کند تا بتواند برق بیندازدشان!

    به واکس مشکی نگاه میکند و تمام فکرش این روزهای زندگی خودش است که سیاهی اش از سیاهی این واکس یک سر و گردن بالا تر است.

    خرج ها دارد برای درمان پسرکش.

    چه کفش های شیکی! چرمن دیگه...حداقلش 200 هزار ارزش دارند!حتما صاحب خیلی پولداری دارد.

    خشمش زنده میشود نسبت به همه پولدار هایی که فکر میکند حق او هم در جیب آنهاست!

    لابد صاحبش از آن مغرور هاییست که اصلا جواب سلام امثال من را هم نمیدهد...حتما از آنهایی است که توی زندگیش هیچ وقت لنگ پول نبوده

    از آنهایی که وقتی دخترش اولین جوش نوجوانی را در می آورد می بردش تا هزار تا دکتر پوست چک کنند صورتش را...

    حتما از آنهاییست که پایش به جنوب شهر نرسیده...از آنهایی که پیش نیامده شب با دست خالی و با دنیایی شرمندگی به خانه برگردد...

    حتما از آنهایی است که عارش می آید با یک فقیر هم سفره شود.از آن مغرور هایی که هی پولشان را به رخ میکشاند...

    حواسش دوباره به زندگی خودش بر میگردد...

    اگر یک مغازه داشت شاید بیشتر میتوانست کاسبی کند تا اینکه یک واکسی باشد!

    اگر تاکسی داشت حتما در آمدش بیشتر بود...

    اگر کارمند یک شرکت بود پسرکش زود تر خوب میشد...

    اگر ها دارند ناتوانی اش را به رخش میکشانند...

     کفش ها را تحویل میدهد.مزدش را میدهد و میرود.

    فردا دوباره می اید با اینکه کفش هایش هنوز تمیزند...پس فردا هم...دو روز بعد هم...یک ماه بعد هم..

    تا اینکه مریض میشود و واکسی هم تعطیل.

    صاحب کفش های چرم همه جا را دنبالش میگردد...خودش هم مانده چرا اصلا باید دنبال یک واکسی بگردد...او نشد هزار واکسی دیگری که توی شهر هست!

    به هزار زحمت پیدایش میکند.

    خانه اش زیر میخ نقشه تهران است!خانه اش ...دست کمی از لانه ندارد...پسرکش گوشه اتاق افتاده و خودش هم...سرمای شدیدی خورده و صورتش از تب سرخ شده.

    خانمش به استقبال می آید.راهنمایی اش میکند به داخل خانه

    مرد از تعجب شاخ در می آورد!! این کجا این جا کجا؟!!

    اصلا چرا اومده اینجا؟؟

    این همه واکسی تو شهر هست...

    میرود پیشانی پسرک را می بوسد و گل را تحویل مرد میدهد و بی هیچ حرفی خانه را ترک میکند.

    خانمش می آید که تعارف کند بماند!

    مرد دسته چکش را در می آورد و تحویل خانم میدهد.میگوید به همسرش بگوید حالش که خوب شد بیاید همان شرکتی که روبرویش واکسی داشت.

    او دارد از پشت پنجره می بیند...می شنود...

    و بعد تمام فکرش میشود اینکه:

    از روی یک جفت کفش نمیشود به یک آدم پی برد...

    رفت و شد کارمند شرکت و مردی که از او برای خودش یک دیو ساخته بود شد قهرمان زندگی اش...

    _______________

    سعی کردم دیگه دیالوگ استفاده نکنم به جز اون یه ذره...

    خیلی کمش کردم ولی خوب بازم اون چیزی که شما میخوایید نشد.

    اینم با توجه به جوابی که به نظرم دادید سعی کردم بنویسم

     

    پاسخ:
    سلام مجدد
    بسیار بسیار ممنونم. مخصوص اون تلنگر پایانی و اینکه نمی شه از یک جفت کفش پی به یک آدم برد، جمله ی جالبی بود
    (و البته اگه کسی بخواد با فصل یکم کارگاه ما مقابله کنه میتونه از این جمله سوء استفاده کنه)
    اینکه دیالوگ ها رو حذف کردید خیلی کمک کرده به گزارشی تر شدن متن. اما هنوز جای ایدهآل تر شدن داره. قطعه های جناب پوپک رو نگاهی بیاندزید. برای بدست آوردن اسلوب و روش خلاقیت نویسی مدنظر خیلی بهتون کمک می کنه.

    اینکه اجازه نمی دیدی خستگی سراغتون نیاد و با روحیه بالا مدام بنویسید و بنویسید نشون می ده برای نویسندگی محکم قدم برداشتید. براتون آرزوی موفقیت می کنم

    سلام
    دوستانی که برای کپی پیست کردن در بیان مشکل داشتند، بیان گاهی گزینه پیست و کپی و کات رو قبول نمیکنه، و فرق نمیکنه که از چه مرور گری استفاده میکنید فقط باید از کلیدهای جایگزین استفاده کنید: کپی: کنترل-سی/ کات: کنترل-ایکس/پیست: کنترل-وی
    یا علی

    بسم الله الرحمن الرحیم
    داستان 6:
    این کفش ها بیشتر شبیه یک جفت جوراب ضخیم چند لایه است همراه با یک کفی نازک، با این توصیف معلوم میشود برای استفاده موقت در مکان های محدود استفاده میشود! با این کفی نازک فقط میشود رو مکان هایی که سنگ فرش هست راه رفت! رویه کفش ها یک پارچه ضخیم جیر مانند مشکیست که دور تا دور دهانه هم با یک چیز ربان مانند ولی غیر پارچه ای و بیشتر شبیه جنس پلاسنتیک والبته نازک چسبانده اند که به منظم بودن دهانه کفش کمک میکند! با این تفاسیر حتما صاحب کفشها از خدام حرم است! سایز کفش زیاد بزرگ نیست! با چشم 38 -39 نشان میدهد که برای پای یک مرد خیلی بزرگ نیست! سمت چپ لنگه راست و سمت راست لنگه چپ درست دقیقا همان جا که کنار شصت پا هست مثل یک توپ کاشی کوچک بیرون زده و حالت گرفته !با این حساب احتمالا کفشها برای یک خادم پیر هشتاد و چند ساله هست از انها که به خاطر کهولت جثه شان اب رفته و استخوان کنار شصت پایشان بیرون زده و پاهایشان حالت گرفته!حالت کلی لنگه راست به سمت راست و حالت کلی لنگه چپ به سمت چپ خمیده شده! و این نشان دهنده این است که پاها موقع راه رفتن صاف روی زمین قرار نمیگرند حتما پیرمرد با قامت خمیده راه میرود که مجبور شده پاهایش را کج روی زمین قرار دهد!اتفاق خاصی نیافتاده و فقط باید گرد و غبارکمی که  روی کفش خوابیده را بگیرم و با اسپری تمییزش کنم!معلوم هست که روی تمییزی حداقل موقع حضور در حرم خیلی حساس است! حتما ان خدام پیر نورانی با صفاست که عمریست در درگاه سلطان خدمت کرده اند و همیشه یک کت بلند و شلوار سورمه ای اتو کشیده ی مخصوص خدام میپوشد و یک کلاه نقاب دار هم میگذارد و از این کفش ها فقط برای برای رفت وآمد در صحن ها استفاده میکند! از ترک و چروک ملایمی که روی لبه جلوی کفش و روی پا وجود دارد معلوم است که علاوه بر راه رفتن روی زمین صاف به پاها برای بالارفتن از پله هم فشار امده است! پس حتما پیرمرد در دسته نقاره زن های حرم است از انها که حتی با وجود هشتاد و چند سال سن هنوز نفس اش برای امام رضا علیه السلام هر صبح و شب خوب کار میکند، ازآنها که تادم مرگ عهد بسته اند وفادار امامشان باشند از انها که در تمام مدت خدمتشان حتی برای گرفتن عکس هم پشت به بارگاه مولا نایستادند!

    یا امیرالمومنین مددی

    پاسخ:
    وقتی تمرین خلاقیت مورد نظر تمام و کمال نوشته بشه، مخاطب حس می کنه پای گزارش های شرلوک هلمز پس از کشف جزئیات یه حادث نشسته.
    و این همون حسیه که قطعه های خلاقیت نویسی شما به من می ده.
    متشکرم

    البته چند خط پایانی خیلی آرمانی شده بود و انصافا کفش چندان حرفی برای گفتن این جزئیات نداشت.
    اما اشکال چندانی توی کار نیست (چون شما داستان نمی نویسید و دارید به ذهنتون اجازه می دیدی با کمترین بهونه چیزی برای صاحب کفش خلق کنه و این خاصیت خلاق نویسیه.)
    بسم الله الرحمن الرحیم
    داستان 5:
    کفش های پارچه ای قرمز رنگبا کفی نازک و تخت! دورتادور کفش هم با نیم دایره های کوچک سبز تیره تزیین شده و روی قسمت جلویی کفش دقیقا روی زبانه شکل جلوی کفش دو نیم دایره توخالی یک به رنگ بنفش و یکی هم به رنگ زرد وجود دارد! تیزی نامتعارف و رو به بالا و به سمت پایین برگشته جلوی کفش که شکل یک دایره نیمه تمام و توخالی و قه صورت عمودی نصب شده روی جلوی کفش را به ظاهر پیدا کرده حالت طنزی به کفش ها داده و حدمرا از اینکه بخواهم بگویم کفش ها برای یک خانم جوان متولد فروردین  پر شور و نشاط و تنوع طلب و با کودک فعال درون است منتفی میکند! این کفش ها فقط میتواند برای کسی باشد که به جای عمو نوروز قصه ها نقش بازی میکند! از انها که صورتشان را سیاهه میکنند و لباس وشلوار قرمز میپوشند یک کلاه که دور تادورش با دالبورهای طلایی تزیین شده به سر میگذارند و میخواهند مردم را ولو برای لحظه ای و به ظاهر خوشحال کنند! کثیفی کف کفش نشان میدهد که کسی با آنها روی سن نقش بازی نکرده و حتما در خیابان با انها راه رفته اند!این کفش نمیتواند برای بچه های تیاتر خیابانی باشد چه انهایی که پولشان از پارو بالا میرود و چه انهایی که به خاطر به پیسی خوردن و عدم بودجه به تیاتر خیابانی رو آوردند،رنگ و رو رفتگی  و چروک ناشی از خیس شدن پارچه رویی کفش و ترک بزرگ و عمیقی که کف کفش وجود دارد که روزهای متوالی صبح تاشب چه در روزهای بارانی و چه در روز های آفتابی خیابانها با این کفش طی شده! بیشتر از چند تیاتر خیابانی! پس حتما عمونوروز از ان پدرهای مهربان است که حاضر شده برای روزی غرورش را برای این کار زیر پا بگذارد و برای اینکه یکوقت بچه هایش و یا دوستان آنها او را در این نقش وسط خیابان نبینند تا جاییکه امکان دارد صورتش را سیاه میکند و تمام روز بین ماشین های خیابان حرکت کند و با دست به دف کوچکی که دارد میزند و شعر بخواند! از انها که وقتی بچه ها هنوز بیدار نشده اند از خانه میزند بیرون و اخر شب وقتی بچه ها خوابیده اند به منزل برمیگردد!از انها که موقع خرید عید برای خودش هیچی نمیخرد و فقط به فکر بچه هاست!حالا هم که نزدیک عید است و اوج کارش حاضر نشده یک کفش عمونوروزی دیگر برای خودش تهیه کند برای همین باید کفی کفش را تعویض کنم که باران های نزدیک عید برایش اذیت کننده نباشد، درخواست یک کفی طبی برای داخل کفش هم داشته که حتما به خاطر کمر درد شدیدش هست که به خاطر زیاد راه رفتن امانش را بریده!
    یا امیر المومنین مددی
    پاسخ:
    مثل قبلی ها اسلوب عالی
    با یک فرق
    چون شما این بار از یک تیپ شناخته شده (حاجی فیروز یا عمونوروز) صحبت کردید، تا زمانی که از کلیات زندگی چنین آدمی حرف بزنید خیلی از دید خلاقانه تان کار نکشیده اید. چون معمولا این افراد، کم درآمدند و ساعات کارشان طولانی است و ...
    پس برای اینکه دید خلاقانه شما فعال شود باید در تمرین خلاقیت، حتا اگر سراغ چنین فرد شناخته شده ای می روید، به جزئیاتی از او اشاره کنید که ذهنیت قبلی درباره اش وجود ندارد.

    موفق باشید.
    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام علیکم
    داستان 4:
    کفشهای کهنه کتانی پر از خاک و گچ که پشت آنها برای راحت تر پوشیدن خوابیده شدهفقط میتواند نشان دهنده کسی باشد که انگشتانش از شدت کار در سالهای متوالی پهن شده و تماس طولانی مدت و همه روزه دستهایش با خاک و گچ و سیمان باعث شده که همیشه کنار ناخن هایش رگه های سفیدی بسته شده باشد و اطراف انها تغییر رنگ داده باشد. این کفش ها برای یک اوستا بناکار است که برای یک لقمه نان حلال همیشه در ساختمان های نیمه کاره نفس میکشد! و درخواستی مبنی بر تمیز شدن کفش ها و یا به حالت اول برگرداندن پشتی کفش وجود نداشته نشان میدهد که قرار است دوباره کفش ها وارد ساختمان نیمه کاره شوند! شدت کار این روزهای اوستا به حدی بوده که در جلوی کفش در هر دو لنگه قسمت رویی از کف کفش جدا شده و باید ان ها را با چسب مخصوص ضد اب به هم وصل کنم! کهنه بودن کفش ها و سابقه در آفتاب بودنشان به حدیست که حدس مرا تقویت میکند و اینکه مرا از استفاده نخ و سوزن منصرف!برای تعمیر به همان چسب اکتفا میکنم! انقدر کار کشیدن از این کفشها و اصرار برای تعمیر سرپایی مجدد همین کفش های کهنه برای کار، نشان از در راه بودن یک اتفاق در خانه شان هست و پس انداز حداقل کمترین پولها، مثلا اینکه دخترش عقد کرده و از حالا سعی دارد برای تهیه جهاز سال اینده عزیز دلش هم بیشتر کار کند و هم پس انداز!
    یا امیرالمومنین مددی


    پاسخ:
    علیکم السلام
    بسیار عالی
    (احساس رضایت شدید)

    پیشنهادا می شد البته همانجا که به کارکردن زیاد صاحب کفش اشاره کردید، به دلیل زیاد کردنش برسید و اینکه در خانه چه اتفاق افتاده که او دارد این همه کار می کند و ...



    2-بفرمایید اینم کفشتون......دستت درد نکنه حاج اقا..خیر ببینی ..خیلی خوب شد....خیلی انگشتم رو اذیت می کرد..خواهش می کنم...بلند شدم..یا علی.....اومدم دوباره روی صندلیم بشینم که دیدم ..2 تا چرخ جلوی بساطم ایستاد....سرم رو بالا بردم..دیدم آقایی با یه کیسه دستش رو ویلچر نشسته ,با لبخند سلام کرد...جوابشو دادم...هون طور با لبخند گف این یادگاری رو برام درستش می کنی..اروم کیسه رو از دستش گرفتم و محتویاتش رو بیرون آوردم..گف مال جنگه دوس دارم عین اولش بشه...خوشگلش کن.......گف می رم بر می گردم..تا کی هستی؟؟گفتم تا ظهر..گف پس میام تا اوموقع..فعلا......به پوتین هاش نگا کردم.....خاک خورده بودن ..معلوم بود خیلی وقته دس بهشون نزده.....شروع کردم به کار کردن... بنداشو عوض کردمو واکسو.....و به فکر اینکه این کفش چه روزایی رو که به خودش ندیده... وقتی برا اولین بار تو خاک جبهه جای خودشو محکم گذاشته...برای دفاع از کشورش تا رو در روی دشمن رفته....از کنار مین ها رد شده...رنگ خون رفیقای صاحبش رو دیده....دیده چه جوری با شجاعت تمام دفاع می کنند....دیده چه جوری خمپاره می زنند...دیده چه جوری پاهای صاحبش رو ازش گرفتن و رو ویلچر نشسته....ومطمئنا ناراحته که دیگه نمی تونه کنار صاحبش بیاد و تجربه کنه...و بازم بشه همدم و همکار صاحبش...رفیقش.....مث وقتی که همه ی دوستای رفیقش پرپر شدن ولی اون موند.....موند تا دوباره کفشش رو از توی کمد در آره و با رفیقش یاد اون روزا رو بکنه....یاد روزای خوب آزادی....کارم که تمام شد گذاشتمش توی همون کیسه....یه ساعت بعد صاحبش اومد..با لبخند تحویلش دادم....در اوردشون و نگاشون کرد...گف سلام رفیق .....و گذاشتشون رو پاش...و پولش رو داد...نگرفتم...گفتم نمیگیرم.....کفشای شما لیاقت می خواد.....خوش حالم که براتون درستش کردم....لبخندش عمیق تر شد....گف ممنونم.دارم با رفیقم میرم کربلا...بریم پابوس آقا..گفتم خوش به سعادتتون ..ما رو هم دعا کنید..گف حتما...حتما...جهت چرخاش رو تغییر دادو رفت.....آروم به رفتنش خیره شدم . زیر لب زمزمه می کردم..کربلا منتظر ماست بیا تا برویم.......
    پاسخ:
    پیرو نکته هایی که توی کامنت قبل به شما عرض کردم.
    این قسمت از متن شما کمی به خلاقیت مورد نظر نزدیکه و نویسنده که شما باشی دید خلاقانه ش رو در همین راستا به کار گرفته:
    "این کفش چه روزایی رو که به خودش ندیده... وقتی برا اولین بار تو خاک جبهه جای خودشو محکم گذاشته...برای دفاع از کشورش تا رو در روی دشمن رفته....از کنار مین ها رد شده...رنگ خون رفیقای صاحبش رو دیده....دیده چه جوری با شجاعت تمام دفاع می کنند....دیده چه جوری خمپاره می زنند...دیده چه جوری پاهای صاحبش رو ازش گرفتن و رو ویلچر نشسته...."
    چیزی که ما نیاز داریم تقریبا همچین چیزیه. شما خودت مثلا کفاش باشی و انگار که این کفش رو دست گرفتی به جزئیات کفش اشاره کنی و بعد فکراتو درباره ی این که صاحب کفش و این کفش چه حالاتی داشتند به ما گزارش بدی.

    نزدیک های 3 بعد ظهر یکی از گرم ترین روزای تابستون بود....خیابون خلوت بود و مغازه دار ها مغازه ها رو بسته بودند....که برن و خونه و عصری برگردن یا کرکره رو می کشیدن که همون داخل مغازه ناهارشون رو بخورن و استراحتی کرده باشند.....امروز کار چن تا از کفشا که قرار بود 5 به بعد بیان ببرن طول کشیده بود...مجبور بودم  بمونم چون مسافت خونه تا اینجا زیاد بود..اگه می خواستم برم برگردم خیلی وقتم رو می گرفت....آروم یکم بساط کفاشی ام رو مرتب کردم....ناهار هم که نیاورده بودم...بساطم رو آروم کنار گوشه خیابون گذاشتم...بلند شدم تا برا خودم خوراکی بخرم بلکه برا بعد از ظهر هم نیرویی داشته باشم....وقتی بلند شدم داشتم به کمرمو شونه هام ورزش میدادم که دیدم جلوی  یه ماشین شیک . شاسی بلند توقف کرد ...سرنشینش یه خانم نسبتا جوون بود....داشت به بساط کفاشی ام نگاه می کرد..احساس کردم که می خواد بیاد جلو اما نمی تونه..آروم سر جام نشستم و به جای دیگه ای خیره شدم....صدای پیاده شدنش میومد...با صدای تق تق کفش باشنه بلندش...از جلوی بساطم گذشت ...دیدم که بند کفشش رو گرفته دستش....مطمئنا نمی تونه بیاد به یه کفاش کنار خیابونی کفشش رو بده اون هم این موقع ظهر که کفاشی باز نیست....دیدم که خودش هیچ علائمی نشون نداد خواستم بلند شم برم که گفتم حالا که قسمت شده موندی ...کارش رو راه بنداز...بلند گفتم خانوم بدین کفشتون رو درست کنم..با قدم های بلند اومد طرفم....گفت منکه نمیدونم کارت چه جوریه....اگر این موقع جلسه نداشتم پیش تو نمی اومدم...ولی ناچار شدم....گفتم درسته که مغازه نداریم..اما هم کارمون درسته هم نونمون حلال..بدینش...اروم لنگه کفشش رو درآورد ..بهش گفتم بیاد رو صندلی من بشینه من ایستاده کارم رو انجام میدم...روی صندلیم نشست و پاش رو پشت پای دیگش قایم کرد...امان از دست این ادمایی که فک می کنن این کارا افت شخصیت داره....اروم چسب کفشش رو درست کردم و بندش رو دوختم.به کفشش که نگا کردم دیدم ممکنه در ماه روزی یه بار پاش کنه....از ازون کفشا که توی کمد می موند و با بقیه لباسا ماهی یه بار ست می شد و خارج....از اون کفش پولداری ها که یه اخ نگفته...از اون کفش مغرورا.....به قول من......عین اون یکی کفشش تر و تمیز تحویلش دادم....نگاهی با دقت به کفشش انداخت..گفتم چطوره..گفت ای خوبه....اولش می ترسیدم بیام..آخه معلوم نیست که چه جوری کار می کنین...اما الان فهمیدم که کارتون خوبه....از مشتری هایی که دارین در تعجب بودم که چرا پیش شما میان اما الان نه..گفتم در خدمتون هستم از این به بعد ....گفت ممنونم و سریع یه پنج تومنی از جیبش در اورد و گف بقیه اش مال خودت و رفت سوار ماشینش شدو .....به پنج تومنی کف دستم نگا کردم.آروم دست تو جیبیم کردم و مقدار پولی رو که براش کار کردم رو کم کردم و بقیه اش رو جدا کردم......اروم به سمت صندوق صدقات رفتم....گفتم اینم روزی شما....پول ها رو اداختم توش..بعد اروم به سمت سوپری رفتم.....چه خوبه ادما از روی قیافه ها و نداری ها قضاوت نکنند....ولی بازم شکرت  خدا جون...بابت روزی الانت.....
    پاسخ:
    سلام و عرض خوش آمد گویی
    و تشکر از حضورتون و قطعه ی داستانی زیبایی که نوشتید.

    جناب اقا رضا، خوبی های زیادی توی متن شما بود. اما حیف که کمی از خواسته ی مدنظر این فصل کارگاه دور شده. البته شما جزئیاتی از کفش بیان کردید. اما قرار این بود از خود کفش به جزئیاتی درباره ی صاحب کفش برسید ولی شمابا لحن داستانی و به کمک عناصر داستانی و روایت جناب کفاش، صاحب کفش ها رو به ما معرفی کردید. 
    برای توضیح بیشتر درباره اسلوب خلاقیت نویسی مورد نظر فصل یکم کارگاه به دو کامنت بالاتر و پاسخ کامنت اول جناب "سپهرا" مراجعه کنید(بند 2)  
    با این اوصاف 70 درصد از نوشته با ارزش شما، نسبت به خواسته این فصل می شه حاشیه. 
    منتظر متن های بعدی هستم.
    موفق باشید
    خب غلط دیکته ای هم داریم:|در کفش آبی ببخشید...
    در مورد کفش بعدی ننوشته بگم من هدفم اینه بتونم مینیمال و کوتاه و زیبا بنویسم و اونم خوبش(:کار نکرده خوش اشتها هستیم خب!
    مخم باز سرخود اینجا کار کرد این چی در امد نمی دونم :| بازم منون بابت تحمل این مطالب ....یا علی
    ==================
    کفش سفید...
    جفتشان کرد گرفت بالا و گفت عجب کفشی شده انگاری همون روز اول ...دست شما درد نکنه اوستا چقدر باید بدم بابت هزینه تعمییرشون؟ کفاش هنوز همه هوش و حواسش پیش کفش های سفید بود سر بلند کرد و گفت قابل شما را نداره 2000هزارتومان با واکسش... پول را با دستای پینه بسته اش گرفت و مشتری رفت...
    سرش را انداخت پایین و باز مشغول دوختن شد... با خودش فکر می کرد باید خیلی تمیز از کار دربیاد چون واکسی هم نیست و نمیشه با برق انداختن عیب هاشو پوشوند...
    دوخت که تمام شد نوبت پاشنه ی جدا شده بود قطعه چوبی برداشت و آغشته کرد به چسب، خیلی دقیق و با فاصله از کناره های سفید کفش چسب را حسابی به جای میخهای پاشنه ی جدا شده مالید و با دقت پاشنه جا گذاشت و محکم فشار داد سریع پاشنه و کفش را در قالب جا داد و محکم کرد انقدر که میخ هایی که برای استحکام بیشتر کفش، داخل سوراخ های پاشنه جدا شده و کفی قرار داده بود خود به خود به داخل پاشنه جدا شده فرو رفت... خیالش که راحت شد از استحکامش، تند دستمال سفیدی از کشوی پارچه های تمیزش برداشت و چند قطره ی بیرون زده ی چسب اطراف پاشنه را پاک کرد... بعد رفت سراغ لنگه دیگر و با همین دقت، نوک تیز کفه ی جدا شده از کفش سفید را با آغشتن چسب به رویه متصل کرد و همان مراحل دقیق مرتب کردن... خیالش راحت شد حالا دیگر میشد روی یه کفش خوب و محکم حساب باز کند برای مراسم ...
    یادش امد چند روز پیش که رفته بود پول اجاره ی مغازه کوچک کفاشی را با صاحبش بدهد او فهمیده بود پسر سربازش را نامزد کرده و هیچ آهی در بساط ندارند و قرار است چند روز دیگر یک مراسم خودمانی بگیرند آن هم در خانه استیجاری او... حرف که شده بود رسیده بود به اینکه لباس برای عروس نگیرد و دختر صاحب مغازه برای عروسی اش خریده و یک بار بیشتر نپوشیده...و توی این اوضاع بهتر است صرفه جویی کند، گفته بود بگو بانو بیاید و لباس را ببرد...
    یادش امد وقتی زن با لباس سفید برمیگشت خانه سر راه این کفش های سفید را هم داده بود تا او درستش کند برای عروسش...
    میگفت حاج خانم گفته این ها هم روی لباس بوده نیمیدانم قابل تعمیرند یا نه! ببر بده کفاشی شاید درست شد... میگفت خیلی هم گرون خریدم اما بعد از مراسم لیلا دخترم انقدر خسته بود که کفش ها وسط سالن خانه ما جا گذاشت! این ورپریده نگین کرده بود توی پاهای کوچکش و رفته بود آب بازی بعد هم انداخته بودشان توی حوض کنار باغچه وقتی رفتم بیارم پاشنه اش جدا شده بود...
    حالا دیگر ظهر شده بود سرش را بلند کرد نور خورشید از پنجره ی مغازه کوچک کفاشی تا نوک قالبی که کفش های سفید را در خود جا داده بود بالا امده بود... صدای اذان می امد. زیر لبش آهسته گفت خدایا شکرت...باز هم شرمنده ام نکردی...
    پاسخ:
    این طور نفرمایید
    با خواندن تک تک متن ها احساس خوبی به من دست می ده. 
    (البته وقتی متن ها کاملا با خواسته ی مدنظر فصل یکم کارگاه و به صورت گزارشی نوشته بشه این احساس خوب مضاعف می شه)
    مهم ترین گفتنی درباره ی این قطعه نیز همان بند 2 در پاسخ به کامنت قبلی شماست. 
    ضمن اینکه رگه هایی از خلاقیت در این متن هم دیده میشه. مثل جزئیات مختصری که درباره ی فقر صاحب کفش (کسی که کفش ها را امانت گرفته) بیان کردید و جزئیاتی که درباره ی صاحب اصلی کفش گفتید و ...
    اما چنانچه عرض شد این خلاقیت ها می تونه بیشتر از این باشه.


    درباره ی می نیمال نویسی پیشنهاد من اینه که سعی کنید اول تسلط به نوشتن پیدا کنید و اصول نوشتن رو در خودتون بصورت کامل نهادینه کنید. (که یکی از مهمترین هاش همین تقویت دید خلاقانه ست که در فصل یکم این کارگاه درباره ش حرف زدیم و داریم تمرین می کنیم) 
    و بعد آروم آروم به سمت اون شاخه ای که مدنظرتون هست برید. 
    معمولا بهترین می نیمال نویس ها کسانی هستند که قبلش داستان بلند نویس خوبی بودند. 

    موفق باشید. یاعلی
    سلام و سپاس
    ببخشید دیر اما نمیدونم یعنی درست فهمیدم که باید از خصوصیات کفش بنویسم اما این دوباره در یه مدت زمان بداهه به ذهنم رسید و مستقیم حین فکر و نوشتن اوردمش اینجا...
    میدونم تمرین زیادتری نیازه و حتما تفکر... فعلا بر ما ببخشید سعی میکنم در شرایط بهتر و با دقت بیشتر بنویسم واسه اینکه فعلا شاگرد اخر هم تکلیفی اورده باشه اینو نوشتم ممنون میشم راهنمایی کنید و بر ما ببخشید
    ...
     کفش های آبی...

    یادش امد همان رو که خریده بودش تا وارد مغازه شد یکی یکی کفش ها برانداز کرد همان اول همین یکی چشمش را گرفت،
    _اقا همینو بدین...
    _اره همون آبیه...نه اون که بند نداره را میگم...
    قیمتشو دیدین این گرونه خانم !
    _مهم نیست همون را بدین شماره 39 لطفا...
    ....
    حالا در میان انبوه کفش های کهنه ی کفاشی هنوز دلش پیش این کفش مانده بود می گفتند مث کفش های میرزا نوروز شده، بندازشان دور انقدر ارواقند این ها.. اما این ها که نمی دانند من هنوز یادم نرفتم چند تا مشهد و این کربلای آخری، همین کفش ها با من همراه بودند... اگر بخواهم دورشان بیاندازم کلی راه که باهم رفته بودیم و تمام خاطره هایش را انگارنابود کردم... زبانه بیرون زده کفش آبی من نشان همراهی های اوست حالا من رفیق نیمه راهش باشم؟؟نه نمیشود ...
    خانم بگیر این کفش ها درست نمیشه ...
    پوسیده... هرجاشو بخوام بدوزم از جایی دیگه درز باز میکنه...
    صدای کفاش منو به خودم ارود... از خاطرات زدم بیرون کفش ها برداشتم بی هدف راه افتادم...
    جلوی راه روی اولین صندلی ایستگاه اتوبوس نستم و ذل زدم به کفش ها...
    دستی کشیدم به کناره جدا شده از کف کفش... یعنی تو دیگه درست نیمشی؟ میخواهی نیمه راه بمونی و تنهام بزاری؟انگار گلویش فشرده شده باشد بغضش راخورد و با فشاری زبانه ی سوراخ شده جلوی کفش را تو داد و با خوش گفت خودم درستت میکنم صبر کن... اصلا اگرم نشد خیالت راحت تمیزت میکنم و میزارمت روی کمد و  اصلا مهم نیست دیگه نمی خوام بپوشمت ...اما هنوزم خاطرات قشنگ روزهای با تو بودن را نمی تونم فراموش کنم...خواست کفش ها را توی کیفش بگذارد پس دستش را برداشت و باز زبانه سوراخ کفش دهان باز کرد... انگار کفش هم لبخند میزد...

    پاسخ:
    سلام
    خوش آمدید و بسیار ممنون از مشارکت شما در این فصل کارگاه

    1ـ ویژگی مثبت متن شما اینه که دارای بار بسیار عاطفی و دید احساسی خوب و جذابیه

    ۲ـ اما کاش اون رو با خلاقیت بیشتری همراه می کردید. علت اینکه متن شما خلاقیت (و عملیات خلق) کمتری نسبت به بعضی متن های دیگه این کارگاه (مثل متن های جناب پوپک، آخرین قطعه جناب طاهرحسینی و آخرین متن جناب س.م و خانم معلم و .... ) داره اینه که از اسلوب و روش خلاق نویسی مورد نظر کمی فاصله گرفتید و به متن داستانی نزدیک شدید و از عناصر داستانی (مثل لحن، فضاسازی، دیالوگ، شخصیت پردازی) استفاده کردید. ما بنا رو این گذاشتیم که در فصل های آینده به مرور وارد عناصر داستانی بشیم و تمرین فصل یکم صرفا خلاق نویسی بوده. در این تمرین چنانچه گفته شد باید ابتدا با لحنی کاملا گزارشی و ساده یک کفش رو در نظر بگیریم، ویژگی هایی براش خلق کنیم، سپس از این ویژگی ها صاحب کفش رو خلق کنیم. یعنی به مثابه ی یه کارآگاه از کفش صاحب کفش رو کشف کنیم. (کشف به کمک کفش)
    ایشالله توی متن های بعدی بابه کار گیری این اسلوب و روش، بتونید از دید خلاقانه تون بیشتر کار بکشید و جزئیات بیشتری برای کفش و صاحب کفش بیان کنید.

    باز هم تشکر

    1

    پوتینهای معمولی،حتی معمولی تر از اونی که بشه در موردش چیزی نوشت

    رنگش، مثل همه ی پوتینهای سربازی یک مشکی معمولی یک مشکی خاک خورده خاکهایی که حاکی از روزهای سخت سربازی داره

    از پوتین مشخص همیشه واکس می خورده ولی با بی حوصله گی

     یکی واکسش میزده ولی نه با دقت نه با وسواس

    حتی بندهای روی پوتین هم ساییدگی نداره یعنی این قدر بی علاقه که بندهای روی پوتین رو هم سفت نمی بسته شکل گرهای پروانه ای بندها ساده ترین راه حل بستنه.

    پشت پوتین خوابیده، صاحبش به جای دمپایی از همینها استفاده میکرده؛شاید هم حواسش نبوده که پوتین پوشیده بعد خم که میشده مسح کنه...

    فکر سرباز درگیر خونه اش بوده ، درگیر دوری ،درگیر اینکه کی روی تقویم جیبیش دور همه روزها خط میخوره در گیر اینکه چقدر حرفهای تلخ گفتنی داره روزهای خدمت

    سرباز روزهای دوری رو با گشتن داخل شهر پر میکرده؛احتمالا داخل کافی شاپ می نشسته و چیزی میخورده این از لکه های آبمیوه ی روی پوتین مشخصه

    حالا که سرباز اومده تا کفشهاش رو واکس بزنه یعنی همه ی روزهای تلخ خط خورده

    2

    کفشهای کوهنوردی با این عظمت و گندگیشان اول از همه ادم یاد کوه میاندازند تا کوهنورد،  آن هم نه وسط شیب تند کوه که داری نفس نفس میزنی وقسم میخوری این آخرین بارت است، نه از همان پایین کوه که قشنگ هیبتش میخورد توی چشت و عظمت پروردگار و...

    هر چی هم که هست آقای شریفی شرمنده من از این کفشهای بزرگ کوهنوردی به صاحبش که پسره ی لاغر مردنی روبرویی است نمیرسم !

    کفشهای سفید با آن بند های کت کلفت زردش برای کوه است و نوارهای آبی و قرمز روییش مال پسر لاغر مردنی روبرویی

    کفی پت و پهن زیرش مال کوه است و داخل نرمش مال پسره

    زبانه ی زبان درازش مال کوه است و گره های پروانه ای برای پسره

    شاید اولین بار پسره از همان پایین که کوه رو دیده به سرش زده بزنه به کوه و کفش خریده و وقتی با کوه درافتاده فهمیده عجب غلطی کرده وحالا همه اش به خاطر همین یک جفت کفش که عجیب هم بابتشان پول داده مزینه به کوه!

     

    شاید هم نه از آن عشق رویایی هاییست که هر بار عشق سکوت و رنگ و شعر میزنه به کله شان مصائب کوه را یادشان میره و یا علی

    یا که شاید هم واقعا میدونه چیکار میکنه هر بار دست میندازه توی یقه ی کوه و صاف توی صورت کوه نفس میکشه

    هر چی که هست از کفشها نمیشه به پسره رسید.

    3

    کفش های بچه گانه ی که تکنولوژی بهشان رسیده و دوتا چراغ دارند،

     ولی یکی شان کار نمیکنه

    علی ظاهر که این کفشها که نمیتواند مال دختر بچه ی پنج ساله باشه چون سایز پایش هست ولی عمر کفش ها بیشتر از دو سال نشون میده حکما باید مال برادر بزرگترش باشد که آورده برای تعمیر

    کفش بچه ی پنج ساله پاره نمیشود کهنه میشود، مگر اینکه بخوای باهاش فوتبال بازیی کن ؛پشت هر دوچرخه ی وسط کوچه بدوی؛از هر چیز عمودی ای بالا بروی ؛هیچ گربه ای را امان ندهی چرا آن وقت میشود...

    کفشها این قدر کوچیک هست و با برچسب بن تن پوشیده شده که مشخص نمیشه پیش زمینه ی رنگیش سفید است

    جا لامپیهای باز شده نشان میده یکی قبلا بازشان کرده و زورش رو زده که درستش کنه ولی نتونسته یکی که میخواسته مدار لامپ ها  رو از روی علم علوم تجربی سوم راهنماییشان تعمییر کنه

    یکی که الان کفشها دست گرفته آورده تعمیرشون کنه تا تولدی آبجیش هدیه بده به اش.

     

     

    پاسخ:
    سلام جناب حسینی

    قبل از هر حرفی باید به خاطر این میزان خلاقیتی که به کار بردید و تا آخر پای تعهد خلاق نویسی تان باقی ماندید بهتان تبریک مفصلی بگویم و تشکر کنم.
    بسیار عالی بود.

    به ترتیب قطعه 3 / قطعه 1/ قطعه 2 از لحاظ خلاقیت قوی تر بودند. جمله پایان قطعه سه نشون داد که دید خلاقانه شما عجیب راه خودشو داره پیدا می کنه.
    ای یعنی پیدا کردن راه درست نویسندگی. و یعنی همون اتفاق بزرگی که باید تقویت بشه و موندگار بشه توی وجود شما.
    حالا به ذهنتون اجازه بدید نسبت به همه چیز همینطور خلاقانه براتون گزارش کنه. خلاقیت ذهنتون رو تقویت کنید.

    تمرین خلاقیت منحصر به این کارگاه و این فصل نیست. قطعا این تمرین محدودیت داره و نمی تونه پاسخگوی تمام تراوشات ذهنی شما باشه. (البته هر تعداد قطعه ی خلاقانه مرتبط با این فصل کارگاه نوشتید اینجا بذارید ولی) به طور کلی باید گوشه ای (مثلا قلم و دفترچه ای، موبایلی، لپ تابی چیزی را آماده داشته باشید و ساعتی در روز را به خلاق نویسی اینچنینی سپری کنید. یک روز به دنیای کفش ها بروید و روز دیگر به دنیای پرنده ها و روز دیگر به لباس ها و ...)
  • سندس در جست وجوی حقیقت
  • 1.یه جفت کفشِِ مشکی پاشنه5 سانتی رو از تو پلاستیک درمیاره و میذاره جلو روم و میخواد که به جای پاشنه پلاستیکی، فوم بذارم و وقتی بهش میگم که فردا آماده میشه یه ممنونی میگه و میره. تو کل مدتی که دارم کف ِ پلاستیکی پاشنه رو در میارم به این فکر میکنم که برای چی میخواد کف ِپاشنه کفشش که معلومه نو هست و تاحالا نپوشیده رو فوم بندازه! کفِ پلاستیکی محکمتر و مقاومتره پس چرا میخواد اون رو عوض کنه؟! همه‌ی روز رو داشتم به این موضوع فکر میکردم و هیچ جوابی براش پیدا نکردم. وقتی کفش رو تحویل گرفت گفتم کف ِ پاشنه کفشت که خوب و سالم بود چرا خواستی فوم بندازم؟ آروم و سریع در حالی که داشت چادرش را مرتب می‌کرد، میگه برای اینکه موقع راه رفتن صدا نده یا حداقل صداش کمتر بشه...

     

    2. قسمت جلوی کفش قهوه‌ای رنگ و اسپرت دخترانه از کفی جدا شده و باید اول بچسبونمش و بعد دور دوزی کنم. مدل کفشش برای سه چهارسال پیشه. معلومه دخترک خیلی وقته این کفش را پاکرده و باهاش خیلی راه رفته. هم کفش مدرسه رفتنشه هم مهمونی. شاید از اینکه مجبوره کفش کهنه پا کنه خجالت بکشه اما چاره‌ای نداشته باشه. پس من همه سعیم رو میکنم تا محکم دور دوزی کنم تا اگه چندساله دیگه هم خواست از این کفش استفاده کنه پاهاش آسیبی نبینه یه کفه‌ی نو براش میندازم و اسپری قهوه‌ای میزنم بهش تا کهنه‌گی کفش رو بپوشونه شاید اینجوری دخترک کمتر خجالت بکشه...

    3. گاهی قبل از شروع کار، کفش‌ها را جلو روم ردیف میکنم و میگم اگه برم محله‌های بالاتر شاید چشام مجبور نباشن انقدر کفش کهنه ببینن و دستام مجبور نباشن هر سال موقع شروع فصل پاییز و باران انقدر سوزن بزنن به دور کفشا... اگه برم محله‌های بالاتر شاید کل هفته رو مشغول واکس زدن کفش‌ها باشم نه تعویض پاشنه و چسبوندن کفی جدید و خلاصه تعمیرکردن.  اما نه! همینجا میمونم. مطمئنم اگه برم چندمحل بالاتر دیگه لذتی از کارم نمیبرم و دیگه مثل الان با وسواس و دقت کفشا رو تعمیر نمیکنم و نسبت به مشتری‌ها بی تفاوت میشم. دیگه کفشا باهم حرف نمیزنن. از صاحبانشون برام نمیگن. دیگه کفشا انقده روح ندارن و از تعمیر کردن یه کفش به وجد نمیام. همینجا میمونم و با کفشایی که نیاز به تعمیر زیادی دارن زندگی میکنم...

     .

    .

    بیشتر از این سه تا  دیگه تراوش ذهنی نداشتم!! چندجا هم مجبور به استفاده از دکمه بَک اِسپیس شدم چون غلط املایی(تایپی) داشتم!

    پاسخ:
    سلام و عرض ارادت
    خوش اومدین. 
    و بسیار بسیار متشکرم از متن ها و قطعه هایی که نوشتید. (که لحن داستانی نسبتا خوبی هم داشتند)

    همونطور که مستحضر هستید بنا داشتیم توی این فصل کارگاه، ابتدا یه کفش رو تصور کنیم و بعد جزئیاتی براش خلق کنیم و بعد از این جزئیات پی به ویژگی هایی برای صاحبش ببریم و سعی کنیم اطلاعاتی برای صاحب کفش ها خلق کنیم. 
    با این حساب سهم بیشترین خلاقیت به قطعه 2 می رسه. چرا که توی این قطعه به اسلوب و روش خلاق نویسی مورد نظر متعهدتر عمل کردین. قطعه اول هم کمی قابل قبوله اما قطعه سوم از فضای خلق کفش و صاحب کفش خارج شده.
    البته اگه بخوایم با عیار داستانی نوشته های شما رو ارزیابی کنیم، به نظرم قطعه 1 از همه داستانی تر و قطعه سوم هم در مقام دوم قرار می گیره و قطعه2 آخر از همه جای داره. (ولی ما در این فصل عیارمون عیار داستانی نیست و صرفا به مساله خلق با اسلوب موردنظر توجه داریم)
    توی این اسلوب قرار نیست جناب کفاش (که خود ما هستیم) از دغدغه های خودش حرف بزنه. بلکه فقط باید یه کفش رو ببینه و جزئیاتشو خلق کنه و اطلاعت صاحب کفش رو (مثل یه کارگاه دقیق و ظریف که می خواد مجرم رو شناسایی کنه) کشف کنه. یعنی کشف به کمک کفش! و حاصل این کشف می شه یه گزارش نویسی با لحنی ساده و معمولی. 
    یقین دارم اگه با این نگاه بنشیند پای سیستم، دید خلاقانه تون اونقدر تراوش می کنه که از تعجب خسته بشید.
    سلام جناب شریفی...
    جسارتا بنده فقط اطلاعات شما را در ابتدای صفحه مطالعه کردم و مطالب سایر عزیزان را نخواندم تا مبادا تاثیری بر نوشتنم بگذارد...
    بعد از پایان مطلب خودم ، نوشته های دیگر عزیزان را نیز مطالعه میکنم...

    سعی نابرده در این راه به جایی نرسی/مزد اگر می‌طلبی طاعت استاد ببر

    یا علی علیه السلام...
    پاسخ:
    سلام و عرض ارادت
    بسیار روش درستی رو اتخاذ کردید و قابل ستایشه.
    اما حالا که دست به قلم شدید و قصد دارید باقی کامنت ها رو هم نگاه کنید صرفاً برای اینکه با اسلوب مدنظر فصل یکم بیشتر آشنا بشید، اگه صلاح دونستید پاسخ های کامنت جناب "جامانده" و جناب "پرواز" و جناب "احلام" رو تورقی بکنید. 
    قطعه های جناب "پوپک" و "س.م" و قطعه ی آخر "خانم معلم" و چندتا از قطعه های ناب دیگه از اعضاء دیگر هم کاملا بر اساس الگوی مدنظر این فصل نگارش شدند که مطالعه شون خالی از لطف نیست.

    آرزوی موفقیت برای شما دارم.

    رنگش که مهم نبود... مهم کاری بود که میخواست انجام بده ، قرار بود صاحبش را یاری کنه تا او در مقابل بازیکنان تیم مقابل کم نیاره،همیشه جاش گوشه ی تراس خونه بود تا مبادا بوی بدش اهالی خانه را اذیت کند،ساعت مسابقه فرا رسیده بود و قرص و محکم با بندهایی که با بی دقتی و بدون تمرکز بسته شده بودند ،منتظر شروع مسابقه بود،یادش اومد هفته پیش برده بودنش به نزد کفاش محله و بهش گفته بودند تا سمت چپش رو که از کف جدا شده بود تعمیر کنه،حالا شده بود ی کفش ورزشی تعمیری،اینش که مهم نبود...مهم این بود که میخواست امروز خاطره خوبی از خودش به جا بذاره...سوت رو زدن و استارت بازی زده شد،اینو میدونست طی دوهفته گذشته همراه خوبی بوده در تمرین ها...تمرین های دوی استقامت...تمرین های نفس کم نیاوردن...اینو میدونست که تمام تلاشش رو کرده که نقش مهمی در مسابقه داشته باشه...45 دقیقه اول بازی بود،یکی از بازیکنان حریف رو دید که داره با کفش نوی براقش به سمتش میاد و آخخخخخخ...زدش اون ضربه ای رو که نباید میزد...درست همونجایی رو که کفاش پیر محله تعمیرش کرده بود...نه نبایدتسلیم اون رقیب نوی براق میشد و باید مقاومت میکرد،پس سعی کرد ی جوری خودش جمع و جور کنه تا دلگرمی برای ادامه بازی باشه،دردش اومده بود،نفسش در نمی اومد،نگاهی به برق رنگ کفش مقابلش انداخت و به خودش گفت من میتونم...همراهیش میکنم...45 دقیقه نفس گیری بود تا تموم شد،همه ی بازیکنان به رخت کن رفتن،تا نفسی تازه کنند،متوجه  شد دستانی برروی زخمی که کفاش تعمیرش کرده بود به آرامی قرار گرفته...داشت نوازشش میکرد،شایدم قدر دانی،شایدم درد ودل...گیج شده بود،سوت شروع نیمه دوم و ادامه بازی...جوانمردانه همراهی کرد تا جایی که با نیشخندی به کفش نوی براق نشون داد که بلده پنالتی هم بگیره،آخرای بازی بودکه این اتفاق افتاد،نوکش رو به دروازه حریف مقابل...دورو برش پر از ِگل زمین چمن شده بود...صاحبش نفس نفس میزد و عرق کرده بود،لنگه سمت چپش ثابت رو زمین بود و لنگه سمت راستش اولش رفت به سمت عقب و بعدش آنچنان محکم و زاویه دار به توپ ضربه زد که...فقط دید دارن لگد مالش میکنند...عادت داشت به این نوع ضربه خوردن هایی که ناشی از پیروزی در مسابقات بود،یک تجربه دلنشین از همراهی او تا پایان مسابقه...داخل ساک ورزشی سرمه ای رنگ که قرار گرفت،نفسی از سر رضایت کشید که این بار هم تونسته بود...تا رفیق نیمه راه نباشه...تا مثل اون اول ها که کنار زمین چمن و زیر نیمکت ذخیره ها زیر چشمی بازی رو نگاه میکرد،نباشه...بازم رفت گوشه ی تراس منزل تا مبادا بوی تندش مزاحم اهالی خانه باشه...و خوابید آرام و ساکت 

    پاسخ:
    یسلام
    عرض خوش آمد و تشکر فراوان

    1ـ این که متن خوبی بود و به شخصه نکته هایی توش به چشمم اومد که جای تحسین داشت.
    2ـ اما اگه بخوام درباره رابطه متن شما با تمرین مورد نظر خلاق نویسی این فصل صحبت کنم باید عرض کنم:
    متن شما یه روایت داستانی از زاویه دید کفش ورزشی یک فوتبالیست بود. "روایتِ داستانی" یعنی پنج شش جلسه جلوتر از مساله مورد نظر این فصل کارگاه. چرا که ما توی این فصل با هم قول و قرار گذاشتیم که صرفا یک گزارش بنویسیم نه یک داستان (به کمک عناصر داستانی).
    اما این گزارش باید درباره ی چی باشه؟ بنا گذاشتیم که ابتدا یک "کفش" رو به ذهن بیاریم (که شما با درنظرگرفتن یه کفش ورزشی این کارو کردید) و بعد جزئیات این کفش رو خلق کنیم (که شما خوش بختانه بخشی از این جزئیات مثل پارگی کفش رو هم خلق کردید) و در مرحله ی بعد به کمک این جزئیات اطلاعاتی رو درباره ی صاحب کفش خلق کنیم. (که شما توی این مرحله قلم نزدید و چون متنتون تبدیل شده به یه روایت داستانی، بیشتر قضایایی داستانی رو درباره ی مسابقه و نتیجه مسابقه فوتبال بیان کردید که با خواسته این فصل کمی بیگانه است)

    3ـ البته باز هم تاکید می کنم: قطعه داستانی شما در جای خودش (فصل های آینده کارگاه) قابل تحسینه. ولی پیشنهادم اینه که با اسلوب مدنظر این فصل دو قطعه ی دیگه بنویسید.


    به سلام 
    اولا سلام علیکم 
    خوش امدید 
    بعد هم بله . هر کسی علاقمند باشه و حرف های جناب شریفی رو گوش کنه و مشق هاشو مرتب بنویسه میتونه اینجا شرکت کنه 
    البته فعلا ... !
    به هما یوسفی
    سلام
    ممنون از اظهار نظرتون[گل]

    سلام

    اینجا چه خبره؟آیا هرکی میتونه عضوبشه وداستان بنویسه؟لطفا کمی توضیح

    پاسخ:
    سلام
    ستون سمت چپ توضیحات مختصری داره. 
    این فصل اول کارگاهه. پس شما چندان دیر نرسیدید و چیزی رو از دست ندادید. 
    اجمالا این که:
    اینجا یه جمع دوستانه ست که قراره تا حدود یک سال با محوریت داستان نویسی چرخش بچرخه. 
    ببخشید من انقدر سوال میکنم ها، شرمنده!
    ولی الان باید رو نوشته های قبل کار کنیم و نکات منفی ای که فرمودید حذف کنیم و دوباره کامنتش کنیم یا میاز نیست!؟
    پاسخ:
    این متن ها (که مربوط به فصل اول کارگاه می شه) چون صرفا نوشته های خلاقانه هستند، نیاز به اصلاح ندارند. (چرا که اگه بخواید اصلاحشون کنید دیگه نوشته ی خلاق نیستند) 
    ترجیحا وقت تون رو برای نوشته های خلاق دیگه به کار بگیرید. 
    بازنویسی مربوط به متون داستانیه (که انشالله در فصل های آینده اگر عمری بود بهش می رسیم)

    "محکم نبودن ارتباط بین بعضی از جزئیات با شخصیتی که خلق کردید. مثلا رابطه ی بین ویژگی هایی که برای کفش خلق کردید با صاحب کفش (که یه معلم باشه) یعنی چیزی که مخاطب شما رو قانع کنه صاحب این کفش باید یک معلم باشه، مطرح نکردی"

    دقیقا آقای شریفی خودم هم اصلا وقتی مینوشتم قانع نشدم! احساس میکردم به زور دارم این چیزها رو به هم میبافم واین خیلی حس بدی بود که امیدوارم کسی تجربه اش نکنه :|
    +
    وقتی به یک تفر قضیه کارگاه داستان نویسی رو گفتم بهم گفت وسواس فکر میگیری:| بعید میدنم حرفش درست باشه و مبنای علمی داشته باشه!درست میگم؟ یعنی این همه ویسنده و داستان نویس وسواس فکر دارند!!!!!
    یا علی
    پاسخ:
    خلاقیت با وسواس فکری گرفتن خیلی فرق داره.
    نویسنده تا خلاق نباشه نویسنده نیست. توان خلق کردن لازمه ی نویسندگیه. البته باید این خلاقیت رو مهار و کنترل کرد و ان شالله به مرور که فصل های کارگاه رو به سمت داستان نویسی جهت می دیم، سعی می کنیم ظرفیت خلاقیت مون رو در خدمت داستان نویسی استفاده کنیم.
    سلام مجدد
    ببخشید میشه باز هم چیزهایی که مینویسیم رو اینجا قرار بدیم؟!
    +
    خیلی وب ها رو رفتم با ادمهای زیادی هم برخورد داشتم، نمیخوام تعریف کنم و گردن بشکنم و اینها...اما واقعا خیلی ودبانه و با احترام واب میدید- یعنی شاید کار خیلی ضعیف باشه ولی اصلا تو ذوق شخص نمیزینید-در عین حال نکات منفی طرف هم گوشزد میکنید- واقعا جای تشکر داره با این همه مشغله کامنت هخار و مفصبل جواب میدید-ان شاءالله وقتتون پر برکت باشه
    (خدا نکنه من اراده کاری رو بکنم!)
    یا علی
    پاسخ:
    سلام و عرض ادب
    من شخصا تعهدی رو برای خودم قائل شدم نسبت به حضور فعال و خدمت کردن (در حد توانم) در این کارگاه. البته سهم باقی دوستان و پیگیر کنندگان (مخصوصا خانم معلم) در شکل گیری اینجا بیشتر از بنده حقیر است که امیدوارم خدا به همه خیر بدهد. 
    +
    اگه نوشته ها در راستای همون فصل کارگاه باشه مشکلی نیست. این نشونه پرکاری اعضاست و اتفاقا خوبه

    کفش های مشکی با پینه های فراوان. ظاهر غیر جذابی دارند . رنگهای جابجا پاشیده رو ی کفش از کلاس های طولانی هنر خبر میدهند از دانشجوی هنری که مخارج فراوان تحصیلش او را به فکر تعمیر هزار باره کفش انداخته نه خرید کفش جدید . هرچند فکر ست کردن کفش و لباس خوره هر صبح ذهن اوست اما پوشاندن زده گی های تنها کفشش با ماژییک کیوکالر  0.9  برایش اولویت دارد که اگر ست نباشد درچشم هنری هم کلاسی هایش شیک پوش و  باکلاس نیست واگر  ژولیده باشد  تمیز و مرتب نیست .تمیزی ترجیح دارد! چون از همان روز اول دبستان یادش هست که مادرش سفارش کرده بود که حواست به کفش هایت باشد تا آخر سا ل  تحصیلی فقط همین یک جفت کفش را داری و  باید جوری باشی که آخرین روز مدرسه هم مثل امروز تمیز و مرتب بنظر بیایی !

    پاسخ:
    سلام و خوش آمد گویی و تشکر از حضور شما.
    شکر خدا شما در مسیر خلاقیت و رسیدن از کفش به ویژگی های صاحب کفش و نوشتن از احوالات صاحب کفش خوب قدم و قلم زدید و قطعه ی قابل قبولی برای این کارگاه خلق کردید.
    البته احساس می کنم کمی در نگارش و جمله بندی ها (که در جای خودشان تحسین برانگیز هستند) لحن داستانی و ادبی پیدا کردید که ممکنه گزارش نویسی مدنظر رو به حاشیه بکشونه. 
    در هر صورت متشکر و منتظر متن های بعدی هستیم.
    سلام.سپاسگزارم.

    انشا.. بهتر بتونم رو دو تاقطعه ی بعدی کار کنم.

    همیشه از انیکه اشکالم رو بفهمم شاد میشم خیلی ممنون.

    بله درسته گفته های شما تنها پاراگراف دوم انی است که در تمرین میگنجه امابازهم اشکال دارد که گفتید باید یه احتمال رو فرض میگرفتم.

    بارهم ممنون.

    خدا  بهتون خیر بده و سلامتی.
    پاسخ:
    سلام
    البته اگه یک وقت در لحن و کلام بنده یا هر منتقد دیگه ای تندی یا خشکی پیش میاد شما بزرگواری کنید و با لحن خوب بخونید.
    مط‍‍ئنا همه ما جمع شدیم اینجا تا به هم کمک کنیم و انشالله خدا برامون آینده خوبی رقم بزنه.
    یاعلی مدد

    سلام

    نمیدونم چی بگم راجع به راه اندازی اینجا توسط کسی که به مشغله های زیادش واقفم....

    شاید کسی ندونه چقدر سرتون شلوغه ولی خدا خیرتون بده که کمک کردین

    یا علی

    پاسخ:
    سلام
    احتمالا باید دعا کنید که خدا به آن هایی که کارشان دست ما گیر کرده و ما امروز فردای شان می کنیم و می پیچانیمشان، صبر عنایت کند!
    سلام خدمت اقای شریفی.
    میخواستم بدونم داستان باید از زبان خود کفش ها باشدمثلا بگوییم من شش ماهی هست که شده ام کفش این خانمی که کمی هم غر غرواست و اما خب میبینید که خیلی هم مرتب و منظم نیست که حالا اینجوری درب و داغان شده ام.

    یا اینکه افکار کفاش را راجع به کفشی که در دست دارد و تصوراتش راجع به صاحب کفش مثل همین داتسان بالا که نوشتم.!؟


    ممنونم.
    پاسخ:
    سلام و عرض ادب خدمت شما.
    از بین این دو تا که گفتید، دومی به مقصود این فصل کارگاه نزدیک تره. 
    یعنی شما برای اینکه بتونید دید خلاقانه تون رو تقویت کنید، باید در جایگاه یک کفاش قرار بگیرد و کفشی رو که مقابلتون قرار داره توصیف کنید. 
    اما حواستون رو با فضای کفاشی (مثلا اینکه چطور دارید کفش رو تعمیر می کنید و چه ابزارهای دستتونه و چه دیالوگ هایی با مشتری ها برقرار می کنید و ....) پرت نکنه. ما به این ها نیاز نداریم. ما فقط می خوایم شما مشاهداتتون رو درباره ی کفش بگید و بعد بگید که صاحب کفش (باتوجه به این کفش این چنینی) چطور آدمی می تونه باشه؟ چه قصه ای تو زندگیش (باتوجه به این کفش) وجود داره؟ با این نگاه شما چاره ای ندارید جز اینکه دست به خلق جزئیات بزنید. و این طور دید خلاقانه تون تقویت می شه

       صندلی کوچکی پهلویم میگذارم تا مشتریان کمی استراحت کنند تا کفش هایشان را واکس بزنم یا تعمیر کنم.یک کلمن هم گذاشته ام کنارش که اب بخورند و کمی خستکی از تنشان بیرون برود.  کفش پیرمردی در دستم بود که پاره شده بود و باید میدوختمش.خانمی هراسان ومضطرب نشست روی صندلی .اقا خواهش میکنم این کفش من رو زود درست کنید. این پاشنه ی کفش من وسط خیابون کنده شدبا آرامش نگاهش کردم و گفتم باشه نگران نباشید اما باید یه ده دقیقه منتظر باشید.کفشی که دستم بود را کنار گذاشتم.کفشش را در اورد و گفت بفرمایید اقا.

    کفش چرم مشکی خوش فرمی بود یک مارک هم کنار کفش خورده بود.لابد از این کفش های گران قیمت  که فلان قیمت  برای مارکش پول میدهند .این بنده خدا هم لابد گول این مارکش را خورده بود والا کفش خوب که پاشنه اش اینطوری ادم را لنگ در هوانمیگذارد. یک نگاهی زیر چشمی به خانم انداختم و یک نگاهی به پاشنه ی کفش  ادم عصبانی  ای به نظر نمیرسیدکه بگویم عصبانیتش سر این پاشنه ی نازک نارنجی خالی شده بود بیشتر مضطرب بود شاید هم انقدر با این کفش مسیر خانه تا محل کار را رفته بود که این پاشنه هم بی رمق شده بود و اینجوری شکسته بود. از این دسته خانوم هایی هست که خیلی کارو بار سرش ریخته اند. کفش تمیزی بود واکس زده، براق و خوش فرم نوک کفش هم کمی ساییده شده بود معلوم است که خیلی ارام و اهسته راه نمیرود لابد شوهری ندارد بنده خدا که این همه خودش ان ور و این ور میرود و این قدر هم سرش در موبایلش است و نگران است که کی کفشش حاضر میشود شاید با عجله  بچه اش را گذاشته همین مدرسه ی سر چهار راه و تند تند قدم برمیداشته است  که خودش را به محل کارش برساند. شاید هم از این خانوم وکیل هایی که هزار تا پرونده ریخته سرش و الان هم وقت دادگاه دارد یا از این خانوم های خانه داری که از این سر شهر میروند ان سر شهر یک کارگاه خیاطی کار مکینند تا کمک خرج باشند. نمیدانم هر چه هست از این  خانوم هایی نیست که ماشین زیر پایش باشد و کفشش رنگ خاک نگیرد و این کفش دم دستی اش باشد و از ماشین که پیاده میشود کفش نویی بپوشد که  مبادا الان که میرود پشت میزش برای برگزاری جلسه یک کارمندی  حوصله اش سر رفته باشد نگاهش را به زیر میز بدوزد ببیند کفش ها چه شکلی هستندخب خانوم برای خودش جلال و جبروتی دارد رپیس شرکتی  است یا مدیر کلی.

     

    پاشنه اش را که  محکم کردم گفتم بفرمایید خانوم تموم شد.با عجله کیف پولش را باز کرد و گفت چقدر میشه اقا؟ گفتم هرچه کرمتونه

      دو تا ده تومانی گذاشت کف دستم و گفت ممنونم اگه شما این جا کفاشی نداشتید من مجبور بودم تا آخر مسیرم رو با پای برهنه رانندگی کنم. 

     

    پاسخ:
    سلام و ممنون
    خوشحالم که بالاخره موفق شدید متن تون رو به کارگاه برسونید.
    ایشالله که همیشه موفق باشید.

    اما متن:
    قبل از هر چیز اینکه خودتون پاراگراف اول و پاراگراف آخر رو جدا کردید باعث شده که کار ما راحت بشه و مشخصا به این دو پاراگراف اشاره کنیم و بگیم که این ها رو باید از متن جدا کنید و کنار بذارید. (البته کنار گذاشتن متن خلق شده کار آسونی نیست اما برای تبدیل شدن متن شما به ایده آل گزارش نویسی این تمرین کارگاهی چاره ای نیست)
    قسمت شروع و قسمت پایان متن شما رو به سمت یه فضای داستانی برده که ما بهش احتیاجی نداریم و باید حذفش کنیم فعلا. (در این باره اگه توضیح بیشتر رو لازم می دونید به پاسخهای کامنت "احلام" و "جامانده" و "پرواز" مراجعه کنید.

    اما قسمت وسط متن شما یعنی از جایی که "کفش چرم مشکی ..." رو شروع می کنید به توصیف کردن تا پایان همین قطعه که ختم می شه به "مدیر کلی" در چارچوب تمرین کارگاهی ما می گنجه. یعنی خلق کردن جزئیات یک کفش و رسیدن به ویژگی های برای صاحب کفش. 
    اما بهتر این بود که خلاقیت خودتون رو روی یکی از احتمالات درباره این خانم متمرکز می کردید و همون رو بسط می دادید. مثلا تصمیم خودتون رو می گرفتید که این خانم یه وکیله یا یه خانم که توی کارگاه خیاطی کار می کنه یا یه خانم خانه داری که شوهرش مرده و ... و بعد همون احتمال نهایی رو ادامه می دادید و جزئیات بیشتری براش پیدا می کردید.

    اما با این وجود متن شما رو ارزشمند می دونم.
    و مطمئن هستم توی دو تا قطعه ی بعدی که ان شالله قراره بنویسید با توجه به این نکته ها خلاقیتتون رو بیشتر همراه می کنید.
    ممنون اقای حسینی

    مرور گر عوض کردم"همان کروم" درست شد! :)
  • شب نشین به خانوم معلم
  • منم همینطور. خانم معلم عزیز وقتی کپی میکنم و میام اینجا کلیک  راست کنم تا گزینه ی پیست بیاد اصلا نمیاد! :)


  • بهترین بوی ماه
  • با عرض سلام و خدا قوت
    الان در پوست خودم نمیگنجم، شاید باورتون نشه که چقدر دنبال همچین جایی بودم

    اجرکم عندالله...
    اتفاقا یه مدتیه داستان نویسی رو دوباره شروع کردم...
    داستان نویسی البته با درون مایه تخیلات رو از دوران دبستان شروع کرده بودم که ادامه ندادم به دلایلی...
    بنده هم در اسرع وقت تمرین کارگاهیمو تحویل میدهم...
    باز هم تشکر فراوان
    پاسخ:
    سلام
    و قدم تان روی چشم.
    به به عجب شاگرد دقیقی ... 
    خوش به حال آقای شریفی با این شاگردای دقیقش ... 

    منکه تا یادمه همین جوری تند تند خوندم و رد شدم . همه چی زندگی رو همیشه تند تند خوندم ورد شدما واسه همینه کلا از گذشته اگه ازم بپرسی جز موارد خاص خیلی چیزهاش یادم نمی یاد . از بس که بی توجهم ((:

    بعله باید ببینیم نظر ایشون چیه ...
    پاسخ:
    خانم معلم قرار شد فضا رو این قدر شاگرد و استادی نکنید ها.
    اگه قرار به شاگرد بودن کسی باشه، معلمی تنها برازنده ی شماست که سی سال به دانش آموزها خدمت کردید
    دقت جناب "س.م" و پیاده کردن نکات مهم این کارگاه ستودنی و قابل تحسینه و ایشالله شما به عنوان رئیس کل هیئت مدیره کارگاه و پس از جذب بودجه مالی از آقای فرهاد، ازشون تقدیر می کنید.
    به خانم معلم
    سلام
    راستش ذهنم به این سمت هدایت میشد که راهی برای حدس زدن کفاش پیدا کنم اما تا اونجایی که یادمه آقای شریفی گفته بودن:شاید صاحبان این کفش‌ها را نشناسی اما کفش‌ها گویی خودشان زبان دارند و قصه‌‌هایی برای گفتن.بعدم اینکه خیلی سعی کردم از کلمه احتمالا یا شاید استفاده نکنم چون بازم یادمه آقای شریفی گفته بودن یکی از احتمالات رو یقینی فرض کنید و جزئیاتشو بسط بدین
    البته تا ایشون نظرشونو ندن من نمیدونم راه درستی رفتم یا نه

    پاسخ:
    البته خانم معلم، معلم ما هستن و هر چی ایشون بگن ما قبول می کنیم
    ولی به نظرم شما توی قطعه ی سوم کاملا به تمرین این فصل وفادار بودید و به خوبی به نکته هایی که باید عمل کردید.
    ایشالله با همین دقت و سرزندگی پابه پای فصل های این کارگاه همراه باشید.
  • طاهر حسینی
  • مرورگرتون رورو عوض کنید

    مثلا کروم

    به شب نشین 

    نباید مشکلی باشه چون منم تو ورد مینویسم . من با 2007 می نویسم .شما چطور؟
    سلام.

    من داستان رو توword نوشتم ولی الان هر کاری میکنم نمیشه اینجا paste
    کنم. :(

    چکار باید کرد؟
    پاسخ:
    سلام
    من سابقه ی کار با سرویس بیان رو ندارم و نمی دونم مشکل از چیه و چطور حل می شه. 
    به س.م 

    سلااام 

    سوژه ی این اخری واقعا جالب بود اما مطرح نشد که از کجا واکسی متوجه این موضوع شده ؟

    پاسخ:
    یه نکته:
    خانم معلم شاید توی یه داستان این مساله خیلی حیاتی و مهم باشه و به منطق طرح داستان ضربه بزنه
    اما توی این تمرین کارگاهی مهم خلق شدنه و کمترین نشونه ای کافیه برای یک خلق.
    مهم اینه که توی متن دید خلاقانه وجود داره. 
    بسمه وحده 
    به س . م
    سلام:)
    موضوعاتی که برای داستان و گزارش دادن انتختب میکنید واقعا فوق العادن، نتونستم چیزی نگم، بهتن تبریک میگم، حتی کفش یک ادم ویلچری به ذهن بنده اومد ولی نمیدونستم چی درباره اش بنویسم یعنی چی بشه که نیاز به تعمیر پیدا بکنه ولی شما خ قشنگ راه گریز رو پیدا کرده بودید! 

    3.
    رنگ اصلی کفشها مشکی به نظر میرسد.زنانه است و لژدار با پاشنه های پر که ارتفاعشان به 12 سانتی متر میرسد.صاحبش یک خانم جوان است که حدود سی سال سن دارد که قدش هم اتفاقا کوتاه است معمولا یک خانم میانسال یا پیر توانایی راه رفتن با کفشهایی با این ارتفاع پاشنه را ندارند.نوکشان کاملا گرد و ملایم و رویه آن کوتاه است و لبه آن همراستا با نوک کفش گرد و ملایم است.یک بند هم از رویه پا گذشته و به کنار کفش با یک سگک وصل شده .از مدلش میتوان حدس زد که صاحبش در عین ساده پوشی خیلی هم به روز است.کفشها خیلی نو نیستند و خیلی هم پا نخورده .حتما خیلی اهل پیاده روی و راه رفتن نیست یا اینکه با این ارتفاع پاشنه حتما کفش پیاده روی وفعالیتهای آنچانی اش با کفش رسمی اش کاملا فرق دارند.در تمام این سالها متفاوت ترین کاری که داشتم همین بوده.با دیدنش همان قدر که تعجب کردم خنده ام گرفت.معلوم است قبل از اینکه این بلا را سرش بیاورند حسابی شسته شده چون نه داخلش بو میداد نه اثری از واکس روی آن دیده میشد.معلوم است ذوق هنری زن جوان خیلی گل کرده بوده یا شاید میخواسته کار جدیدی کرده باشد یا میخواسته روحیه و خلاقیت جدیدی ایجاد کرده باشد.قسمتهای کمی از کفش هست که با رنگ گواش پوشیده نشده است.قسمت پاشنه و لژ کفش از هر دو طرف با رنگهای آبی سیر و روشن طرح زده شده  .یک برکه کوچک به نظر میرسید که داخلش اتفاقا ماهی های کوچک قرمز و نارنجی، چند عدد سنگ خاکستری، جلبکهایی با رنگ سبز و یک هشت پای کوچک نقاشی شده است.لبهای کناری و پشت کفش هم یک قایق کوچک که به یک درخت بسته شده بود و یک آدم که احتمالا قایقران است نقاشی شده است و روی کفش هم دو تا ادم و یک عالمه هاشورهای سبز و از آن بیشتر نقطه های رنگی رنگی که احتمالا یک دشت گل هست کشیده شده است روی بند کفش هم خطوط قهوهای سیر و روشن کشیده شده بود که یک پل چووبی به نظر میرسید.نقاشی روی کفشها به خاطر فعالیتهای چند ساله زن جوان در بیمارستان کودکان سرطانی است.از چند ماه بعد از مرگ پسر 7 ساله اش به علت بیماری سرطان ،کارش شده بود روحیه دادن به بچه های سرطانی و خانواده هایشان.این بار احتمالا فعالیت کارگاهیشان نقاشی کردن روی اشیاه و وسایل دور برشان بوده از لیوان گرفته تا دفترچه یادداشت مامان یا گلدانهای داخل حیاط یا کیف حصیری خواهرمان.خودش شاید میخواسته نشان بدهد که میشود جسارت بیشتری هم به خرج داد و کار نوتری کرد بنابراین کفشهایش را حسابی تمیز کرده و امروز جلوی روی بچه ها از پاپش درآورده تا همانجا جلوی روی بچه ها و همراه آنها روی آنها نقاشی بکشد تا هم هیجان بیشتری برایشان داشته باشد هم کار نویی به نظر برسد و شاید هم بعد از اتمام کار  پیشنهاد داده که خوب به دور برمون نگاه کنیم و روی وسایلی که کمتر استفاده میشن نقاشی بکشیم و به بقیه هدیه بدهیم یا برای تزیین اتاقمان استفاده کنیم.اینکه چطور روی این همه انرژی و محبت و رنگ واکس مشکی بزنم یا اینکه چطور این رنگها را پاک کنم خودش مسئله ای بود.فقط قبل از واکس زدن با موبایلم یک عکس ازشون انداختم تا متفاوت ترین کارمو فراموش نکنم.
    پاسخ:
    سلام
    بسیار عالی و بسیار خلاقانه. ممنونم از خرج کردن خلاقیت تون برای این تمرین کارگاهی.
    کاملا متن در قالب و اسلوب مدنظر این فصل قرارگرفته و مهم تر این که مملو از نگاه خلاقانه است.
    (البته ای کاش دو جمله ی پایانی حذف می شد تا لحن گزارشی این قطعه حفظ شود و به یک روایت داستانی تبدیل نشود)

    پیشنهاد:
    همیشه و هر لحظه با این روش و منش خلاقانه نویسی، سعی کنید اطراف تان را گزارش کنید. از اشیاء بی جان و باجان اطراف الهام بگیرید و سعی کنید ماجراهای پنهانی که ممکن است پشت هر کدام نهفته باشد را کشف کنید. به ذهن تان اجازه بدهید احتمالات مختلف را درباره ی همه چیز بررسی کند.
    بسم الله الرحمن الرحیم
    داستان سوم 
    یک جفت کفش مشکی و ساده، که در عین سادگی  مطابق اخرین مدل روز بودنش را از دست نداده! فقط یک بافت حصیری شکل مثل یک نوار باریک هم روی کفش هست! کفش خیلی تمییز نگه داشته شده! فقط پارگی غیر طبیعی در قسمت جلوی کفش وجود دارد! از ساده بودن کفش میتوان فهمید که اعتقاد صاحب کفش این است که ساده همیشه مد است و اساسا از چیزهای پر نقش خوشش نمی آید! از اینکه کفش به طور کلی انقدر خوب مانده میشود فهمید که  نهایت دقت را در نگهداری کفشش دارد چون طول عمر کفش برایش مهم است! جنس خوب کفش هم مهر تایید این قضیه است! احتمالا صاحب کفش یک خلبان است، ولی نه خلبان ها شاید خیلی تمییز و به روز باشند و حتی جنس خوب بپوشند اما معمولا این همه دقت و حساسیت برای اینکه تا میشود از کفش استفاده کرد ندارند! این که میخواهد هنوز هم از ان استفاده کند نشان دهنده این است که  از قشر پر درآمد نیست پس خلبان بودنش منتفیست، احتمالا معلم است، ولی از مدل کفش یعنی همان ساده و مشکی بودن که که قسمت جلویی کفش هم حالت نیمه مستطیلی دارد نه گرد  احساس محکم بودن به ادم دست میدهد فکر میکنم از ان معلم های انعطاف ناپذیر و خیلی جدی است که  ارتقاء درجه هم داشته و مثلا شده معاون مدرسه! روی کفش هیچ سگکی و زیور آلات مردانه اضافه ای مشاهده نمیشود و این حس را منتقل میکند که آدم کم حرفیست و فقط به اندازه ضرورت و رفع احتیاجاتش صحبت میکند! اما در عین اینکه به کفش رسیدگی شده پارگی بافت حصیری که روی لنگه راست کفش هست و همین طور پارگی جزیی جلوی کفش که باعث شده قسمت زیری و رویی کفش به طور مختصری  از هم جدا شود عجیب است! نوع پارگی به گونه ایست که محل آن کاملا تمییز است یعنی هیچ گونه جرم و کثیفی که به مرور روی کفشها و در درزها و پارگیهایی که به مرور زمان ایجاد میشود جمع میشود نیست، از طرفی این معضل فقط برای کفش راست هست و کوچکترین اثری حتی از نوع سست شدن هم حتی در لنگه چپی کفش وجود ندارد! پس میتوان فهمید که به مرور زمان این اتفاق نیافتاد و در اثر ضربه ای چیزی به صورت ناگهانی کفش راست به این وضع در امده! دلم نمیخواهد این طور فکر کنم ولی مثلا یک روز سر صبحگاه یکی از آن بچه های دبیرستان که اوج و شرارت است در حالیکه آخر صف ایستاده با حرکات موزون بعد بالخره بعد از ماه ها امان از این معلم بریده و معلم هم که آدم جدی است در حالیکه از در عقبی مدرسه وارد شده و این صحنه را از پشت دیده طاقت نداشته اش تمام شده و در اوج عصبانیت در حالیکه به آن پسر نزدیک میشده لنگه راست کفش را در اورده و حسابی و محکم به حساب دانش آموز بیچاره رسیده! که در اثر آن ضربه محکم بافت حصیری به یک باره جدا شده و قسمت جلویی کفش پاره! کفش که به این روز در امده باشد وای به حال ان دانش اموز بخت برگشته!

    سلام علیکم
    ممنون بابت تذکرات مفیدتون و سایر صحبت ها-
    1)اینکه فرمودید"مخصوص اگر با ذهنیت خالی و بدون تفکر قبلی شروع به نگارش کرده‌اید و جزئیات را یکی یکی کنار هم چیده‌اید" میشود بفرمایید منظور چیست؟ فکر میکنم منظورتان اشتباه برداشت کرده باشم، یعنی فرد به یکباره شروع به تایپ کرده باشد و از قبل به موضوع فکر نکرده باشد یا خاطره مشابه با این موضوع را در زندگی شخصی نداشته یا در داستانی جایی نخوانده باشد؟؟

    2) واینکه فرمودید" و این توصیه که هیچ‌وقت تمرین‌های خلاقیت را ترک نکنید. همیشه و هر لحظه دفترچه‌ای یا گوشه‌ی یادداشت‌های موبایلی چیزی آماده برای ثبت گزارش‌های خلاقانه داشته باشید و مدام به تقویت خلاقیت‌تان کمک کنید. "
    یعنی به جای سه داستان داستان های متعدد درباره من واکس میزنم نوشته بشه ولی در اینجا ثبت نشه؟ یا اینکه همین طور که در اتوبوس یا جلوی کفاشی ایستده ایم به کفش ها نگاه کنیم و درباره کفش ها و شخصیت صاحبشان بنویسیم؟ یا مثلا موضع جدید برداریم و درباره اش گزارش بدهیم مثلا خودمان را یک پستچی فرض کنیم که نامه ها و بسته های پستی را به مردم میرساند و همین طور که درباره کفشها گزارش دادیم درباره نامه و بسته ها گزارش بنویسیم؟
    ببخشید تعداد سوالات زیاد شد و وقتتون گرفته-
    با تشکر-
    در پناه حق باشید
    پاسخ:
    سلام 
    تشکر مجدد از حضور فعالانه و با انرژی شما. 
    قسمت مثبت متن: 
    این که سعی کردید دید خلاقانه ی خودتون رو محدود نکنید و هرچیزی از جزئیات رو که ممکنه تصور و خلق کنید خیلی عالیه. مثلا مدل پارگی کفش که می تونه پشتش یه ماجرا و داستان باشه. رنگ و مدل کفش که پشتش یه شخصیت از صاحب کفش ها خوابیده. این یعنی همون مساله ی مورد نظر این کارگاه.

    قسمت غیرمثبت متن:
    ـ نیم خط پایانی که یکباره از فضای تمرین خارج شدید.
    ـ محکم نبودن ارتباط بین بعضی از جزئیات با شخصیتی که خلق کردید. مثلا رابطه ی بین ویژگی هایی که برای کفش خلق کردید با صاحب کفش (که یه معلم باشه) یعنی چیزی که مخاطب شما رو قانع کنه صاحب این کفش باید یک معلم باشه، مطرح نکردید. 


    1) منظورم این بود که اگر بدون داشتن ذهنیت قبلی از ماجرا (که یا جای دیگه ای مطلبی خونده باشید یا خاطره ای داشته باشید یا هر چیزی ذهنیت ساز دیگه ای ...) یک کفش رو بدون اینکه خودتون از سرنوشت این کفش چیزی بدونید به ذهن بیارید و کاملا با ذهن خالی بهش فکر کنید و کم کم سعی کنید چیزهایی براش بسازید. به عبارت دیگه یعنی یک مدل کفش رو (به طور شانسی و تصادفی) انتخاب کنید و بعد بهش جزئیات اضافه کنید و بعد کم کم ماجراهایی که می تونه برای این کفش و صاحبش وجود داشته باشه رو خلق کنید. (حالا اینکه توی ذهنتون این عملیات رو انجام بدید و بعدا تایپش کنید یا در لحظه ی تایپ کردن بهش فکر کنید فرقی نمی کنه. مهم اینه که عملیات خلق کردن در لحظه ی تمرکز کردن شما صورت بگیره و صرفا بیان یک خاطره یا واقعه قبلا خلق شده نباشه)

    2) منظورم به طور کلی و همیشگی بود. اینجا به خاطر محدودیت هایی که هست و این که شاید نشه تک تک همه ی نوشته ها بررسی بشه ما به سه متن اکتفا می کنیم اما کسی که می خواد دست به قلم بشه و قلمش روان و گیرا باشه، باید همواره و هر لحظه دید خلاقانه ش رو فعال کنه. توی مسیر، توی ماشین، توی رخت خواب، وقت غذا خوردن، وقت فیلم دیدن.... همیشه باید سعی کنه با دید خلاقانه قصه هایی که پشت دیدنی ها و شنیدنی ها می تونه وجود داشته باشه رو کشف کنه و برای خودش قصه بافی کنه و احتمالات مختلف رو بررسی کنه. درست مثل کاری که یه کارآگاه می کنه.

    به احلام 

    خیلی قشنگ بود . مفید و مختصر و همون چیزی که آقای شریفی میخوان 
    دستت درد نکنه 
    چسبید . 
    چقدر ذوق میکنم که این همه بچه ی خلاق دورو برم هست . و چقدر من باید بدوم تا به شماها برسم . (((:
    پاسخ:
    متن ایشون خیلی خوب بود.
    البته نکاتی هم داشت که ایشالله توی قطعه های بعدی اگه بهشون توجه کنن خیلی عالی تر میشه.

    کفش های خارجی

    زن جوان با بچه ای در بغل امد کنار بساط و گفت : آقا این کفشها رو درست میکنید ؟ .پلاستیک را گرفتم . زن بالای سرم ایستاده بود . به پله ی کنار بساطم اشاره کردم و گفتم بنشین تا ببینم . با چادر رنگی و وضع ژولیده ای که داشت بیشتر شبیه مستخدم خانه یا پرستار کودک بود تا مادر بچه . کفش را در اوردم . کفش خارجی زنانه ی مارک داری بود که پاشنه  ان جدا شده بود . کفش های ورنی مشکی زنانه ی  خوش فرمی که نشان میداد صاحب کفش باید اندامی متناسب و پاهایی زیبا داشته باشد . هیچ کجای کفش از فرم قبلی اش خارج نشده بود . انگار که اصلا با ان راه نرفته بود. زن هیکل مناسبی داشت اما پاهایش وقتی راه می امد انگار کمی کشیده میشد . دقت نکرده بود کدام پایش مشکل دارد فقط ناموزونی در راه رفتن ، توجه اش را جلب کرده بود .زن آرام نشسته بود و بچه هم فقط پستانکش را میمکید و به اطراف نگاه میکرد . مشغول تعمیر کفش شدم . در ذهنم فقط این سوال مطرح بود که آیا خودش صاحب کفش است یا نه ؟ ... جنس کفش چرم بود . با پاشنه ی پنج سانت ، ساده و فقط دالبری در کناره های کفش که برش زیبای ان هم ان را از حالت سادگی خارج کرده بود و هم جلوه ی زیبایی به ان بخشیده بود . پاشنه ی کفش ها واقعا نو بودند .هیچ ساییدگی در پاشنه ی کفشها نبود . انگار روی زمین اصلا راه نرفته و فقط روی فرش با ان راه می رفته و با ماشین هم جا به جا میشده . شاید زن کفش خانم خانه را پایش کرده و کفش اندازه نبوده و تحمل وزنش را نداشته و شکسته است و حالا ترسیده و کفش را برای تعمیر اورده ؟ لابد خیلی دوست داشته که کفش ها را یکبار هم که شده امتحان کند و خودش را جای خانم خانه ببیند . لابد بارها ان را برای خانمش تمیز کرده . موقع مهمانی ها از کمد کفش ها برایش اورده و بعد مهمانی ها پاک کرده و دوباره سر جایش گذاشته است . لابد در میان همه ی کفش های خانم خانه این کفش بیشتر در نظرش امده . چه لحظه ی شیرینی بود لحظه ای که پایش را در ان قرار داده و چقدر سخت وقتی دیده اندازه اش نیست . خب احتمالا کار به پوشیدن لنگه ی چپی نرسیده چون راست پا بوده و اول پای راستش را درون کفش فرو کرده و بعد تعادلش را نتوانسته حفظ کند وزمین خورده و پاشنه را شکسته است . چقدر الان نگران است . مطمئنا دلش شور میزند . حتما ان پایی که می کشیده هم پای راستش بوده که زمین خورده و درد میکند . از بس عجله داشته تا خانم خانه نیامده تعمیرش کند همین جور ژولیده بیرون زده ، حتی چادر خانه اش را هم عوض نکرده و چادر مشکی سرش نکرده .  چرا بچه را با خودش اورده . لابد کسی در خانه نبود تا از بچه مواظبت کند . پاشنه را چسبانده و گذاشتم خشک شود تا بعد کاملا با میخ محکمش کنم . زن به آرامی نگاه میکرد . نمیدانم چرا حرف نمیزد و مثل بقیه زنها نمیگفت آقا کمی تندتر دیرم شد ! ...

    ماشین سانتافه ی سفیدی ان ور خیابان نگاه داشت . مر جوان خوش تیپی از ان خارج شد . چشم های زن اورا دید . بچه به شوق امده بود . مرد دزدگیر را وسط خیابا زد و به طرف زن امد . به آرامی از جایش بلندش کرد و گفت : عزیزم قرص هایت را خورده ای؟!



    سلام و خسته نباشید . ممنون از این که وقت میزاری و همه ی داستانها را با دقت جواب میدهی .این داستان را خواستم با بیماری ام اس پیوندش بدهم نشد ! 

    پاسخ:
    سلام و تشکر

    خلاقیت خوبی در این قطعه خرج شده بود و جای تحسین داشت. با خوندن این بخش ها (هیچ ساییدگی در پاشنه ی کفشها نبود . انگار روی زمین اصلا راه نرفته و فقط روی فرش با ان راه می رفته و با ماشین هم جا به جا میشده . شاید زن کفش خانم خانه را پایش کرده و کفش اندازه نبوده و تحمل وزنش را نداشته و شکسته است و حالا ترسیده و کفش را برای تعمیر اورده ؟ لابد خیلی دوست داشته که کفش ها را یکبار هم که شده امتحان کند و خودش را جای خانم خانه ببیند  ...... خب احتمالا کار به پوشیدن لنگه ی چپی نرسیده چون راست پا بوده و اول پای راستش را درون کفش فرو کرده و بعد تعادلش را نتوانسته حفظ کند وزمین خورده و پاشنه را شکسته است . )کاملا حرکت خلاقانه ذهن شما رو (که سعی کرده روی جزئیات تمرکز کنه و  چیزهای ریزی خلق کنه و به اطلاعات سطحی بسنده نکنه، می شه رصد کرد و این جای تشکر داره.

    فقط باز برای من جای تعجبه که چرا شما اصرار دارید حتما به قطعه های خلاقیت نویسی رنگ و بوی داستانی بدید و براش مقدمه و موخره بسازید. شروع متن تا عبارت "کفش خارجی زنانه ..." و پایان متن از "نمی دانم چرا حرف نمی زد ..." تا پایان اضافیه و باید حذف بشه.
    سلام
    خدا قوت به همه.
    فعلا اولی را تیر باران کنید دوتای دیگر طلبتان :)    (شوخی)
    .
    .
    .

    اینم از دشت اول امروز صبح، کفش اسپرت زنونه ی قهوه ای رنگ که کفه اش ازش جدا شده. کفش با دوامیه اما از اون قدیمی هاست، بسیار هم تمیز، انگار سال هاست که توی یه صندوقچه ی قدیمی از یاد رفته.فقط یه دور دوزی می خواد تا بشه عین روز اولش. پیرزنی که کفش هارو آورد، یک کلمه هم حرف نزد. اونقدر پیر بود که فکر نکنم کفش ها رو برای پیاده روی و این چیزها می خواست. حتماً مثل همه ی پیرزن، پیرمرد ها با خاطراتش زندگی می کنه و وقتی طبق روال هر روزه رفته سراغ صندوقچه اش، خواسته کفش رو نو نوار بکنه.بهش گفته بودم ظهر بیاد، اما خیلی زودتر اومد، پیرها همیشه عجله دارن.عین بچه ها می مونن. گفتم آماده نیست، رفت و نشست تو پارک روبرویی. از پشت بهش نگاه کردم، تریپش از صبح خیلی فرق کرده بود. همه ی لباساش شده بود قهوه ای: روسری، مانتو، کیف..

    هنوز یه ساعت نشده برگشت، دیگه تموم شده بود. اونقدر تمیز بود که نیازی به واکس و روغن من نداشت. پول رو که گذاشت کف دستم گفت:خدا بیامرز از رنگ قهوه ای خوشش میومد، امروز پنجاه و پنجمین سالگرد ازدواجمونه، از اینجا تا بهشت زهرا کلی راهه، به خاطر همین زودتر اومدم..


    پاسخ:
    با سلام و عرض خوش آمد
    ـ متشکر از حضورتون و نگارش این قطعهِ زیبا
    ـ البته اعضاء کارگاه دل نازک تر از اینند که تیرباران کنند چیزی را.

    ـ درباره متن:
    فارغ از ویژگی های مثبتی که در متن وجود داره، خلاقیت متن تون کمه و چون به فضای داستانی نزدیک شدید، ناخودآگاه از مساله مدنظر این تمرین کارگاهی (خلاقیت و گزارش نویسی) کمی دور شدید. (توضیحات بیشتر در این باره رو توی پاسخ به کامنت های جناب "جامانده" و "پرواز" می تونید مشاهده کنید)
    بنابر این دو خط آخر رو بهتره حذف بشه و تمرکزتون بره روی خلق ویژگی هایی برای خود کفش و اطلاعاتی که (با توجه به اون ویژگی ها) برای صاحب کفش قابل تصوره. سعی کنید تا می تونید جزئیات و ویژگی های منحصر به فردی برای کفش انتخابی خلق کنید.

    ـ متن های جناب "پوپک" دقیقا طبق اسلوب خواسته شده در این فصل کارگاه نگارش شده. (یعنی گزارش نویسی درباره ی کفش ها و صاحبانشان بدون ورود به فضای داستانی) که می تونه کمک و مثال خوبی باشه برای نزدیک شدن متن های شما به مساله مورد نظر.

    ـ باز هم تشکر و منتظر قطعه های بعدی هستیم.
  • خانم یک هفتم...
  • سلام...ممنون از زحمت و محبتتون...
    ایشالا در اولین فرصت مینویسم میفرستم...
    پاسخ:
    سلام
    ان‌شالله.
    حضور اعضاء دست به قلم موجب ارتقاء این هم‌نشینی داستانی‌ست.
    منتظر حضور فعال شما نیز هستیم. 
    سلام.

    ممنونم ا زشما که وقتتون رو برای ما گذاشتید تا یاد بگیریم.
    امیدوارم به هامان اندازه که مارو با ایجاد این کارگاه شاد کردید شاد باشید.

    تا کی زمان داریم برا ینوشتن اولین تمرین؟
    و اینکه کاش داستان ها رو مرتب میکردید به صورت جدا گانه یعنی ه رکدام یک پست
    تا بهتر و جذاب تر خوانده بشود.
    باز هم شما مدیرید و ما تابع!
    پاسخ:
    سلام
    خواهش می‌کنم و ان‌شالله شما هم موفق باشید.

    تا فصل بعدی کارگاه (بین یک هفته تا ده روز دیگر احتمالا) فرصت برای مشارکت هست.
    البته خواهشم این است که پیش از نگارش و مشارکت در تمرین‌های هر فصل، به خواسته‌ی مدنظر اون فصل توجه کافی بکنید تا یک وقت قطعه‌های نگارشی به حاشیه رفته نشه و دقیقا همون چیزی که مدنظر هست نگارش بشه.

    درباره‌ی پیشنهادتون هم به نظرم میاد در چند فصل ابتدایی کارگاه (شاید تا فصل 5 و 6) که هنوز وارد داستان‌نویسی و متون داستانی نشدیم، چندان نیاز نباشه که نوشته‌های اعضاء کارگاه بصورت پست‌های جداگانه ثبت بشه.  اما به مرور که متن‌ها به داستان‌ نزدیک شدن شاید پیشنهاد شما مفید‌تر باشه.
    از این‌که برای ارتقاء اینجا هم‌کاری می‌کنید ممنونم.
    بسم الله الرحمن الرحیم
    داستان دوم
    یک جفت کفش مشکی از این ها که پاشنه کفشش تا شده بود به سمت داخل و تقریبا با کف کفش یکی شده بود، سر کفش هم تیزی داشت!یک سگگ کوچک فلزی هم روی گوشه سمت چپ لنگه چپ و سمت راست لنگه راست! اینجور که این پشتی کفش داخل کفش خوابیده به نظر میرسد از همان روز اول کفش را درست نپوشیده یعنی پاشنه پا را گذاشته روی پشتی کفش و  راه رفته! فکر کنم طرف از این بچه لوتی های با مرام است! از آنهاییکه هزار و یک کار کرده اند اما ناموس و غیرت و مردانگی حالیشان میشود! با این ساییدگی که کف کفش است فکرکنم تمام خیابان ها و کوچه های پایین شهر را گز کرده باشد! به خصوص که کف کفش در قسمت پاشنه بیشتر ساییده شده نشان دهنده این موضوع است که موقع راه رفتن صدای کش کش و کشیده شدن انتهای کفش روی زمین همیشه برقرار است. کفش ها پر خاک است و از خشک بودن و ترک های روی کفش که مشخص است نشان میدهد که تا حالا به تعداد انگشتان دست هم واکس نخورده اند! صاحب کفش از آن لوتی منش هاست که موقع راه رفتن سینه را میدهد جلو دست ها را میدهد عقب سر هم بالا و چند تا نوچه هم دنبالش هستند ار آن تیپها که حتی حاضر نمیشود برای بالا اوردن پاشنه کفش خم شود! احتمالا یک بار وسط ان لوتی گری ها و مرید بازی هایی که سر کوچه در میآوردند یکی از ان لاتهایی ناجوانمرد برگشته به خانمی حرفی چیزی زده و رگ غیرت ایشان بالا زده و رفته اند از خانم دفاع کنند که یک دل نه صد دل عاشقش شدند ضمنا حالا که باید این کفش ها حسابی واکس بخورد و قالب را چند روز داخلش بگذاریم تا حالت اولیه خود را به دست بیاورد و خوابیدگی پشت کفش درست شود مهر تاییدیست بر این قضیه چون مردها وقتی عاشق میشوند مرتب میشوند بر عکس زن ها که وقتی عاشق میشوند ژولیده و شلخته میشوند!چقدر این کفش کوچه های را طی کرده باشد و در چه دعواهای مشتی و پر و پیمان که حضور نداشته! یحتمل پسفردا شب هم قراره خواستگاریست برای همین باید مثل روز اولش بشود، لوتی قرار است شاه داماد شود!
     ان شاء الله به فضل خدا شاگردهای خوبی براتون باشیم-
    پاسخ:
    با سلام

    بی‌اغراق خلاقانه گزارش کردید و خوب از پس تمرین کارگاهی فصل اول برآمدید. مخصوص اگر با ذهنیت خالی و بدون تفکر قبلی شروع به نگارش کرده‌اید و جزئیات را یکی یکی کنار هم چیده‌اید، باید به شما به خاطر آمادگی ذهنی‌تان تبریک بگویم. و این توصیه که هیچ‌وقت تمرین‌های خلاقیت را ترک نکنید. همیشه و هر لحظه دفترچه‌ای یا گوشه‌ی یادداشت‌های موبایلی چیزی آماده برای ثبت گزارش‌های خلاقانه داشته باشید و مدام به تقویت خلاقیت‌تان کمک کنید. 
    البته هنوز زود است که بخواهیم امتیاز دهی کنیم ولی تا اینجا قطعه‌ی دوم شما در دیدخلاقانه اول است.

    لطف دارید. اما پیش‌تر ها گفته بودم در وبلاگ خانم معلم که گردهم‌جمع شدن در اینجا به منزله‌ی استاد و شاگردی نیست. نهایتا از باب این‌که کسی ناگزیر باید دبیری یک جلسه را بکند، این وظیفه فعلا به دوش من آمده. اینجا اگر بخواهد زنده بماند به حضور فعال همه نیاز دارد.
    موفق باشید
    سلام علیکم
    ببخشید که فردا شد پس فردا.
    داستان من:
    ای بابا... باز این پیداش شد!

    چه رویی داره، یادش رفته همین چند روز پیش برای یه ذره گِل که به پاشنه ی کفشش چسبیده بود چه جنجالی راه انداخت و پول ما رو نصفه داد!

    هنوز متلکهای اون روزش رو یادم نرفته، مردک....

    یعنی خدا رو خوش میاد، با من که آبرومو میذارم تا برای زن و بچم یه لقمه نون حلال دربیارم این طوری رفتار کنن!؟

    ولی عیب نداره، به قول حاج حسن آقا، همه من و میشناسن، اونم میشناسن!

    اکثر همسایه هاش از دستش شکارن!

    بس که همیشه حق به جانبه!

    الانم واستاده و داره بِرِ و بِر من و نیگا میکنه...!

    یه جفت از دمپایی های زیر جعبه رو درمیارم و با اکراه میذارم جلو پاش.

    سریع دمپایی رو میپوشه و بی هیچ حرفی، میره تو مغازش!

    کفشاش و بر میدارم میذارم رو جعبه...

    راستش دست و دلم نِمیره تمیزشون کنم!

    ولی چیکار کنم، دشت اول ما هم اینه...!

    لنگی رو در میارم و شروع میکنم به پاک کردن خاک رو کفشا...

    کفشاش ورنی مشکی، که معلومه خیلی هم گرون قیمتن!

    فقط نمیدونم چرا کفش به این قشنگی رو این طوری پاش میکنه؟!

    پاشنه رو همچین خوابونده، که فقط میگی از اول اشتبا کردن این قسمت و گذاشتن!

    روغن مخصوص ورنی رو برمیدارم و با یه تیکه دستمال کوچیک رو قسمتای مختلف میزنم.

    حالا نوبت دستمال حوله ایه... کفش و میذارم بین دوتا زانوم و شروع میکن به کشیدن دستمال رو نوک کفش!

    چه کِیفی داره وقتی نور خورشید و تو کفش تمیز میبینی!


    بچه که بودم همیشه کفشای خونه رو واکس میزدم...

    یاد کفشای ورنی آقاجان افتادم... که یه بار بهشون واکس زدم و آقاجانم به جای تشکر یه کشیده خوابوند زیر گوشم!

    البته حق داشت، کفش مهمونیشو داغون کرده بودم.

    اون موقع ها هیچ وقت فک نمیکردم یه روز واکسی بشم!

    بی خیال!


    روی کفش تمیز شده میرم سراغ پهلوی راستش.....


    آقا جان همیشه میگفت که درس بخون!

    میگفت درس نخونی باید بری حمّال بشی... درسته حمال نشدم، ولی چیزی هم که اقاجان میخواست نشدم!


    میرم سراغ پهلوی چپش.....


    اگه اون روزا به حرف آقا جان گوش میدادم و به جای الواتی میشستم درسامو میخوندم، شاید الان مثل داداش ممد پرستار بودم...!

    شایدم مثل آبجی طاهره معلم...!


    یه سیگار آتیش میدم و بعد از یه پک جانانه، میذارمش رو جعبه.

    دستمال و بر میدارم و شروع میکنم به کشیدن روی پاشنه و سگگ کنار کفش، که مثل طلا برق میزنه.

    روی مارکش یه چیز خارجی نوشته... ولش کن، به من چه؟!

    حتما گرونه که میخواد برای عروسی پاش کنه دیگه...!

    آخه میگن امشب عروسیه بچه خواهرشه، رفته از حاج حسن آقا سکه خریده واسه کادو...!

    حواسم پرت شد، نصف سیگارم سوخت!

    یه چند تا پک دیگه اکسیژن و ... پنبش و میزنم تو آسفالت!

    از تو مغازه داره نیگام میکنه... انگار فهمید کار کفشاش تموم شده!

    یه چیزی به شاگردش میگه و میاد بیرون!

    سرم و بند میکنم به دستمالای رو جعبه... نمیخوام باهاش همکلام شم!

    داره نزدیک میشه....

    حالا دوتا پا با یه جفت دمپایی آبی منتظرن!

    کفشا رو جفت میکنم میذارم جلو پاش!

    منتظرم بپوشه و بره... ولی نمیدونم چرا واستاده!

    کفشارو برمیداره و نیگا میکنه، حتما دنبال عیب و ایرادی میگرده که باز پول نده!

    تو همین فکرام که میبینم 3 تا اسکناس 10 هزار تومنی جلومه!!!!

    سرم و بلند میکنم، میبینم بر خلاف همیشه، دمپایی ها رو جفت کرده گذاشته کنار جعبه!

    دیگه نزدیکه شاخ دربیارم که میشینه کنارم و دست میذاره سرشونم...

    صاف نیگا میکنم تو چشاش...

    معنی این کاراشو نمیفهمم، نکنه میخواد....

    بی مقدمه شروع میکنه :

    ببخش مجید آقا... اون روز که با هم بحثمون شد یه چک سنگین داشتم که پاس نشده بود!

    نمیدونم چی شد که اعصاب خوردیهام و سر شما خالی کردم... ببخش دیگه... از ما راضی باش!

    دهنم از تعجب باز مونده!

    تا میام حرف بزنم میبینم داره میره تو مغازش!

    پولا رو که خیلی بیشتر از دوبار واکس زدنه، برمیدارم میذارم تو جیب پیرهنم.

    بالاخره امروز میتونم برای خونه یه کم چیز_میز بخرم!

    فقط نباید بذارم بفهمن این پول از کجاس، آخه زری خیلی اهل حلال و حرومه!

    یه وقت دیدی گفت این حقّت نیست، دیگه اونجا خر بیار و باقالی بار کن!

    حالا فک کن بفهمه، این پول حقم نیست که هیچ، پول تو سری خوردنمه!

    پول دیوار کوتاهمه، که میشه پاش اعصاب خوردی ها رو چال کرد!

    خودم کردم .............

    خدایا شکرت!


    متشکرم از زحمات بی دریغ شما استاد گرامی.

    یاعلی

    پاسخ:
    سلام و تشکر و خوش آمد

    1ـ دست شما درد نکنه بابت نگارش این داستان و تصویرسازی این موقعیت داستانی. به عنوان متن داستانی درخور توجه بود. 
    2ـ اما اگه به کامنت‌های قبلی و خواسته‌ی فصل اول کارگاه (تمرین دید خلاقانه) مراجعه کنید متوجه می‌شید شما چند گام از تمرین مدنظر ما جلوتر رفتید و قطعه‌ای که فقط باید به گزارش‌نویسی‌ش بسنده می‌کردید رو با عناصر داستانی (دیالوگ، فضاسازی، لحن روایت، فلاش‌بک، شخصیت‌پردازی و خط سیر روایت داستانی) ترکیب کردید. این باعث می‌شه نسبت به مساله‌ی مورد بحث کمی به حاشیه برید.
    چیزی که ما در فصل اول کارگاه نیاز داریم خلق یک کفش (توصیف ویژگی‌های یک کفش) و خلق صاحب اون کفش (توصیف ویژگی‌های صاحب کفشه) که در نهایت اطلاعات و جزئیاتی به‌صورت کاملا گزارش‌وارانه به دست بیاد. (دو کامنت قبلی از پوپک و خانم معلم در راستای همین گونه‌ی مورد نظره)
    در قطعه‌ی نگارشی شما جایی که از خوابیده شدن پاشنه‌ی کفش‌ها، جنس و مدل کفش‌ها، مارک روی کفش‌ها و ... حرف زدید کاملا در خدمت دید خلاقانه‌ی مدنظره. اما لازم بود که از این‌ها استفاده کنید گزارشی از تیپ شخصیتی صاحب کفش به ما بدید. 

    3ـ انشالله در فصل‌های بعدی کارگاه هم با انرژی و روحیه‌ی بالا مشارکت کنید. موفق باشید.
    سلام 

    سعی کردم اخرش رو درست کنم . این طوری بهتر شد؟ 

     

    کفش های قهوه ای 2

    کفش قهوه ای هایی که برای تغییر رنگ اورده بودند را از زیر جعبه ی بساطش بیرون کشید  .بند های لنگه راست کفش را در اورد . لنگه ی بعدی را که در دست گرفت حس کرد انگار کمی سبکتر است . کفش ها را با آب و مایع شست و خشک کرد . باید رنگشان را از قهوه ای به مشکی تغییر میداد . معمولا یک رنگ مشکی اول به کفش میزد و بعد روی ان واکس مشکی میکشید و تمام . لنگه راست را  به دست گرفت . واقعا حس کرد سنگین تر است .کفش، مثل این پوتین های سربازی  ته اش عاج داشت و سه لایه بود . کفش محکمی به نظر میرسید . انگار حسابی هم کار کرده  رنگ.جلوی هردو کفش رفته ، فکرکرد شاید با ان کوهنوردی میرود  . ولی به نظرش نیامد صاحب ِ کفش با این سن وسال کوهنورد باشد. کفشها را کنار هم جفت کرد . حس عجیبی داشت . حس میکرد انگار یک لنگه بیشتر از لنگه ی دیگر کار کرده اما متوجه نمیشد علتش چه می تواند باشد . داخل کفش را وارسی کرد .لنگه ی راست به نظرش کهنه تر از لنگه ی چپ می آمد . در کفی ِ لنگه ی راست کاملا جای پنجه های مرد را میدید ولی درلنگه ی راست هیچ اثری از پنجه ها دیده نمی شد . گرمای پای راست لنگه ی راست را کمی گشادتر از لنگه ی دیگر کرده بود و شاید برای همین بود که چرم دور دهانه ی لنگه ی راست کاملا تغییر رنگ داده بود ولی لنگه چپ نه . دوخت های سفید و درشت کفش تازه بود معلوم بود تازه دور دوزی شده . لایه  های کفش در لنگه ی راست بیشتر به هم نزدیک شده بودند معلوم بود مرد سنگینی اش را بیشتر روی پای راستش می اندازد . .

    یکهوفکر کرد نکند بسیجی است . لابد با ان  جبهه هم رفته  . شاید هم در عملیاتی شرکت کرده ، شاید که نه ، به نظرش این حدس به واقعیت نزدیکتر بود . سنگریزه های جا مانده زیر عاج کفش ها نشان میداد که این کفش وصاحبش از آسایش کمی فاصله دارند . با اینکه کفش محکمی بود اما از مدلش معلوم بود حدا اقل ده سالی از خریدنش می گذرد و دیگر جایی برای تعمیر ندارد . البته دور دوزی جدید دور کفش هنوز سالم بود اما اینها هم اگر باز می شدند دیگر این کفش قابل استفاده نبود .

    کفش را در دست گرفت و رنگ مشکی را که به ان میزد ، فکر کرد این کفش کجاها که نرفته و چه چیزها که ندیده .شاید برای شناسایی منطقه رفته و ناگهان پایش به چیزی گیر کرده و انفجار و از ان انفجار پایی رفته و کفشی مانده . و این یادگار ِ جنگ را نگه داشته و حالا که با پای مصنوعی اش را میرود مجبور است بیشتر تنه اش را روی پای راستش بیاندازد .

    اما چرا میخواهد بعد این همه سال این کفش ها را تغییر رنگ بدهد . انگار میخواهد زندگی اش تغییر کند و این تغییر را از یادگار های جنگ شروع کرده ...

    پاسخ:
    پایانش این‌طور خیلی عالی شد و خیلی به فضای مد نظر نزدیک شدید. مخصوصا دید خلاقانه‌‌تون درباره‌ی چرایی شروع تغییرات. 
    فقط یه نکته: (البته این نکته‌ ضروری نیست اما متن‌ رو گزارشی‌تر می‌کنه)
    به جای روایت سوم شخص جوری بنویسید که انگار خودتون (البته اگه جسارت نباشه و ما رو به بزرگی ببخشید) به‌عنوان کفاش دارید با ما حرف می‌زنید و از زمان حال استفاده کنید. یعنی همین متن رو این‌طور بنویسید:
    «صاحب کفش‌ها خواسته که رنگ قهوه‌ای کفش‌ها را به مشکی تغییر بدهم. لنگه‌ی پای چپش از لنگه‌ی راست سبک‌تر است. ته کفش‌ها عاج دار و سه لایه است. مثل پوتین‌های سربازی. کفش محکمی به نظر می‌آید....»

    در مجموع اما:
    خیلی خوبه و خلاقیت مد نظر داره خودش رو نشون می‌ده.
    بسم الله الرحمن الرحیم
    یک جفت پوتین که از ظاهرش مشخصه خیلی قدیمیه، مثلا حدود بیست سال پیش خریده شده، ظاهر کفش خسته اس یعنی معلومه که ازش خیلی کار کشیده شده، لکه های کثیفی قدیمی هم روش خود نمایی میکنه، شاید برای دوران سربازیش بوده و از اون جاییکه از دسته ادم هایی هست که با وسایل قدیمیش زندگی میکنه نگهشون داشته اما اینکه چرا حاضر نشده تو این سالها دستی به سر وروشون بکشه و حداقل لکه هاشو پاک کنه عجیبه! قاعدتا اگر به عنوان یک وسیله قدیمی براش عزیز بوده باید بیشتر از اینها بهش میرسید و از طرفی کمتر کسی میشه که دلش بخواد کفش های دوران سربازیش رو نگه داره! پس بحث اینکه کفش یک سرباز قدیمی میشه منتقیه! انگار دلش میخواسته این لکه ها روش باشه!اگر رو لکه ها دقیق تر بشیم انگار لکه خون مونده اس! یک جفت پوتین قدیمی که روش لکه های و رگه های خون خشک شده سال ها قبله، این مشخصات نشون میده که این کفش ها تو میدون جنگ بوده و یادگاری از یک عزیزه که حتی موندن لکه های خون روی اون بعد چند سال انقدر اهمیت داشته! از اندازه کفش هم میشه حدس زد که صاحبش یک جوون رعنا و قد بلند بوده که شهید شده .احتمالا این سوراخی هم که رو ساقه پوتین هست جای ترکشه! حتما میخوان بسپارنش به موزه دفاع مقدس که برا تعمیر و تمییز کردن اوردنش!اما نه،اگه قرار باشه بره موزه که باید همون حالت قدیمیه خودش رو حفظ کنه، پس معلومه که میخوان دوباره استفاده اش کنند،اما چی شده که تا حالا میخواستند شکل قبلش بمونه و حالا یکدفعه میخوان تمییز و درستش کنند! حتما مادرش تو این سالها با این کفشها که یادگار پسرش بوده زندگی کرده برا همین هم همین طوری که بوده نگهشون داشته، و قطعا حالا اون مادر پیر از دنیا رفته که کسی به خودش اجازه داده دوباره از اینها استفاده کنه!از اونجاییکه میگن حلال زاده به داییش میره حتما خواهر زاده همون جوون که الان حدود بیست و دوسالشه و میخواد برای سربازی بره مرز وخواسته راه رفتن و بودن تو اون حال و هوا رو به پاکردن کفشهای دایی شهیدش امتحان کنه! و شاید هم سختی سربازی رو به این بهونه با خودش آسون کنه، حتما میخواد به عنوان دلخوشی تو این دوران باهاش همراه باشه.برای همین هم دلش میخواد کفشها مثل روز اولش نو نوار بشه! فکر کنم فکر هایی تو سرشه مثلا میخواد این دفعه با خون خودش کفشها رو رنگی کنه!این همه چیز برای اینکه ادم تو این مدت ادم باهاش دلخوش بشه حالا چرا کفش! اونم این کفشهای قدیمی که معلوم نیست چقدر دووم بیاره! حتما چیز دیگه ای از دوران جبهه اون شهید نمونده! شاید فقط همین دو تا پوتینش سالم مونده، یعنی نحوه شهادتش چطوری بوده؟خمپاره بالا تنه شو برده و شلوار هم غیر قابل استفاده شده و تنها یادگاریش از اون دوران شده این یک جفت پوتین!

    سلام علیکم-فعلا این یکی رو فی البداهه تایپ کردم! ممنون از اینکه وقت میذارید-
    پاسخ:
    سلام
    بسیار ممنون.
    بماند که متن‌تان با بسم‌الله آغاز شده بود و این را باید جزء محسنات این قطعه به حساب آورد.
    1ـ جای تشکر داره که دقیقا طبق اسلوب خواسته شده و مدنظر این تمرین کارگاهی عمل کردید. این‌که واقعا خودتون رو گذاشتید جای کفاشی که با یک جفت کفش مواجه شده و شروع کرده به حدس زدن و حرف زدن درباره‌ی صاحب کفش‌ها و ویژگی‌هاش. حرکت خلاقانه‌ی ذهن‌‌ شما رو کاملا می‌شه در مسیر نگارش این قطعه مشاهده کرد و این جای تحسین داره. باز هم تشکر

    2ـ یک سری بخش‌ها مثل (حلال‌زاده به داییش‌ می‌ره) شاید خیلی دل‌چسب نباشه و نشون از کم‌کاری دید خلاقانه باشه اما چون قطعه رو کاملا فی‌البداهه نوشتید این جزئیات ـ مخصوصا در کنار جزئیات نسبتا خوب دیگه ـ خیلی اذیت کننده نیست و برای مخاطب قابل قبوله.

    کفش های قهوه ای 2

    کفش قهوه ای هایی که برای تغییر رنگ اورده بودند را از زیر جعبه ی بساطش بیرون کشید  .بند های لنگه راست کفش را در اورد . لنگه ی بعدی را که در دست گرفت حس کرد انگار کمی سبکتر است . کفش ها را با آب و مایع شست و خشک کرد . باید رنگشان را از قهوه ای به مشکی تغییر میداد . معمولا یک رنگ مشکی اول به کفش میزد و بعد روی ان واکس مشکی میکشید و تمام . لنگه راست را  به دست گرفت . واقعا حس کرد سنگین تر است .کفش، مثل این پوتین های سربازی  ته اش عاج داشت و سه لایه بود . کفش محکمی به نظر میرسید . انگار حسابی هم کار کرده  رنگ.جلوی هردو کفش رفته ، فکرکرد شاید با ان کوهنوردی میرود  . ولی به نظرش نیامد صاحب ِ کفش با این سن وسال کوهنورد باشد. کفشها را کنار هم جفت کرد . حس عجیبی داشت . حس میکرد انگار یک لنگه بیشتر از لنگه ی دیگر کار کرده اما متوجه نمیشد علتش چه می تواند باشد . داخل کفش را وارسی کرد .لنگه ی راست به نظرش کهنه تر از لنگه ی چپ می آمد . در کفی ِ لنگه ی راست کاملا جای پنجه های مرد را میدید ولی درلنگه ی راست هیچ اثری از پنجه ها دیده نمی شد . گرمای پای راست لنگه ی راست را کمی گشادتر از لنگه ی دیگر کرده بود و شاید برای همین بود که چرم دور دهانه ی لنگه ی راست کاملا تغییر رنگ داده بود ولی لنگه چپ نه . دوخت های سفید و درشت کفش تازه بود معلوم بود تازه دور دوزی شده . لایه  های کفش در لنگه ی راست بیشتر به هم نزدیک شده بودند معلوم بود مرد سنگینی اش را بیشتر روی پای راستش می اندازد . .

    یکهوفکر کرد نکند بسیجی است . لابد با ان  جبهه هم رفته  . شاید هم در عملیاتی شرکت کرده ، شاید که نه ، به نظرش این حدس به واقعیت نزدیکتر بود . سنگریزه های جا مانده زیر عاج کفش ها نشان میداد که این کفش وصاحبش از آسایش کمی فاصله دارند . با اینکه کفش محکمی بود اما از مدلش معلوم بود حدا اقل ده سالی از خریدنش می گذرد و دیگر جایی برای تعمیر ندارد . البته دور دوزی جدید دور کفش هنوز سالم بود اما اینها هم اگر باز می شدند دیگر این کفش قابل استفاده نبود .

    کفش را در دست گرفت و رنگ مشکی را که به ان میزد ، فکر کرد این کفش کجاها که نرفته ، چه چیزها که ندیده ...

    شب بود . در سنگر باز شد . فرمانده آرام امد و به صاحب کفش قهوه ای گفت بلند شود و اماده ی رفتن شود . باید برای شناسایی میرفتند . بلند شد .کفش ها را پوشید و با پارچه گرد وخاک روی کفش ها را گرفت و بسم اللهی گفت واز سنگر خارج شد . یک سنگ ریزه داخل عاج کفش سمت چپی رفته بود و انگار قصد خارج شدن نداشت .دولا شد وسنگریزه را در آورد . هر صدایی از انها در ان وقت شب در منطقه ی شناسایی خطرناک بود . کنار تپه روی دو پا نشست . با دوربین جلو را نگاه کرد . ان طرف تپه  در فاصله پانصد متری منطقه مین گذاری شده ی دشمن بود . باید جلو میرفتند . آرام جلو رفت . نصف منطقه ی مین گذاری شده بود باید میرفت اما این چیست و ...

    پای چپ را با لنگه خونی اش بردند تا شاید امیدی برای پیوند باشد اما نشد . دوستانش لنگه ی چپ را برایش کادو کردند و روز ملاقات به او هدیه دادند . حالا این یادگارها را سالهاست که با خود دارد و هر ازچند گاهی دستی به سر ورویشان میکشد . اما دیگر زمان این بود که تغییری در زندگی میداد . از کفش هایش شروع کرده بود ...

     

    سلام 

    می دونم بازم اشتباه کردم و نباید این جوری بسطش میدادم ولی باور کن جور دیگه به فکرم نرسید .

     

     

    پاسخ:
    مرحله‌ی اول کار رو خوب پیش رفتید. کفش رو توصیف کردید اما وقتی قرار شد از کفش به صاحب کفش برسیم، تنها به بسیجی بودنش اکتفا کردید. یعنی در کفش‌هاش ویژگی‌های منحصربه فرد دیگه‌ای رو (غیر از نو بودن یک لنگ نسبت به دیگری) پر رنگ نکردید که شما رو به خلق دیگه‌ای غیر از بسیجی بودن صاحب کفش برسونه. برای همین دید خلاقانه‌تون رو (که واقعا با این قطعه نشون دادید توان حرکت به جاهای متنوعی رو داره) انداختید توی کوچه‌ی بن‌بست و بعد برای نجات دادنش (یواشکی) به داستان‌گویی انتهایی متوسل شدید. (که خودتون هم می‌دونید قرار نبود توی این تمرین کارگاهی از این اهرم استفاده کنید)

    سلام وب تون عالیه منم دست به قلم دارم یعنی نویسندم انشاالله در مورد اون کفشا یه چیزی می نویسم تووبتون می ذارم.

    پاسخ:
    سلام
    لطف دارید.
    انشالله. منتظر حضور و مشارک‌تون هستیم

    سلام

    .

    همسرش زنگ میزند که گلاب تمام شده؛ آمدنی گلاب هم بخر!

    آخرای شب است.

     هوا به شدت سردست انگار قرار است باران ببارد!

    کار را کم کم تعطیل میکند گلاب را روی میزش میگذارد و مشغول جمع کردن وسایل میشود...

    هنوز واکس و پارچه ای که با آن کفش ها را تمیز میکند جمع نکرده بود که دختری با صدایی آرام سلام میدهد...

    کفش هایی که در دست داشت را میدهد دستش و میگوید:

    میشه کفشامو برام برق بندازید؟؟ خیلی دوست دارم شبای بارونی با کفشام برم بیرون...

    با تعجب به دختر خیره میشود!!

    چند لحظه ای میگذرد، میگوید : چشم دخترم...

    چشم را گفت اما هنوز چشم از دختر برنداشته هنوز هم مات و مبهوت غرق صورت آرامش شده...هنوز هم دارد فکر میکند این کفش ها. . .؟!

    با صدای دختر که میگوید : "آقا " به خودش می آید...

    در ساک را باز میکند و واکس ها را بیرون می آورد...

    باران کم کم شروع میشود...نم نم می بارد...

    دخترک نگاهش را به آسمان میدوزد و لبخند می زند...

    در واکس را باز میکند...زیر چشمی به دختر نگاه میکند!

    دارد یک چیزایی با خودش زمزمه میکند...انگار دارد شکر میکند خدا را که چه بارانی...!

    چشمش به گلابی که خریده میخورد...

    به کفش ها نگاه میکند, دخترک را که غرق آسمان شده را یک بار دیگر می بیند...

    در واکس را میبندد و میگذاردش توی ساک دستی اش...

    گلاب را باز میکند...

    پارچه سفید را از جیبش بیرون می آورد...

    و کفش های  نو و صفر کیلومتر دخترک را تمیز میکند...

    بوی گلاب دخترک را به خودش می آورد...با تعجب میپرسد:

    من چندین ساله که همین کفشارو میدم برام تمیز کنن ولی کسی تا حالا با گلاب تمیز نکرده بود!

    شما همه کفش ها رو با گلاب تمیز میکنید؟؟!!

    باران سر و صورتش را خیس کرده.

    به ویلچر دخترک چشم می دوزد...

    به پاهایی که توان تکان خوردن هم ندارند چه برسد به قدم زدن زیر باران!

    چه جوابی باید بدهد؟؟

    لبخندی میزند و میگوید:

    نه,فقط کفش های مشتری های خاص رو با گلاب تمیز میکنم...

    و شما تنها مشتری خاص من هستید.

    این را که میگوید دخترک هم لبخند میزند...انگار خاص بودن به دلش می نیشیند!

    کفش ها را می دهد دست دخترک...

    همان طور که خواسته بود کفش ها را برق انداخته بود...

    بوی گلاب شب پاییزی هر دو را پر کرد.

    .

    ولی او هنوز هم مات ویلچر و کفش ها و پاها و سرخوشی دخترک است!

    به کفش های خودش نگاه میکند...خیلی تمیز نیستند..

    پارچه را که هنوز خیس گلابی بود که با آن کفش های دختر را پاک کرده بود روی کفش های خودش میکشد و به قول دختر برق می اندازد!

    این شب بارانی قدم زدن با این کفش ها حال دیگری دارد...

    پاسخ:
    1ـ سلام و تشکر و خوش‌آمد
    2ـ قطعه‌ی خوبی بود و ایده‌ی نسبتا خوبی داشت
    3ـ اما نمی‌دونید چقدر سخته که به یه متن نسبتا خوب گیر بدم. که بگم با همه‌ی ویژگی‌های مثبتی که داشت یه مقدار نسبت به تمرین کارگاهی مورد نظر این فصل کارگاه بیگانه بود. 
    اگه بخوام بیشتر و بهتر توضیح بدم: 
    ما توی این تمرین هدف‌مون نوشتن یک قطعه‌ی داستانی با جزئیات داستانی نیست. همون‌طور که توی یادآوری‌ها گفته شد عناصرداستانی در نوشته‌ی خلاق این تمرین جایگاهی ندارند. عناصری مثل توصیف، شخصیت‌پردازی، روایت داستانی، لحن و فضا، دیالوگ و ... 
    چیزی که مد نظر این تمرینه اینه:
    «بیان جزئیات و ویژگی‌های یک کفش / حدس زدن ویژگی‌های صاحب کفش به کمک ویژگی‌های کفش/ چرخ زدن کوتاه و مختصری در احوالات صاحب کفش» 
    یعنی رسیدن از کفش به صاحب کفش. 

    متن شما حاوی نکات ظریف و عناصر داستانی بود و این در جای خودش (فصل‌های آینده‌ی این کارگاه) ارزشمند و تحسن‌برانگیزه. اما در این فصل بناست قطعه‌ها به گونه‌ای باشند که فقط درشون خلاقیت و دید خلاقانه باشه. یعنی از اول قطعه تا آخر پشت هم جزئیاتی رو به‌صورت گزارش‌وار (نه داستانی) درباره‌ی کفش و صاحبش بیان کنید. شما به درستی به نو بودن کفش و ولچری بودن صاحبش اشاره کردید. اما این خیلی مختصر بود و اگر همین‌ها رو بیشتر بسط می‌دادید به تمرین مورد نظر خیلی نزدیک‌تر می‌شدید.

    4ـ ایشالله توی قطعه‌های بعدی با توجه به این نکته‌ متن‌تون رو خلق کنید. موفق باشید
    2.
    سکگ کنار کفش کنده شده بود و احتیاج به دوختن داشت.دیروز لای درب ماشین گیر کرده بود و کنده شده بود چون بعد از سوار شدن نتونست تنهایی پاهاشو از کنار درب ماشین کنار بکشه.کفشها فقط پا خورده بودن و زحمت راه رفتن نکشیده بودن.فشار پاها رو موقع دویدن تحمل نکرده بودن؛ جای هیچ سنگی ، ریگی یا فشاری کف آن باقی نبود.تنها فشاری که تحمل کرده بود شاید فشار قرار گرفتن روی پدال ویلچرش بود.خیلی وقت پیش ، از همون دوران کودکی معلول شده بود.مادرش گفته بود به خاطر یه تشنج ناگهانی یا شایدم یه غفلت یا حتی یک سهل انگاری این بلا سرش اومده.از همون موقع این پدر و مادرش بودند که بار راه رفتنش را یا شایدم بار راه نرفتنش را به دوش میکشیدند البته با یه دل شکسته.خودش اما بار آرزوهایش را از همون بچگی به دوش میکشید .آرزوی یک دست گل کوچیک زدن با بچه محل هاش..آروزی دویدن تا سر کوچه برای به استقبال بابا رفتن مثل بردادرش...آروزی قدم زدن های دم غروب یا آخر شب، تنهایی یا با همسرش ..آروزی همپا شدن با دخترش که تازه داره راه رفتن یاد میگیره..آروزی تا نوک کوه سرخه رفتن که نه تا همین دامنه رفتنش..آروزی حتی یک قدم برداشتن نه بیشتر.
    پاسخ:
    دید خلاقانه در خلق این کفش و صاحبش خیلی مشهوده. 
    البته کاش همین نگاه باقی می‌موند و به جای نگارش و روایت آرزوهای شخصیت، جزئیات بیشتری رو درباره‌ی شخصیت گزارش می‌دادید.
    ایشالله توی قطعه‌ی سوم کاملا گزارش‌وارانه دیدخلاقانه‌تون رو به کار بگیرید.

    1.
    نیمچکمه قهوه ای دخترانه چرمی که زیپ کنارش خوب باز و بسته نمیشد.پیر مرد دستهایش می لرزید و  همین چند دقیقه پیش آنها را به امید اینکه این زمستان برای دخترش کفش باشداز یک دست فروش خریده بود .نظم و وسواس (دخترش زهرا)صاحب اصلی کفشها را میشد از تمیزی و براقی شان حدس زد.چند روزی میشد که قرار بود بابا زیپشان را همانجا توی خانه درست کند اما فرصت نشده بود.شاید یک سالی از خریدنشان از یک حراجی میگذشت.با شلوار جین مشکی  و روسری وکیفش که یک دست با رنگ کفشش بود حسابی خوشتیپ میشدو چند سانتی هم روی قدش می رفت دختر(ش) گفته بود نیازی به خریدن کفش جدید نیست با همین ها هم می شود زمستان امسال را گذراند.دیشب که زهرا با ناراحتی گفته بود که نیمچکمه هارو از مسجد محل دزدیدن فقط گفته بود فدای سرت فقط خدا کنه جایی بره که بهش نیاز داشته باشن.
    پاسخ:
    1ـ سلام و خوش آمدید
    2ـ تشکر از حضورتون و نگارش قطعه‌ها
    3ـ بررسی متن:
    تا نیمه‌ی راه همان‌طور که در این فصل کارگاهی انتظار می‌رفت، تنها به خلاقیت و دید خلاقانه اتکاء‌کردید و به خوبی گزارش نویسی کردید. یعنی ابتدا نیم‌چکمه را با جزئیاتش خلق کردید و بعد سعی کردید از این کفش صاحبش را شناسایی کنید (که هر چند مختصر بود اما مسیر درستی بود) اما در نیمه‌ی دوم متن به حاشیه رفتید. حضور پدر در متن و فلاش‌بک زدن به گذشته در این تمرین کارگاهی ضرورتی ندارد و اضافه است. 
    4ـ پیشنهاد: همان مسیر ابتدایی را عمیق‌تر کنید و وارد جزئیات بیشتری درباره‌ی شخصیت صاحب کفش شوید.
    +

    3. پسرک آن قدر پاهایش را بالا کشیده بود که بتواند پشت ویترین را خوب ببیند انگار دنبال لنگه کفش گم شده اش لا به لای آن همه کفش پشت ویترین بود ...
    مادر با عصبانیت کفش های ورزشی کهنه ای را داد و رو به پسرک گفت : یا لنگه کفش نو ات را پیدا میکنی یا با همین کفش های کهنه ات هر وقت آماده شد می آیی خانه ! بعد هم با عجله رفت کمی جلوتر وارد خانه ای با در چوبی شد و در را محکم کوبید ...
    پسرک با آستین بلوزش اشک ها و آب دماغش را پاک کرد . کمی ایستاد ، نگاهی به من کرد و بعد دوید طرف مغازه ی مقابل ... 
    من حواسم تند تند به پسرک بود و دست و نگاهم تند تند به کفش هایش تا شاید کمی نو شود برایش ... 
    نگاه پسرک چیزی طلب می کرد انگار ! 

    پاسخ:
    اما این قسمت‌ها از تمرین مد نظر خارج شده و به حاشیه رفته است:
    "پسرک با آستین بلوزش اشک ها و آب دماغش را پاک کرد . کمی ایستاد ، نگاهی به من کرد و بعد دوید طرف مغازه ی مقابل ... "
    این مربوط به توصیف  و روایت داستانی است که ما در فصل‌های بعدی درباره‌‌اش حرف می‌زنیم و کار کارگاهی می‌کنیم (انشالله)
    +

    2. کفش های مشکی دخترانه ای را آن قدر با احتیاط از کیسه در آورد و جلوی من گذاشت که انگار کفش بلورین سیندرلا را در دست دارد . سادگی و کهنه گی کفش ها را تمیزی آن زیبا کرده بود . گویا دخترک تا حالا از چیز گرانبهایی مراقیت کرده بود .  شاید دخترک بیچاره همین یک کفش شیک را دارد که اینگونه برایش مهم شده . ولی ظاهرش که این را نمی گوید ! یا شاید هم گران خریده . ولی این که تومنی هم نمی ارزد ! یا شاید هم امانت بوده ! نمی دانم ! لابد عزیزی برایش خریده که این گونه عزیز شده ! ولی می دانم که حتما دلش نیامده گل این لنگه را بکند که با لنگه ی بعدی یکی شود ! هر چه هست با تاکیدی که دخترک کرد فکر می کنم پاشنه را باید به همان شکل اولیه جا بیندازم ! تمیز است ولی برایش واکس هم می زنم ... 

    پاسخ:
    این قسمت از متن به گزارش‌نویسی و خواست اصلی این تمرین کارگاهی نزدیک شده:
    "سادگی و کهنه گی کفش ها را تمیزی آن زیبا کرده بود . گویا دخترک تا حالا از چیز گرانبهایی مراقیت کرده بود .  شاید دخترک بیچاره همین یک کفش شیک را دارد که اینگونه برایش مهم شده . ولی ظاهرش که این را نمی گوید ! یا شاید هم گران خریده . ولی این که تومنی هم نمی ارزد ! یا شاید هم امانت بوده ! نمی دانم ! لابد عزیزی برایش خریده که این گونه عزیز شده ! ولی می دانم که حتما دلش نیامده گل این لنگه را بکند که با لنگه ی بعدی یکی شود!"
    اما مناسب‌تر می‌بود که یکی از احتمالات را انتخاب می‌کردید و همان را بسط می‌دادید. مثلا این‌که شاید دختر همین یک کفش را دارد را قطعی فرض می‌کردید و می‌رفتید سراغ علتش. و باز خود آن هم لابد علتی داشته که باید آن را خلق کنید و .... این سلسله را تا جایی که دیگر حرفی نماند ادامه بدهید.



    با سلام 

    +
    گفت هر طور شده پاشنه ی چکمه های دخترش رو درست کنم تا شب شوهرش بیاد دنبالش ... یه کاغذ و خودکار از بساطم بیرون میارم می نویسم خانم رحیمی همسایه . کاغذ رو روی یکی از لنگه چکمه ها می چسبونم و میزارمشون یه گوشه ... یه نگاه به کفشای رو به روم می کنم . لنگه کفش خانم ساجدی که نمی دونم این چندمین باره قراره دور تا دور این لنگه کفش رو بدوزم . نمی دونم این همون لنگه است یا اون یکیه . کفشای مشکی خانم آقای کرمی که باید کاری می کردم دیگه وقتی باهاش راه میره صدای تق و توق نده . کفشای پسر حاج آقا نصرتی که همچین گفت برقش بزن حدس زدم خبرائیه ... نگاهم که به کفشای طلایی با پاشنه های کج شده ی خانم زمانی افتاد فکرم رو پرت کرد سمت پاشنه های درست نشدنی چکمه های دختر خانم رحیمی ... نگاهی به ساعت و کفش های رو به رویم انداختم و گفتم خدایا شکرت ... 

    +
    می نویسم اما کم . می نویسم اما نه داستان . شاید یکی دو داستان خیلی کوتاه تا حالا بیشتر ننوشتم . ولی دوست دارم بنویسم . وقتی ذهن یاری نکنه قلم هم یاری نمی کنه اون وقت نوشتن داستان به چه کوتاهی و سادگی سخت میشه ... 

    +
    کاش بیشتر توضیح بدهید ... 

    +
    با تشکر 

    پاسخ:
    1ـ سلام و خوش‌آمد گویی بسیار
    2ـ تشکر از حضور و همراهی‌تون
    3ـ این‌که می‌خواید بنویسید یعنی همه چیز. و الحمدلله خوب هم می‌نویسید و نوشته‌هاتون دارای ایده و روایت روان هستند.
    4ـ بررسی قطعه‌ها:
    از نظر خلاقیت و خلق کفش‌ها و صاحبان کفش‌ها تا حدودی به خواسته‌ی این فصل کارگاه نزدیک شدید اما یک مقدار به حاشیه رفتید. 
    مسیر این تمرین کارگاهی اینه: «بیان جزئیات و ویژگی‌های کفش / حدس زدن ویژگی‌های صاحب کفش به کمک ویژگی‌های کفش/ چرخ زدن کوتاه و مختصری در احوالات صاحب کفش» 
    یعنی رسیدن از کفش به صاحب کفش. با این حساب نیازی نیست روایت ما با توصیف فضای کفاشی (مغازه‌ی کفش فروشی) یا تعدد شخصیت‌ها (مادر، پسر، خانم ساجدی، خانم رحیمی، پسر حاج‌آقانصرتی، کفاش و...) همراه بشه. چیزی که نیازه فقط اینه که شما کفشی رو توی ذهن بسازید، ویژگی‌هاش رو در نظر بگیرید و بعد سعی کنید به صاحب اون کفش فکر کنید و درباره‌ش بنویسید.

    5ـ مطلب بعدی هم درباره‌ی نحوه‌ی انجام این کار کارگاهیه. برای این تمرین هر چی بیشتر سعی کنید متن‌تون گزارشی باشه (غیرداستانی) خلاقیت‌تون قوی‌تر می‌شه. درباره‌ی گزار‌ش‌نویسی و به حاشیه نرفتن ذیل کامنت خانم معلم (بند 3) نکاتی رو گفتم که احتمالا به کار شما هم کمک می‌کنه.
    من به آقای شریفی گفتم که هر کسی نوشته اش رو در قالب یک پست اگه بزاره همه در مورد همون نوشته میتونن بیان ونظر بدن . ولی ایشون ترجیح میدن که همه ی کامنتهای مربوط به یک فصل در یک جا قرار بگیره ... حالا وقت هست امتحان میکنیم ببینیم کدوم روش بهتر جواب میده ... فعلا همه سعی کنن نوشته هاشون رو همین جا به عنوان کامنت بزارن ... 
    پاسخ:
    خب راه بهتری نیست. نمی‌شه خیلی تعداد پست‌ها زیاد بشه. این‌جوری مشارکت افرادی که تازه وارد فضای کارگاه می‌شن خیلی سخت می‌شه
  • خارج ازچارچوب
  • من کی باشم که باشم یا نباشم!
    نمیدونستم سیستمش اینجوریه
    یه تووضیح برای ما میذاشتی
    پاسخ:
    تو یه داستان‌نویس خوش‌آتیه‌ای که اگه حضور پیدا کنی باعث ارتقاء جمع‌مون می‌شی!
  • مـَـ ه جَـبـیـטּ
  • سلآم ..

    نوشته ها رو باید اینجا کامنت کنیم ؟
    بعد اینکه !
    برای خوندن نوشته های دوستان، باید بِ کامنت ها رجوع کنیم ؟

    + بنظرم زیاد جالب نیست کِ به کامنت ها رجوع بشه !

    + نوشته های خانم معلم خیلی زیاد بودن ..
    پاسخ:
    سلام و خوش‌اومدین.

    آره. فعلا راه بهتر و مناسب‌تری به ذهن نمیاد. مثلا اگر هر نوشته یه پست جدا بشه خیلی تعداد پست‌ها زیاد می‌شه و پست اصلی ممکنه دور از دست‌رس بشه.
    مگه اینکه از وبلاگ به فضای یه سایت با امکانات دیگه منتقل بشیم که اونجوری بعید می‌دونم فعلا شدنی باشه
    خانم معلم سعی کردن تمرین رو کامل انجام بدن. بقیه هم اگه کامل انجام بدن شاید به همین حجم برسه
    خانم معلم به آقای حسینی 

    سومین داستانتون رو با بغض خوندم ویه چرخی هم تو نجف و کوفه و کربلا زدم ...
    سلام 
    فعلا از قرار معلوم تنها نویسنده ی تجربی فعال اینجا منم . اولین داستان را ویرایش کردم . اگر منظورتان را درست متوجه شده باشم بقیه را هم ویرایش میکنم . اگر نه ، بیشتر راهنمایی ام کنید . ممنون 


    کفش های مشکی 2 ...

    صلاه ظهر بود . سه کفش برای واکس زدن داشت .دو تا را حسن آقا بقال آورده بود تا درست کند . یکی را هم زن ِ همسایه .اولین جفت کفش هایی که حسن آقا بقال آورده بود را برداشت . یک جفت کفش زنانه مشکی . کفشها پاشنه سه سانت بودند . رویه ی کفش بلند بود و کفشها به خاطر پنجه ی صاحبش کاملا پهن شده بود . احتمالا صاحبش باید خانمی چاق با پنجه ای پهن باشد . کفش ساده بود و هیچ سگک و بندی به ان اویزان نبود . جلوی کفش یک تصویر مانند مارک این کفش های خارجی زده بودند که کمی بیشتر نما داشته باشد . هر دو کفش از بغل دوخته شده بود . پاشنه ی کفش راست  از یک طرف ساییدگی داشت انگار که روی آن پا بیشتر تکیه میکرده و سنگینی اش را بیشتر روی آن پا می انداخته . حدس میزد زن ، حتما کارمند یا کارگر جایی است و بیشتر کارش ایستادنی است وگرنه این طور کفش ها از بین نرفته بودند. روی کفش ها خاک زمین نرم نشسته بود . احتمالا صاحبش یا مشغول خانه سازی بوده یا از منطقه ی خاکی باید عبور کرده باشد . خاک روی کفش ها ، به نظرش اشنا بود . هر چه فکر کرد همان موقع یادش نیفتاد . یک ان به خودش گفت نکند ، صاحب کفش از بهشت زهرا آمده ، از سر ِ مزاری تازه دفن شده ، ساییدگی ته کفش و تصور ایستادن های زیاد ذهنش را به سوی ان برد که نکند غسال باشد ! بعد به خود گفت : نه غسال ها که با کفش داخل غسالخانه نمیروند . رنگ ِ کناره های د اخلی کفش رفته بود انگار موقع راه رفتن کفشها به هم برخورد میکردند و ساییده می شدند . احتمالا زن باید خیلی چاق باشد .

    فرم کفشها ساده بود و نشان از ساده پسند بودن زن داشت . کفش های چند بار تعمیر شده نشان میداد زن ِ قانعی است و خیال خرید کفش دیگری ندارد که به تعمیر ان راضی شده .احتمالا این کفش را برای پیاده روی هایش ، برای خرید ، یا برای محل کارش انتخاب کرده بود . شاید هم کارمند دولت بود و میترسید که کفش مدل دار بپوشد و از او ایراد بگیرند . کفش ها را تعمیر کرد و واکس زد و جلوی خودش گذاشت . صاحبش را در نظر آورد . حس میکرد زنی چاق و چادری و ساده ،از همین مادران مهربان معمولی که همه جا هستند و بسیار کار میکنند و نق نمیزنند منتظر آوردن شان به خانه است ...


    پاسخ:
    سلام
    1ـ ممنون و متشکر از حوصله‌ای که به خرج دادید و کاملا فعالانه و با انگیزه‌ی کامل و با تمام قوا حضور به هم رساندید!
    2ـ بررسی متن: متن به هفتاد درصد از چیزی که مد نظر بود رسیده. تمرکز روی خود کفش و جنس کفش و توصیفش و جزئیاتش و خلق کردن صاحب کفش به کمک این ویژگی‌ها و احتمالاتی که دربار‌ه‌ی صاحب کفش وجود داره. این خیلی خوبه و این‌که نویسنده ذهنش رو باز گذاشته و احتمالات مختلف رو برای صاحب این کفش‌ها مطرح کرده یعنی ورود به عرصه‌ی خلاقیت و نزدیک شدن به دید خلاقانه.
    البته بهتر اینه که وقتی یه احتمال رو (مثلا برای علت ساییده شدن کفش‌‌ها) برای کفش‌ مطرح کردید (مثلا اینکه زن علاقه داره همین کفش‌های قدیمی رو نگه داره) سعی کنید همون رو یقینی فرض کنید و همون رو بسط بدید و دنبال دلیل‌ش برید و سلسله‌ای از دلیل‌ها و علت‌ها رو برای این‌ احتمال خلق کنید. به عبارت دیگه: شما احتمالات متنوعی رو برای دلیل ساییده شدن کفش مطرح کردید و این خیلی خوبه. اما عالی‌تر اینه که یکی از احتمالات رو هی بسط بدید و هی به جاهای ریزتر برسونید. انقدر پیش برید که دیگه جزئیاتی براش پیدا نکنید.
    3ـ اون درخواست که "گزارش باشه نه داستان" تا حدود زیادی توی این نسخه اعمال شده. ولی هنوز جای این هست که برای ویرایش دو تا قطعه‌ی بعدی متن رو گزارشی‌تر کنید. چند تا نمونه بگم خدمتتون:
    الف) این متن برای گزارشی شدن خط اولش باید حذف بشه. یعنی شروع گزارش "یک جفت کفش زنانه ..." باشه. از اینجا تا پایان کار تقریبا گزارشیه و نسبت به نسخه‌ی قبلی خیلی عالی شده. 
    ب) سعی کنید زمان گذشته به کار نبرید. زمان حال باشه. یعنی انگار در لحظه دارید می‌بینید و فکر می‌کنید.
    ج) سعی کنید از زبان خودتون باشه. البته احساسات درونی رو قاطی گزارش نکنید. انگار شما یک دوربین فیلم‌برداری هستید و دارید می‌بینید و هر چی به ذهنتون میاد درباره‌ی کفش‌ها، روی کاغذ می‌نویسید. این‌طور دیگه نه دیالوگ با کسی برقرار می‌شه، نه درباره‌ی فضا صحبت می‌کنید نه یاد خاطره‌های گذشته و ... می‌افتید. فقط اون چیزی که می‌بینید رو گزارش می‌دید.

    4ـ من باز هم از حضور فعالانه‌ی شما تشکر می‌کنم و ایشالله دو تا قطعه‌ی بعدی رو با در نظر گرفتن این نکته‌ها همین‌طور با انرژی ویرایش کنید. موفق باشید ایشالله
  • طاهر حسینی
  • 1
    برام مهم نیس که اون عیب کفشش رو کجا میبینه، من خودم میفهمم درد کفش کجاست.
    سعی میکنم این رو به مردک خارجی که داره همه ی زورش رو میزنه برا یه کم ارتباط، هم حالی کنم
    مردک خارجی خودش خسته میشه و لبخندی میزنه و من رو با کفشی که مث خودش گندس رها میکنه
    کفش از جلو باز شده و مث اینکه داره سعی میکنه مث صاحبش لبخندهای گشاد تحویلم بده ولی اول از همه بوی کفش خفم میکنه واکس میگیرم جلوی بینم و بو میکشم. کفشی که خیلی بو بده یعنی خیلی راه رفته یعنی این مردک خارجی همه ی ایران رو با همین کفش گشته.
    کفش هم خیلی خاکیه هم خیلی گلی با غیظ خاک هاش و بر میدارم نه سر دلسوزی فقط دوست ندارم این خاکها رو با خودش ببره!حساب میکنم که لابد این گل و خاکها مال جاههای مهمی هم باشه جاههایی که ارزش دیدن و عکس گرفتن داره جاههای دیدنیم تاریخیم، باستانیم.
    کفشها رو تمیز تمیز میکنم دهن گشاد کفش هم میدوزم.

    2
    بین همه ی واکس زدن ها
    واکس مشکی زدن روی کفش یه تازه داماد یه حس دیگی داره همین که حساب میکنم لابد امشب میباس دست عروس رو بگیره و با سلام و صلوات از خانه ی پدرش تا دم ماشین ببرتش حساب میکنم که لابد عروس هم سرش رو انداخته پایین و کفش های داماد رو نگاه میکنه ، نباید کفش داماد براش زشت بیاد که و گرنه آبروی داماد توی همان چهار قدم راه میره سر همین تعصب دارم برای واکس زدن کفشش.
    لابد این کفش های مشکی هم امشب با کفش های عروس که آنها هم از قضا سفید باید باشند عروسی میکنند!
    سر همین تعصب دارم روی برق انداختنشان.
    3
    حاج آقا که میخواد ارسی ها رو بده دستم خودش اول لبخند میزنه که حواست باشه اینا زائر بودنها...
    حاج آقا که میره شرم رو میذارم کنار خاک روی ارسیا رو نه با دستمال که با دست برمیدارم میکشم روی صورتم بعد حساب میکنم که لابد این ارسی ها اول توی ایوان نجف وچرخیده اند خاکها رو بو میکشم تا سیر بشم.
    بعد حساب میکنم که لابد مسجد سهله هم، مسجد کوفه هم،فکر میکنم زیارت جناب حر هم رفته اند یا جناب مسلم میخواهم به ارسی ها بگم قبول باشه.
    فکر میکنم راستی توی بین الحرمین که گیر افتاده اند اول کدام سمتی رفته اند؟کفشها رو باز هم بو میکنم بوی سیب میده.
    - السلام علیک یا اباعبدالله
    بعد نگاه میکنم ارسی ها چقدر خشک شده اند توی آن افتاب، مث اینکه آب...
    - السلام علیک یا ابالفضل العباس
    بعد حساب میکنم که لابد روی تل زینبیه هم باید رفته باشند
    کم کم روی ارسی داره شل میشه
    پاک میکنم
    من هیچوقت کربلا نرفته ام ولی با کفشها یه دور کامل زیارت میکنم بساطم رو جمع میکنم من دلم یک روضه ی حسابی میخواهد.

    پاسخ:
    1ـ سلام و تشکر بسیار به خاطر حضور و هم‌راهی
    2ـ قطعه‌ها بسیار دل‌نشین بودند و در عین اختصار بسیار پر معنا و عمیق
    3ـ بررسی قطعه‌ها: هرچند در مجموع به‌عنوان یک متن بسیار ارزنده بودند اما میزان خلاقیت کارگاهی (مورد نظر این فصل کارگاه) نیاز به پرورش بیشتر داشتند. مثلا در قطعه‌ی سوم تنها توصیف و خلقی که برای ارسی‌ها اتفاق افتاده این است که این‌ها به زیارت رفته‌اند و باقی متن (هرچند زیبا و دل‌نشین است) اما خلقی ندارند. چنانچه گفته شد مسیر کار فصل یکم اینه:
    «بیان جزئیات و ویژگی‌های کفش / حدس زدن ویژگی‌های صاحب کفش به کمک ویژگی‌های کفش/ چرخ زدن کوتاه و مختصری در احوالات صاحب کفش» 
    یعنی رسیدن از کفش به صاحب کفش. 
    در مجموع قطعه‌های شما بیشتر به احساسات کفاش درباره‌ی کفش و صاحب کفش اختصاص پیدا کرده بود.  (که البته در جای خودش بسیار تحسین برانگیزه)

    باز هم تشکر و به امید حضور مجددتون.

    البته ببخشیدا آقا معلم! درسته که شما معلمید و حق دارین سخت گیری بکنید ولی بهتر نیست اول یه خورده از محاسن کارمون بگین که دلگرم بشیم وبدونیم چقدر از کار رو درست انجام دادیم و بعد معایب رو تذکر بدین ؟
    الان من میدونم که دیالوگ ها رو که حذف کنم فقط میمونه حرف دل ِ کفاش با خودش . و خیال پردازی هایی که باید در مورد صاحب کفش داشته باشه . خیلی کوتاه میشه اشکال نداره ؟

    پاسخ:
    (پاسخ کامنت قبلی)
    +
    کوتاه و بلند شدن ملاک نیست. مهم صورت گرفتن خلق و استفاده از دید خلاقانه ست.
    خب ویرایش میکنم . ( گریه ) بچه که زدن نداره ))): 

    اجازه ! اون وقت باید هر سه داستان رو ویرایش کنم ؟!
    پاسخ:
    من واقعا شرمنده‌م. به‌خاطر مشغله‌هایی که خدمتتون عرض کردم نشد مفصل درباره‌شون اظهار نظر کنم و گفتم بعد از اینکه ویرایش کردید و به شکل ایده‌آل درومد درباره‌شون مفصل‌تر صحبت کنیم.
    ما کوچیک شما هستیم!
    اگه زحمت نباشه بله. دو تای دیگه رو هم ویرایش کنید.
    دوستانی که داستانها رو میخونن حق اظهار نظر قبل جناب شریفی رو دارند آیا ؟!!
    پاسخ:
    بله. قطعا اظهار نظر حضار درباره‌ی کار همیدگه خیلی عالی و سازنده‌ست و یه رکن اساسی کار کارگاهی و گروهیه.
    فقط برای این‌که کامنت‌ها خیلی قاطی نشه، به‌نظرم توی بخش نام نویسنده تیترش (مثلا) این‌طور بیاد که "خانم‌معلم /درباره‌ی متن آقای حسینی" 
    که همه متوجه بشند چی به چیه
    سلام و سپاس...
    نمیدونم چه درامد در کمتر از ده دقیقه بدون تفکر و فقط بداهه امد باید بیشتر بنویسم ...
    --------------
    کفش صورتی
    دخترک روی سکوی خاکی مغازه ی کنار کفاشی با دمپایی های بزرگ توی پایش ور میرفت و کفاش تند تند کف جدا شده از کفش صورتی دخترک را دوخت میزد... و مادر در حالی که گوشه چادر کهنه اش را به دندان گرفته بود در عمق افکاری مشوش، به دستان کفاش خیره شده بود. با خود می اندیشید حالا دیگر یکی از غصه هایش کم شده و کفش مهیاست، اما هنوز نمی دانست چطور باقی وسایل و لوازم التحریر مدرسه اش  را تهیه کند...
    پاسخ:
    1ـ سلام و تشکر از حضورتون و با آرزوی حضورهای بعدی
    2ـ قطعه‌ی نگارشی شما دل‌نشین و اثرگذار بود و تامل‌برانگیز بود.
    3ـ اما یه همت می‌خاد که به فضای خلاق‌نویسی این فصل نزدیکش کنید. یعنی تبدیل بشه به گزارشی برای خلق جزئیات صاحب کفش. مسیر این تمرین کارگاهی اینه: «بیان جزئیات و ویژگی‌های کفش / حدس زدن ویژگی‌های صاحب کفش به کمک ویژگی‌های کفش/ چرخ زدن کوتاه و مختصری در احوالات صاحب کفش» 
    یعنی رسیدن از کفش به صاحب کفش. با این حساب نیازی نیست روایت ما با توصیف فضای کفاشی (سکوی خاکی مغازه‌ی کنار کفاشی) یا تعدد شخصیت‌ها (دختر، مادر، کفاش) همراه بشه. چیزی که نیازه فقط اینه که شما کفشی رو توی ذهن بسازید، ویژگی‌هاش رو در نظر بگیرید و بعد سعی کنید به صاحب اون کفش فکر کنید.
    سلام 
    من از ساعت 12.5 تا 3 صبح درمانگاه بودم . پسرم زیر سرم بود . برگشتم تا اذان صبح اینها رو تکمیل کردم . امیدوارم دوستان هم شهامت به خرج بدهند وبنویسند . هیچ مشکلی نیست . نهایت اشتباه نوشته ایم و تصحیح میکنیم . بنویسید ...


    یک | کفش های مشکی ...

    صلاه ظهر بود . سه کفش برای واکس زدن داشت . به صاحبانش قول داده بود که بعد از نماز تحویلشان دهد . سرش گرم کارش بود که پلاستیک سیاهی جلوی چشمانش را گرفت . سرش را بلند کرد . پسرکی شش ، هفت ساله ، کیسه سیاه را تقریبا بالای سرش گرفته بود تا بتواند انها را نشانش دهد . پرسید : بله ؟!

    پسرک گفت : " مادرم گفته اینا رو همین الان دٌرٌس کن میخام ببرمش" .

    گفت: "الان که نمیتونم ببرشون عصر بیارشون ". پسرک دستهایش را پایین آورد و با غصه گفت : "خب الان مادرم میخاد بره سر ِ کار . کفش نداره که بپوشه" .

    دلش نیومد دل ِ بچه را بشکند . کفشی که دستش بود را کناری گذاشت و از درون پلاستیک سیاهرنگ ، یک جفت کفش زنانه مشکی در اورد . کفشها پاشنه سه سانت بودند . روی کفش بلند بود و کفشها به خاطر پنجه ی صاحبش کاملا پهن شده بود . احتمالا صاحبش باید خانمی چاق با پنجه ای پهن باشد . هر دو کفش از بغل دوخته شده بود . پاشنه ی کفش راست  از یک طرف ساییدگی داشت انگار که روی ان پا بیشتر تکیه میکرده و سنگینی اش را بیشتر روی ان پا می انداخته . به پسرک گفت : " این کفش خیلی کار داره . برو به مادرت بگو فردا اماده میشه ".

    پسرک گفت: " نمیشه . اگه مادرم الان نره سر ِ کار بیرونش میکنن" . واقعا نمیدانست باید چکار کند . تعمیر پاشنه و دوخت کناره ها واقعا کار میبرد و کار نیم ساعت نبود . اما ، تمام حواسش رفت به خانه اش ، به کفش هایی که در کمدشان داشت خاک میخورد . همان کفش های قهوه ای که برای زنش خریده بود . همانی که برای خریدنش دو بار پشت ِ باغ ِ سپهسالار را زیر و رو کرده بودند . می خواست برای عروسی خواهرش بپوشد . اما از بس کم توقع بود کفشی می خواست که بتواند بعد ها برای مهمانی و غیر مهمانی هم بپوشد . پاشنه اش سه سانت بود مثل همین کفش ها . سایزش هم همین بود . انگار حس میکرد صاحب کفش های مشکی زنش هستند که منتظر است تا انها را برایش ببرد .

    یک لنگه از کفش ها را برداشت و تند تند کفه ی زیری اش  را از رویه ی آن  جدا کرد . مقداری از رویه را درون لایه ی زیرین کفش با چسب چسباند . و درون گیره اش گذاشت تا خودش را بگیرد . لنگه ی سمت راست را در دست گرفت . پاشنه اش را در اورد . یک پاشنه ی مناسب برایش پیدا کرد و با میخ روی ان کوبید و پاشنه را درست کرد . کفش را که برگرداند متوجه پارگی سمت دیگر کفش شد . فرصتی برای درست کردن این یکی نداشت . صاحبان کفش های واکس زده بزودی  از نماز بر می گشتند و کفش هایشان را می خواستند . ان لنگه را از گیره در اورد و تند تند مشغول دوختن شد . چند کوک بزرگ به کفش زد تا زودتر تمام شود . کارش که تمام شد ، خواست انها را همان طور برگرداند ، دید چقدر کفش کهنه است و انگار سالهاست واکسی به ان نخورده ، واکس مشکی اش را در اورد ، لنگه ی چپ را در دست گرفت . نمیدانست چرا همیشه تعمیرات یا واکس کفش ها را با لنگه ی چپ شروع میکند . یاد زنش افتاد . اشکش سرازیر شد . تند تند واکسی به هردو لنگه زد و انها را دست پسرک داد . پسرک خوشحال انها را داخل کیسه ی سیاهش گذاشت و از جیب شلوارش مثل یک مرد یک دو هزار تومانی در اورد و به او داد . مرد نمیدانست چه بگوید . دو هزار تومان ؟! ... آن را به پسرک برگرداند و گفت : به مادرت بگو ، از سر ِ کار که برگشت یک سر خودش بیاید و دوباره کفش هایش را بیاورد تا بهتر درستش کنم امروز فعلا همین ها را همین طور استفاده کند تا بعد .

    پسرک خندید . خوشحال و دوان دوان دور شد . کیسه را در هوا میچرخاند و میدوید . تمام مدت نگاهش به او بود تا کاملا از افق دیدش محو شد .

    دیگر دست و دلش به کار نمیرفت . دلش صاحب آن کفش های قهوه ای را میخواست . همانکه در کمد لباس هایشان خاک میخورد ...



    دو | کفش های قهوه ای

    عجب کفشی است . انگار بنا ندارد هیچ گونه همراهی اش کند . بند های کفش قهوه ای رنگ  را در آورد . صاحبش مرد میانسالی بود و گفته بود تا برود نماز وبرگردد برایش انها را واکس مشکی بزند.کفش ها را با کمی آب و مایع شسته و گذاشته بود تا خوب خشک شود. معمولا با واکس مشکی میتوانست خیلی زود رنگ قهوه ای را پوشش دهد ولی این کفش انگار هیچ گونه تمایلی برای تغییر رنگ نداشت . یک لنگه اش را رنگ و واکس زده بود ولی لنگه ی دیگر اصلا بنا نداشت تغییر رنگ دهد . لنگه ی چپ را تا مقابل چشمانش بالا گرفت . آفتاب ظهر کاملا رگه های قهوه ای رنگ ِ کفش را از زیر واکس مشکی نشان میداد . کفشها را کنار هم جفت کرد . حس عجیبی داشت . حس میکرد انگار یک لنگه بیشتر از لنگه ی دیگر کار کرده اما متوجه نمیشد علتش چه می تواند باشد . داخل کفش را وارسی کرد .لنگه ی راست به نظرش کهنه تر از لنگه ی چپ می آمد . در کفی ِ لنگه ی راست کاملا جای پنجه های مرد را میدید ولی درلنگه ی راست هیچ اثری از پنجه ها دیده نمی شد . گرمای پای راست لنگه ی راست را کمی گشادتر از لنگه ی دیگر کرده بود و شاید برای همین بود که دهانه ی لنگه ی راست کاملا تغییر رنگ داده بود ولی لنگه چپ نه .

    نمیدانست دیگر باید چکار کند . دو بار با رنگ مشکی روی لنگه ی چپ را وکس زد و گذاشت تا خشک شود و بعد با واکس مشکی اش دوباره به جانش افتاد . انگار دست بردار نبود . شده بود یک رقیب که مبارز می طلبید .

    گذاشت تا رنگ خوب خشک شود . لنگه ی راست را نگاه کرد . کاملا مشکی شده بود . ان را کناری گذاشت ودوباره لنگه ی چپ را برداشت . این بار اما ، دلش میخواست که کار تمام شود هنوز دو کفش دیگر مانده بود و به پایان نماز چیزی نمانده بود . شانس اورده بود که امروز مسجد سخنران داشت و معمولا نمازگزاران برای شنیدن سخنرانی مینشستند .

    لنگه ی چپ را برداشت . به کناره های ان نگاه کرد . کَفَش از لنگه ی دیگر سالمتر می نمود . در دلش گفت : " خدایا ! قول داده ام به مردم . کمکم کن و آبرویم را نبر ." بسم الله ی گفت و دوباره شروع کرد . یاد ِ واکس زدن در جبه ها افتاد . چقدر ان موقع ها برای واکس زدن ِ کفش بچه ها به طور پنهانی از خدا کمک خواسته بود . با یاداوری ان روزها لبخندی بر لبش نشست و اصلا موضوع درگیری اش با لنگه کفش را از یاد برد . طبق عادت رنگ مشکی را روی کفش مالید و بعد واکس زد . دوخت درشت بالا و پایین کفش که با نخ های ابریشمی سفید بود حالا کاملا مشکی شده بودند . دیگر رنگ کفش کاملا تغییر کرده بود . با رایت هردو کفش را جفت کرد و کنار هم در آفتاب گذاشت که دید دستی کفشها را برداشت و خسته نباشیدی گفت و نشست کنار صندلی مرد و پایش را در اورد ....




     سه | کفشهای چینی

    کفش اسپرت ِ کشی با رنگ های متنوع آبی رنگ گوشه بساطش افتاده بود . رنگ آبی نفتی ان کم رنگ تر شده بود . کفش جلو بسته ای که نوار های سه سانتی آبی رنگش به صورت ضربدری از روی هم رد شده و حالت حصیری شکلی به بافت ان داده بود . نوارها از جنس کش بودند و کاملا میتوانستند از حالتی که هستند بازتر هم بشوند . ولی فرم کفش تغییر نکرده بود اما بند عقبی آن که دور مچ را میگرفت و آن را از حالت دمپایی بودن جدا می کرد پاره شده بود . معلوم بود که قبلا دوخته شده است . پیرمرد جلوی دخترک کفشها را برداشت و به هردو نگاهی انداخت .کفش لنگه ی راستی از سمت انگشت کوچک کمی پاره شده بود .چاره ای جز دوختن کفش نداشت .با چرخ خیلی راحت تر میتوانست ان را بدوزد ولی چرخ نداشت و با دست باید کوک های ریزی به ان میزد تا بتواند تمام نوارها را ثابت نگاه دارد و این کار هم کلی وقت میبرد . لنگه ی سمت چپی را که برگرداند دید کف ِ کفش کاملا نصف شده ! ... مگر با این کفش چکار کرده بود ؟ زیره ای برای ان نداشت . باید با همین چیزهایی که داشت کار کفش را انجام میداد .

    به دخترک گفت ":" اینها چینی اند و قابلیت تعمیر انچنانی ندارند .خرج آفتابه لحیم است  هزینه ات زیاد می شود". اما دخترک گفت : "  کفشم رو خیلی دوست دارم و برام پر از خاطره است . دلم نمی خواد که کنارشون بزارم . هزینه اش هر چی باشه پرداخت میکنم فقط درست بشه و بتونم پام کنمشون " .

    به دخترک گفت برای فردا عصر بیا و ببرشون . دختر خوشحال رفت . مانده بود که این کفش چه خاطره ای برایش دارد . از این کفش ها تا بخواهی در بازار هست یک نو اش را بگیرد همین قدر برایش تمام می شود . اولین فکری که به ذهنش رسید این بود که شاید هدیه ی دوست پسرش باشد . یا با این کفش با دوست پسرش در خیابان ها قدم زده . راستش دیگر هیچ چیز دیگری به ذهنش نرسید . هیچ چیزِ کهنه ای برای یک دختر انقدر ارزشمند نیست که ان را نگه دارد مگر پای یک مرد در میان باشد !

    دوختن لنگه کفش سمت راست را تمام کرد . کفش مرتب شده بود و قابل پوشیدن اما با رنگ وروی رفته ی کش های آبی نفتی و آبی پررنگ نمیتوانست کاری بکند . حتی نمیتوانست واکس بزند یا روی انها را با پولیش براق کند .

    لنگه ی چپی را در دست گرفت . یک نیم تخته از بساطش بیرون اورد . چاره ای نبود باید به هردو کفش نیم تخته میزد تا مثل هم شوند . نیم تخته را اندازه کرد و دور تا دور ان را برید و شروع کرد به میخ زدن . روی میخها را که از طرف دیگر در امده بودند روی سندان با چکش کوبید و صاف کرد . کش پشت پا را با دست دوخت و در تمام مدت فکر میکرد این دختر چه خاطره ای میتوانست از این کفش ها داشته باشد .

    فردا که دختر امد سراغ کفش هایش را گرفت . دلش خواست کمی اذیتش کند . دختر شیرینی بود شاید بیشتر از هفده سال نداشت . گفت : " کدام کفش ها ؟! ... من که چنین چیزی با مشخصات شما تحویل نگرفتم . مطمئنید به من داده اید ؟ " دخترک انگار که چیزی راه نفسش را بند اورده باشد با دلهره گفت : " بخدا خودتون بودید . دیروز خودتون بهم گفتید خرج آفتابه لحیمه . خودتون گفتید چینیه . نگفتید ؟ کفشم کو ؟!" و شروع کرد به گریه کردن . دانه های اشک تند تند از چشمانش سرازیر می شدند .برای اولین بار درک کرد چرا می گویند گوله گوله اشک ریخت . الان داشت با چشمانش میدید که چگونه اشک ها ماندد گلوله سرازیر می شوند . دلش سوخت و از زیر جعبه ی بساطش ، کفشها را در اورد . دخترک خندید . اما مرد دستهایش را پس کشید . گفت به یک شرط میدهم که بگویی چه چیز این کفش برایت انقدر ارزش دارد که پول یک کفش نو را به تعمیر کفش کهنه داده ای ؟

    دخترک گفت : " پدرم هفت سال پیش در آخرین سفرمان که به آلمان بود این کفش ها رابرایم خرید . بخاطر پاهایم همیشه از کفش های طبی استفاده میکردم و آرزو داشتم کفش اسپرت پایم کنم وبدوم . او گفت : " پاهای نو، کفش های نو " و اینها را به من داد . اخر من تازه هفت سال است که راه میروم !  .

     

    پاسخ:
    سلام. با تشکر.
    می‌خوام سخت‌گیری کنم و مجبورتون کنم نوشته‌تون رو ویرایش کنید. چیزی که توی این تمرین باید خودنمایی کنه جزئیات گزارشی موقعیت شخصیته. همونطور که توی یادآوری‌ها گفته شد، استفاده از عناصر دیگه‌ی داستانی ارزشی نداره و باید حذفش کنید. دیالوگ نباید باشه. روای نباید فضا رو توصیف کنه. شما خودتون فقط باید درباره‌ی کفش و احتمالاتی که درباره‌ی صاحبش هست صحبت کنید. به مثال توجه کنید و هر چیز دیگه‌ای که خارج از تمرین هست رو حذف کنید. (مثلا: لنگه‌ی چپی را دست گرفت. یک نیم‌تخته از بساطش بیرون آورد....) این‌ها روایت فعل کفاش هست و ما توی این تمرین این ها رو نیاز نداریم. فقط می‌خوایم درباره‌ی کفش گزارش بدید. خیلی خشک و رسمی باید گزارش بدید. نکته‌ی اصلی تمرین خلق کردن جزئیاته نه روایت کردنشون
  • طاهر حسینی
  • مبارک باشه،فقط سه تا گزارش زیاد نیست؟اونهم تا ته ته جزیات!

    پاسخ:
    سلامت باشید.
    برای تقویت خلاقیت سه تا اتفاقاخیلی کمه. باید روزانه کلی تمرین کرد.
  • خارج ازچارچوب
  • سلام.
    ایشاللا که چرخ قلمش بچرخه
    پاسخ:
    خب.منظور؟
    یعنی نیستی؟
    سلام علیکم
    اگر اجازه بدین بنده هم چند خطی در این باره مینویسم و فردا تقدیم میکنم.
    یاعلی
    پاسخ:
    سلام علیکم
    باعث افتخاره حضورتون.
    منتظر هستیم ایشالله
    سلام 

    «من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق»
    واقعا ممنون که بلافاصله پس از برگشتنون از سفر این پست رو گذاشتید . انشا الله به همراهی دوستان سعی میکنیم به راز و رمز نوشتن دست پیدا کنیم . 

    دوستان در بخش نظرات می توانید داستان را گذاشته یا به آدرسی که در بخش نظرات داده شده ، ایمیل کنید . 
    پاسخ:
    سلام
    به نظر بنده همه‌ی کارهای کارگاهی در ذیل مطلب هر فصل ثبت بشه و از طریق دیگه‌ای مشارکت صورت نگیره. 

    مشارکت

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی